اصولن شکفته شدن یک گل بسیار زیباست...
امروز من ، یگانه گل شکفته ، یه بار دیگه متولد شدم....
و برای بار اول حاضرم اعتراف کنم که 14 سالم نیست
بلکه؛
برو ادامه مطلب
ادامه مطلب رو داشته باش
واسه سردردم که رفته بودم دکتر ،یه رژیم غذایی نخور نخور داد بهم توپ
من که قرنیه چشام سوراخ شد تا متوجه شدم چی توش نوشته....
یه نگاهی بندازین :

هم اکنون هاله شما را به یک مسابقه نفس گیر دعوت می کنه!!!!
فکر می کنین بتونین چند تاش رو درست حدس بزنین؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟
برنده یه جایزه ویژه داره ![]()
یه مسئله ای که جدیدن ذهن من رو به خودش مشغول کرده شدید!!! ، آماریه که وبگذر از مراجعین وبلاگ محبوب شما – همین وبلاگ دوست داشتنی خودمو می گم بابا جون - بهم می ده. نمی دونم!!!! آقای شیرازی خان جان با من شوخیش گرفته یا اینکه من با آقای شیرازی خان جان شوخیم گرفته ، یا اینکه اصلن هیچ کدوممون با اون یکی شوخی نداریم!!! یا اینکه هر دو با هم شوخی داریم و خودمون هم نمی دونستیم!!!
بگذریم ... مسئله بزرگ من اینه که نمی دونم چرا هر کی با دخترعمه یا عمه یا خاله یا دخترخاله یا دختردائیش کار داره می یاد سراغ وبلاگ من... ؟؟؟!!! یا اینکه بعضی ها یاد ایام می کنن و به فکر روزای خوش گذشته مثلن سرچ می کنن :"من و خاله" .... آخه من کی تا حالا درباره خاله شما تو وبلاگم قلم فرسایی کردم؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟
تازه اونایی که به دنبال همسر دائی محترمشون هستن رو که نگو... این موجودات کلن دو نوعند: بعضی ها دنبال زن دائیشون می چرخند ، بعضی ها دنبال زندائیشون. البته صد در صد در تفاوت بین زن دائی و زندائی حکمتی نهفته ست که شما از اون بی خبرین. مثلن یه موردش می تونه این باشه که زن دائی به زن دائی ای گفته می شه که هنوز در دوران نامزدی به سر می بره... خیلی خیلی زیادش اینه که عقد کرده با دائی... اما زندائی احتمالن یاور یه نی نی رو هم استاد کرده ... اگه نکرده باشه هم که دیگه صد در صد از مراسم پاتختی و این ور تختی و اون ور تختیش حداقل یه یه روزی می گذره دیگه... واسه همینم هست که خیلی با دائی قاطی شده و شده زندائی...
والله تا اونجا که مربوط به ذهن من می شه ، این ورا کسی رو نمی شناسم که دخترخاله یا دخترعمه یا دختر دائی یا زن دائی یا زندائی شما عزیزان بوده باشه... البته ، شاید من نمی شناسم... شاید دوستان با مراجعه به وبلاگ من گمشده هاشونو پیدا می کنن و می رن حالشو می برن... خب بابا اگه اینطوریه ... یه کلام به من هم خبر بدین تا به عنوان سوژه سیاسی خانوادگی اون رو در وبلاگم منعکس کنم و محبوبیت وبلاگم رو دو چندان... آخه آدم هم اینقدر بخیل؟؟؟!! حالا چشم ندارین وبلاگ منو ببین ، لااقل یه تشکر خشک و خالی که می تونین بکنین نامردا !!! نابانو ها!!!!
البته من هنوز سر یه مسئله موندم که با توجه به اینکه عقد پسر عمو و دخترعمو رو توی آسمونا بستن چرا هیچ کسی نمی یاد اینجا دنبال دختر عموش بگرده؟؟؟!!! یا اینکه ملت چرا به زن عموشون محل نمی ذارن؟؟؟؟ حالا اینا به کنار ، یعنی ذات آقایون اینقدر جلبه که در راه خدا یه مورد هم پیدا نشده که دنبال عمویی ، دائی ای ، پسر عمویی چیزی بگرده؟؟؟ یعنی هیچ کی هیچ خاطره خوشی با فامیل ذکورش نداره که بخواد روش انگشت بذاره و یه سری هم به وبلاگ من بزنه؟؟؟؟
حالا اصلن همه اینها رو بریزین دور ... جستجوی عبارت "معایب ج.ق" چی بود که سر از وبلاگ من در آورد؟؟؟ البته و صد هزار البته که من نمی دونم کلن این عبارت یعنی چه و طرف چی می خواسته بنویسه که اینجوری نوشته ... اما یه نظریه ای تو ذهنم می چرخه که حتمن پای یه خلافی در میون بوده و بساط سور و سات برپا ، که یهویی طرف یادش می یاد.... ای دل غافل... نکنه عملکردش دچار عیوب و نقوصی هم باشه و بعدن روغن بسوزونه... واسه همین با همون حالت شنیع و آماده به خلاف می شینه پای نت و این عبارت رو جستجو می کنه... فقط در عجبم ؛ منی که یک اپسیلون هم از عبارت بالا سر در نیاوردم ، چه جور چه جوره که پای اون خلافکار باز شده به وبلاگ من؟؟؟!! شیطونه می گه... استغفرا...
خدایا همه آرزومندان را به راه وبلاگ من هدایت فرما... البته اول آرزوهای جیزجیزیشان را فنا نما ... آمین یا حضرت شیرازی!!!! ضمنن پای مبارک رو از روی دمب مبارک ما جمع کن... دمب مبارک ما اندکی خارخاریه!!!!
مادرعروس:
من حرفی ندارم... اصلن قهرم...
چه معنی داره که هر سری می یام اینجا و حنجره م رو صاف می کنم... اون وقت در راه خدا یکی نمی یاد دنبال من بگرده؟؟؟!! اییییییییییییییش![]()
![]()
یکم : مدیر موسسه زبانی که من توش درس می خوندم یه آقای فوق العاده با شخصیتیه که همه ش منو دوس داشت و می خواست با من ازدواج کنه... واسه همینم من مجبور شدم ترک تحصیل کنم... آخه داشت هلاک می شد طفلی!!!
از این موضوع که بگذریم این آقا از کوچولویی در کشور امریکای جهانخوار خواری زندگی کرده بود اما یه ذره هم خارخاری نشده بود. زمانی که ایشون در عنفوان جوانی تصمیم میگیره برگرده ایران ، از فرودگاه یه تاکسی می گیره و وقتی به مقصد می رسه ، از راننده سوال می پرسه که کرایه ش چند می شه ... راننده هم به رسم ایرانیها ظاهرن همون جمله معروف و الکی دلخوشکنک " قابل نداره... بمونه" رو تحویل می ده... خب این بنده خدا هم که از کوچولویی آمریکایی تبار بوده و با این چاخانای ایرانی آشنایی نداشته ، ظاهرن در حالیکه یکی از ابروانش رو کمی بالا می ده ، با تعجب می پرسه:" واسه چی؟؟" ظاهرن راننده هم که از جمله "واسه چی" سر در نیاورده بوده دوباره اصرار می کنه:"حالا مهمون ما باش" . این مدیر گرامی هم دلش مالامال از عشق و غیرت ایرانی می شه و در حالیکه تمام وجودش رو شادی پر کرده ، یه تشکر بلندبالا از راننده می کنه و صد البته که دلش می خواسته یه ماچ گنده از لبای آقای راننده ، نه ببخشید از لپای آقای راننده بکنه ، اما خودش رو کنترل می کنه و زرت درب ماشین رو به هم می کوبه و می ره.... و جالب اینه که تا مدتها هم نمی فهمه که چه تخمی کرده!!!!!
بعدن: اصولن می دونین که نشون دادن انگشت شصت در همه جای دنیا به معنی پیروزی و تشکر و موفقیت و تمام این معانی خوبه الا در ایران که معنیش می شه ب ی ل اخ.
موری که بعد از حدود 6 سال از انگلیس برگشته بود ایران اونم به خاطر ازدواج با من
، یه مقدار زمان نیاز داشت تا بتونه بعضی از عادات اونوریش رو کنار بذاره... می گه یه بار اون اوایل برگشتنم ، که یه راننده ماشینه به من راه داده بود منم به رسم تشکر ، انگشت شصتم رو آوردم بالا و بعد یهویی یادم اومد ای بابا اینجا ایرانه تندی انگشتم رو آوردم پایین و دیگه تو چشم راننده هم نیگاه نکردم و الفرار....
مادر عروس:
یکم : اگه این مدیر آموزشگاه زبانمون می ذاشت ، من تا حالا یه زباندان بزرگ شده بودم... حیف که مجبور شدم واسه اینکه از استهلاک دلش به خاطر وجود بی مثال خودم جلوگیری کنم ، از اون آموزشگاه بزنم بیرون... چه کنم که خواستنیم دیگه!!!!![]()
بعدن : فقط داشته باشین که یکی با لطف فراوون به شما اجازه بده و راه رو براتون وا کنه بعد شما یه ب ی ل اخ سرحال نشونش بدین و بگین :" بیه .... "![]()
![]()
بعدنتر : اینکه تو کشور ما نشون دادن انگشت شصت همانا معنی جیزجیز منحرفی داره ، دلیل بر این نیست که ایرانیها انسانهایی بی تمدن و بی فرهنگن... دلیل بر اینه که دیگر مردم اقصی نقاط جهان ، بی تمدن و بی فرهنگن.... دلیل هم دارم.... مثلن اونا هر بار به موفقیت یا پیروزی می رسن ، تند تند یه ب ی ل اخ گنده به طرف مقابلشون نشون می دن ، بعد واسه اینکه ضایع نشه و طرف به جونشون نیفته ، می گن :" بابا ... اینکه بیلاخ نیست... منم که بهت "بیه" نگفتم... این یعنی اینکه دستت درد نکنه.... ما پیروزیم.... بعد تو دلش می گه :" بیه ... دیدی بهت اندا....تم"![]()
![]()
بعدنترتر: این پست تکان دهنده رو از دست ندین اینجا![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده ب ی ل اخ![]()
بعدنترترترتر:این خارخاری چون تولدش بود بهش نمی گم الاغ نویس!!!!![]()
ای آبان ماهی نامتناجس![]()
یه سال دیگه از لحظه ای که قدم جیزجیزیت رو به این دنیا گذاشتی و هر چی مردم آزاری و هاله آزاری و بر و بچز بلاگفا آزاری رو کشف کردی گذشت...![]()
پیر شدی جیزجیزی اما هنوز وارثی نداری![]()
و همین روزاست که....![]()
اصلن اینا رو ولش....
تولدت مبارک خارخاری عزیز من ![]()
به دلیل سر دردهای مداوم و بنا به توصیه رفقا رفتم پیش یه دکتر مغز و اعصاب. داشتم باهاش دل درد می کردم ، نه ببخشید درد دل میکردم که یهویی یه صداهایی از بیرون اومد شبیه به ناله و فغان و آه و فریاد و جیزجیز. در حالیکه بنده داشتم فک می زدم و چونه م رو پاره می کردم یه نگاهی به آقای دکتر انداختم که شش هفت دانگ از حواسش به بیرون بود و منو به هیچ چیزش هم حساب نکرده بود... واسه همین ترجیح دادم که رو سنگینی خودم واستم و فکم رو ببندم تا هم اون به مرادش برسه و هم اینکه یهویی نپره و دستش رو نذاره رو دهنم. خلاصه دکتر اعصاب بود و اعصاب معصاب نداشت.
در همون حین یهویی در باز شد و خانوم منشی در حالی که لپاش قرمزگلی شده بود و هر لحظه امکان فروریختن در غلطان از چشمان تابانش وجود داشت ، وارد شد و همچین تا خواست دهنشو وا کنه و حرفی بزنه ، پشت سرش دو تا جوان قامت رعنا خانوم با البسه مشکی رنگ عشقه وارد شدند و یکیشون توی دستاش یه چاقو بود و سر اون رو رو به هوا نیگه داشته بود و اون یکی دهنشو وا کرده بود و با همون دهن باز یه کم به دکتر نیگاه می کرد و یه کم به رفیقش...
اونی که چاقو داشت ، یک عربده ای کشید و در حالیکه اون رو امتداد می داد گفت :" مگه من پنجشنبه قرار نبود بابام رو بیارم اینجا ... چرا در مطبت رو بستی و رفتی؟؟" به جای دکتر چاقالو ، منشیش جواب داد :" آقای دکتر... من که نمی تونم شما رو به زور داخل مطب نیگه دارم... این آقا پنجشنبه زنگ زده و گفته که می خوام بابام رو بیارم واسه ویزیت... اما دیر کرد و شما هم رفتین... من بهش تذکر داده بودم که دکتر منتظر نمی مونه".
اما جوونک نعره زد :" یعنی چه؟؟!! وقتی من می گم می خوام از روستا بابام رو بیارم.... شما موظفید که صبر کنید..." بعد گردنش رو به غایت یه خروس دراز کرد. دکتر سعی کرد آرومش کنه :" خب آقاجان .... طوری نشده که ...." . جوونک جرجری تر شد.... و یه پله گردنش رو دراز تر کرد و گفت :" اگه بابام می مرد شما چه کار می کردین؟؟؟؟ هان هان هان؟؟" و یه جیغ کشید... اما این بار دکتر چاقالو کم نیاورد :"صداتو بیار پایین مردک..." جوونک یه پله از گردنش تفریق کرد و یه کمی هم صداشو آورد پایین تر :"یعنی چه ؟؟!! من می گم چطور شد که شما رفتی؟؟؟ اصلن روی حرف من با این خانومه ست.... تقصیر این خانومه ست..." و با اون چشمای آتشین یه نگاه بالا تا پایینی به اندام شکیل اون خانوم منشیه انداخت. منشی خودشو جمع کرد و لب و لوچه شو داد جلو... لب و لوچه ش شده بود عین باسن مرغ... اما دکتر این دفعه جرجری تر شد... :"اصلن تو چی می گی؟؟؟؟ واستا ببینم!!! " بعد رفت سراغ کیفش... انگاری می خواست چیزی واسه تهدید پیدا کنه... اینجا بود که منم ترسیدم... ای دل غافل... الان خون و خونریزی نشه این ور... حالا این دو به جهنم... سر درد من عود می کنه... !!! فکر می کنم جوونک بیشتر از من ترسید.... احتمالن اونم سردرد داشت!!!! چون گردنش رو از حد گردن یه مرغ هم آورد پایین تر... اما کم نیاورد:" خلاصه گفته باشم!!! بار آخرتون باشه!!!" در حالیکه دکتر همچنان داشت داخل کیفش رو تفحص می کرد دنبال همون چیز مورد نظر جوونک به همراه اون رفیق دهن بازش که الحق نقشش رو خوب ایفا کرده بود ، زدند به چاک... اما مگه دکتر چاقالو کم می آورد؟ جیغ زد :"واستین ... بهتون می گم ایست" بعد باز هم تفحص کرد و حالا نگرد و کی بگرد تا سرانجام !!!! یه چیز سیاهرنگی که اصلن شبیه اسلحه نبود از داخل کیفش درآورد و پرید از اتاق بیرون... منم که تا اون لحظه خودمو کنترل کرده بودم ، نشستم رو مبل و حالا نخند ، کی بخند. ملت همه داشتن ماجرا رو دنبال می کردن اما من بیخیال نشسته بودم اونجا و فقط می خندیدم. تا اینکه دکتر برگشت و منم خودم رو جمع و جور کردم... بعد که دکتر داشت فشارم رو می گرفت کلی خودم رو براش لوس هم کردم :" می دونین چیه دکتر!!! احتمالن الان فشارم رفته باشه بالا... " اما دریغ از یه اپسیلون فشار بالاتر... گرچه دکتر اصلن حواسش به این دنیا نبود ... احتمالن داشت به شجاعتی که به خرج داده بود فکر می کرد... چون هر چند لحظه یه بار تکرار می کرد :" مرد تیکه تیکه.... انگاری اینجا شهر هرته..." ... ما رو باش که کجا رفتیم واسه درمان سردردمون...
وقتی رفتم داروخونه که مجاور مطب دکتر بود... خانومی که داشت دارو بهم می داد پرسید :" چه خبر بود تو مطب دکتر چاقالو؟؟" گفتم :"چطور" ؟
گفت آخه عین این کارتونا یهویی دیدم دو تا جوون دارن تو کوچه می دون ، پشت سرشون دکتر چاقالو هلک هلک در حالیکه داشت یه چیزی رو تو دستش تکون تکون می داد ، می دوید و پشت سر دکتر هم یه عالمه آدم جیغ جیغ کنان داشتن می دویدن..."... یه توضیح مبسوطی هم اونجا دادم و دوباره کلی نیشمون وا شد و با یه روحیه عالی برگشتم خونه.
مادرعروس:
یکم : من که آخرش نفهمیدم اون موجود چی بود در دست دکتر چاقالو که اونطور با اعتماد به نفس گذاشته بود دنبال اون لات و لوتا....![]()
بعدن : من کشته مرده اون سرعت عمل دکترم تو پیدا کردن اون شی جیزجیزی ... حالا خوبه طرف بیغ بود ، وگرنه تا حالا دکتره کشته شده بود و روحیه لطیف من برای مدتهای مدیدی بابت این مسئله آسیب می دید.![]()
بعدنتر : بعد از اون قضیه مفرح تا کلی سردرد نگرفتم و هر وقت می خوایم تفریح کنیم دست بر و بچز و می گیریم و می ریم مطب دکتر چاقالو![]()
بعدنترتر: دکترهای اعصاب اصولن اعصاب معصاب ندارن... پس سعی کنین همواره با ناز و نوازش و عشوه و ماچ واینا بیماریتون رو عنوان کنین و سریع فلنگ رو ببندین که اوضاع خیطه.![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده روان پریش![]()
بعدنترترترتر: خارخاری چاقالوی ریشوی آنفلونزای خوکی خورده![]()
رفته بودیم خونه یکی از دوستان که یه پسر بچه شر دو سه ساله هم اونجا بود و عین بلبل ور می زد و عین یه میمون ورجه وورجه می کرد. از اونجایی که وجود من یه تشعشعات مثبتی داره و اکثرن بچه های این سنی جذب من می شن ، این بچه هم راست و مستقیم خیز برداشت به طرف من و شروع کرد به پرسیدن سوالات جور واجور... رفیقم یه هدیه ای بابت تولدش از شوهرش گرفته بود که توی یه جعبه شیک بسته بندی شده بود... این بچه هم بند کرده بود که الا و بلا من اون جعبه رو می خوام و چون از همه جواب رد شنیده بود و از عمق قلب رئوف من هم اطلاع پیدا کرده بود ، اومد چسبید یقه منو که اون جعبه رو بده به من... منم که دلسوز...!!! جعبه رو از بالای کمد ورداشتم و دادم دستش و به هیچ وجه به اعتراض دیگرون توجه نکردم... این بچه هم شروع کرد در تخیلاتش بازی کردن که ؛ آره.... الان یه پیشی خوابیده توی این جعبه و اینجا خونه شه و الان پیشیه سردشه و الان غذا می خواد و اینا....
یه یه ساعتی مخ ما رو کار گرفت و منم مجبور بودم پا به پاش حرفاشو تائید کنم و باهاش بازی کنم... بعد هم که خسته شد جعبه رو ورداشت و دور تا دور اتاق چرخید و آخرش گذاشتش روی کله مورچه. موری قشنگه هم که رو چند تا دونه موی سرش حساس... یه چنان نگاهی
به بچه انداخت که زهره بچه همونجا تبخیر شد...
خلاصه واسه اینکه اوضاع از اونی که هست بدتر نشه و موری یه چک نخوابونده بیخ گوش بچه ، سریع جمع و جورش کردم و بچه رو نشوندم دوباره وردل خودم....
که یهو دیدم ای دل غافل .... بچه هه داره جعبه رو پاره می کنه.
تندی گفتم : آخیش ... شهاب جون... چرا داری خونه گربه هه رو خراب می کنی... پیشی خوابیده اون تو.... گناه داره... سردش می شه عزیزم ... خرابش نکن..."
یه نگاه کج و معوجی به من انداخت و با یه لحن حق به جانبی گفت :" پیشی؟!! کدوم پیشی؟؟!! گولت زده بودم!!! پیشی اینجا چه کار می کنه؟!!!"
بعد تا تهش جعبه رو ریز ریز کرد و ریختشون رو زمین.
ملت هروهر و کروکر به من خندیدن!!!!
مادرعروس:
یکم: حالا این قضیه که خوبه... دخترخاله م که مجرد بود ، عموش و خونواده ش مهمونشون بودن که یه پسر حدود 3 ساله و یه نوزاد نوظهور!!!! داشتند. این پسر بزرگه شیردوش مامانش رو ورداشته بود و بین اون همه آدم، بند کرده بود به دخترخاله م که الا و بلا من باید شیر تو رو بدوشم.
بعدن: اینا که بچه بودن... گاهی این مردا بدتر از یه بچه ن... یکی از دوستان تو شهر غریب بارداره و استراحت مطلقی هم هست... در عوض شوهرش همه روزه کلاس برداشته ( استاد دانشگاهه ) که هیچ، کلاس فوق برنامه هم ورداشته... یه روزی خانومه نیاز به پیاز رنده شده داشته ، به شوهرش می گه :"برام پیاز رنده می کنی؟؟" می گه :"نه... من حساسیت دارم به پیاز" می پرسه "چطور؟" میگه :"آخه چشام اشک می آن"
بعدنتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پیاز رنده شده
داشتم می رسیدم به کارای روزمره و سرمو برده بودم توی یه کیس خیلی باحال و نجیب و جذاب (منظورم اینه که داشتم رایانه تعمیرات می کردم بی ادبا) که همکار ریشو سیبیلو مشهور به سل سل خان جان که در به در دنبال چیزی بود ، گفت :" یعنی توی این اتاق یه قیچی پیدا نمی شه؟؟؟منم که دلسوز ، تندی از سلمه – همکارم پرسیدم قیچیم کجاست؟؟؟؟!!!
خلاصه زیر انبوهی از چیزا ، این قیچی منحرف رو کشیدم بیرون که معلوم نبود داشت چه کار می کرد اون زیر میرا...
قیچی رو گرفتم طرف سل سل خان جان و اونم یه یورتمه ای به طرف قیچیم رفت و در حالیکه ناخود آگاه به دوماغش اشاره می کرد گفت :"این کشته منو" بعد خیلی نمکین و فلفلین خندید.![]()
با چشمای گرد شده نیگاه کردم که چی می تونه کشته باشه اونو... اما همکار محترم یورتمه کنان به طرف بیرون رفت و من فهمیدم که با قیچی قرمز گلی من می خواد موهای دماغشو قیچی کنه...![]()
تازه وقتی رفت بیرون این سلمه بی ادبیات به من می گه که من می دونستم می خواست چیکار کنه.... نیم ساعتی بود که داشت با اندرونی دوماغش ور می رفت. خرس کدو!!! نگفت زودتر بهم بگه!!!![]()
دوسه دقیقه بعد سل سل خان جان در حالیکه لبخندی از نشاط بر لب داشت قیچی مرحوم منو در حالیکه نوکش صیقل داده شده بود بهم برگردوند... من و سلمه حدس می زنیم که نوکش رو با کت یا شلوارش پاک کرده باشه.
مادرعروس:
یکم : رو قیچیم شیشه شوی گلرنگ پاشیدم و با دستمال کاغذی تمیزش کردم... حالا هم بانداژش کردم گذاشتمش تو کمد... ببینم کدوم یکی از همکارا قیچیش عین قیچی منه... تعویض قطعات صورت بدم... البته دزدکی.... ![]()
بعدن: سرت رو با چی می شوری با شامپو گلرنگ![]()
بعدنتر: ای خدا... آخه دارم جیزجیز می کنم.... آدم با قیچی دیگرون موهای دماغشو کوتاه می کنه...؟؟؟
اونم با قیچی به این گندگی... دیگه فکرشو بکنین که طرف چقدر دوماغش اندازه دوماغ این خارخاری بوده!!!!![]()
بعدنترتر: می ترسم اشاره کردن ایشون به دوماغ نکته انحرافی ماجرا بوده باشه...!!!! چیزای دیگه رو باهاش قیچی نکرده باشه خیلی حرفه![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده موی دوماغ![]()
بعدنترترترتر: دوستان عزیز ... اگه نیاز دارین چیزی رو صیقل بدین... کت و شلوار همکار محترم ما در اختیار شماست.![]()
بعدنترترترترتر: کارای روزمره م کوفتم شد... کیس بی کیس ... نمی ذارن که!!!! ایییییییییییش![]()
![]()
یه همکاری دارم که بنا به پیشنهاد یکی از همکاران در موقع ضرورت و برانگیختگی حس مردم آزاری " فخری" (به فتح ف و خ (خوندنش این مدلی خیلی مهمه)) صداش می کنیم.... این فخری خانوم جان خیلی مهربون و ساده ست و همچین جون می ده واسه اذیت کردن... البته اینو هم بگم که به موقع خودش حسابی هم مارمولکه ...![]()
یکی از ضعفایی که این فخری خانوم جان داره ، اینه که خیلی قلقلکیه و من هم که همیشه در پی گرفتن نقطه ضعف از دوستان ، همکاران و یاران ارجمند هستم ،
بعد از اینکه این کشف مهم رو انجامیدم ، خیلی از این نقطه ضعف به نفع لذائذ شیطانی خودم استفاده می کنم....
مخصوصا اون موقعهایی که ما با هم هم اتاقی بودیم هر چند روز یکبار گیلگیلی مردم آزاری خودم رو از طریق این همکار رفع می کردم.![]()
یادمه یه روز چهارتا از خانوما توی اتاق بودیم که فخری خانوم جان هم جزو اونها بود. نمی دونم چی شد که باز دلم خواست کمی گیلگیلیش بدم... واسه همین عین یه خون آشام به طرفش پریدم.... بیچاره انگار که جدی جدی خون آشام دیده باشه ، سعی کرد از چنگالهای من فرار کنه
اما من یه گوشه از اتاق به دامش انداختم (آیکن یوهاها هاها هاها ها)![]()
بعد چنگالهام رو فرو کردم تو تنش و هی گیلگیلی دادم... هی گیلگیلی دادم....
بیچاره فخری ، صدای خنده و داد و هوارش بالا رفته بود
و از این طرف این همکارم " سلمه" خانوم جان هم با چشم و ابرو ، موذیانه منو ترغیب می کرد.... ![]()
حالا تصور کنین که یه عدد فخری نشسته روی صندلی یه گوشه اتاق و خودشو جمع کرده و منم خم شدم روش و دستام داره رو سر و سینه و شیکم و بر و بازوش می چرخه ...
که یهویی در وا شد و یه ارباب رجوع عین گاو ، بدون اینکه در بزنه داخل اتاق شد... و جالب اینکه من و فخری خشکمون زد....![]()
فخری با دهن باز در حالیکه خودش رو مچاله کرده بود داخل صندلی و من در حالیکه خم شده بودم و دستام دقیقن همونجایی بود که نمی بایست... و در همون حال ما زل زدیم به ارباب رجوع و ارباب رجوع زل زد به ما... بعد در حالیکه که یه لبخند کج معنی دار اینکه من که فهمیدم شما دو تا داشتید اینجا چه کار می کردید ، روی لبش سبز شد و یه سوالی پرسید و در حالیکه من و فخری همچنان در همون حالت خشک شده بودیم.... فخری همچنان مچاله شده جوابش رو داد و بعد که ارباب رجوع خندان از اتاق بیرون رفت ، یهویی ما دو تا به خودمون اومدیم که ای بابا ، این چه وضع واستادنه!!!!
بعد هم دست جمعی ترکیدیم....
مادر عروس:
یکم : اگه فکر کردید که با این اتفاقات مهیب من دست از این کارا شستم و دیگه فخری رو اذیت نمی کنم ، هه ، کور خوندین... این یعنی شما هنوز هاله رو نشناختین....![]()
بعدن: فقط مونده بود اینجا و توی این اداره جیزجیزی به ما انگ ل.ز بچسبونن....![]()
بعدنتر: اصولن ما در اداره به شدت یوزر اینترفیس هستیم ... یعنی به شدت سعی داریم طرح تکریم ارباب رجوع رو رعایت کنیم و دیدن لبخند شکفته شده بر روی لبهای سیبیل زده یه ارباب رجوع برامون از گرفتن حقوق و اضافه کار و اینا هم شادی آفرین تره.![]()
بعدنترتر: خارخاری الاغ نویس جیزجیزجیگر زده![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده ( همین بسشه واسه امروز ) ![]()
موری قشنگه یه دختردایی داره که اسمش نازنینه و حدود 20 سالشه و به اقتضای سنش کلی وروجکه....
یه روزی توی یه مهمونی ما و خونواده خاله موری و خونواده دائیش جمع بودیم.... من و زن دائی و خاله هم داشتیم توی اتاق خواب که یه چراغ خواب کم نور توش روشن بود ، با هم حرف می زدیم ... دختردائی هم رو تختخواب واستاده بود و داشت به گفتگوهای انسان دوستانه ما گوش می داد و کلی از من درس زندگانی می گرفت... البته واستاده بود که چه عرض کنم.... داشت رو تخت پرش پرش می کرد.
در همین حین موری که حتا یه لحظه هم نمی تونه بدون من سر کنه (آیکن تبر) هم وارد اتاق خواب شد و در کنار خاله ش که کنار تختخواب واستاده بود ، ایستاد...
(بعد از این فقط باید صحنه ها رو مجسم کنید)
یهویی نازنین که تو جاش بند نبود یه تلنگری می خوره و در حال سقوط ، ناامیدانه دستش رو به اطراف دراز می کنه که در همون حین از دو طرف دستش رو کلید می کنه رو قفسه سینه موری قشنگه...![]()
این کار باعث می شه که نازنین از خطر سقوط نجات پیدا کنه ولی همچین که به خودش می یاد و یه نگاه به قیافه موری می ندازه ، یهویی عین کسایی که جن دیده باشن دستش رو ول می کنه و محکم از پشت سرش می خوره به دیوار و پخش می شه رو تخت....![]()
![]()
![]()
![]()
شاید کل این صحنه تو 5 ثانیه اتفاق افتاد...
ماها اول مبهوت این صحنه شده بودیم... من اول فکر کردم که نازنین از خجالت اینکه از دو طرف جوجوهای موری قشنگه رو گرفته بوده ، خجالت زده شده
و اونجوری یهویی دستشو ول کرده و ولو زمین شده...![]()
اما نازنین جون خیلی زود به این شبهات ذهنی من پایان داد....
در حالیکه سرشو می مالوند از جاش بلند شد![]()
و گفت :" وای ... این چرا اینقدر جوجوهاش گنده ست.... من اول فکر کردم که خاله رو گرفتم.... یهویی که به قیافه ش نگاه کردم.... از وحشت دستامو ول کردم...."
همه مون پخش زمین شدیم از خنده... طفلی موری قشنگه....![]()
![]()
مادرعروس:
یکم : اصولن موری قشنگه به خاطر استیل بدنیش و ورزشکاریش کلن همیشه از جانب خاله هاش مورد هر هر و کر کر خنده قرار می گیره و اونا بهش پیشنهاد خرید یه لباس زیر رو می دن.... البته دلیلش هم اینه که خودشون شوهرای لاغر مردنی بدون بر و بازو دارن.... به همسر قشنگه من حسادت می کنن... ![]()
بعدن : یعنی چه که این نازنین بی ادب دست به موری قشنگه من می زنه؟؟؟ هان هان هان؟؟؟
انتقامم رو ازش می گیرم... ![]()
بعدنتر: الهی که من برای بدن ورزشکاری موری قشنگه بمیرم....
لطفن کسی آمین مامین نگه این مرغ آمین ورپریده این دور و برا بچرخه ، ما رو از هستی ساقط کنن و دخترمون رو بی مادر.... ![]()
بعدنترتر: قلعه نوعی بدبخت فلک زده خارخاری مدام ، اصلن هم بدنش مدل ورزشکاری نه!!!!! ![]()
بعدنترترتر: پریروز رفتم نمایشگاه مار ، 300 نوع مختلف از مار بود و خیلی هم ناز بودن....
با موری قشنگه قهر بودم .... اما یواشکی دوربین نفسشو ورداشتم و کلی عکس از مارها انداختم.... اینقدر دوس دارم یه مار بیارم خونه و نیگه دارم....
ولی این موری زشت نمی ذاره... تازه من باهاش طی کردم که اگه یه روزی مار خریدیم ، حق نداره مار ماده بخره.... آخه شنیدم مارها نسبت به جنس مخالف خودشون کشش بیشتری دارن... چه معنی داره؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟![]()
قبل از اینکه ماه رمضون تموم شه ، رفتم با شور و شوق یه تغییر اساسی به مدل موهام دادم... موهای بلندم رو به دست تیغ جراحی خانوم کله زن دادم و یه کله گرد تحویل گرفتم.... بعد هم اومدم خونه و در انتظار موری قشنگه نشستم... همچین که در رو وا کرد با یه نیش از بنا گوش در رفته پریدم جلوش... فکر می کنم یه دقیقه ای خیره شد به من و طفلک عزیز من نفهمیدم که چه تحولی در وجود من رخ داده...!!! فقط گفت :" چرا می خندی؟؟" و احتمالن منتظر یه فاجعه بود که هر لحظه به وقوع بپیونده... بعد یهویی انگار که کشف بزرگی کرده باشه ، گفت : "اه؟؟!!! موهاتو کوتاه کردی؟ " بعد متفکرانه به موهام خیره شد و گفت " شبیه "سیما دیوانه" شدی" !!!
این "سیما دیوانه" هم داستانی داره برای خودش.... ظاهرن خیلی در سطح شهر معروفه .... اما کمتر کسی دیده تش... فقط وجه تمثیل و تشبیه برای افرادیه که می خوای حالشونو بگیری...
البته من کلی به این حرف موری قشنگه خندیدم... هی یه بار خندیدم... هی دو بار خندیدم... هی سه بار خندیدم....
تا اون یکی هفته تر که رفتیم خونه مامانش اینا... این آقا هم تند تند برگشت به مامانش گفت :" ببین هاله موهاشو کوتاه کرده... شبیه سیما دیوانه شده"
مامانش هم چنان از این حرف موری زشته چشماش درخشید که قرار شده از این به بعد در دوران خاموشی از این انرژی ذخیره شده استفاده بشه... معلوم بود که در همون لحظه دلش می خواد یه جایزه نوبل اسکاری رو تقدیم پسر قشنگش بکنه.... البته همین که نپرید هوا خیلی جای امیدواریه... اما خودش رو بسی کنترل کرد و یه لبخند ملخ تحویل داد و گفت :" نه بابا... بهش می یاد که..." بعد با همون لبخند ملخ خیره شد به موهای من..... اما معلوم بود که با دلش داره همچین واسه موری زشته ضعف می ره... اما من یه چشم غره پنهانی به موری رفتم که همون لحظه جیگرش پخش شد زیر سرامیک... .
اومدم خونه بهش می گم :" یعنی چه که جلوی مامانت این حرف رو بهم می زنی !!!! هان هان هان؟؟؟؟خجالت نمی کشی....؟؟ هان هان هان؟؟؟؟"
می گه :"شوخی کردم بابا"
گفتم :"یعنی چه؟ این چه مدل شوخی بود جلوی مامانت...؟؟ دیگه از این مدل شوخیا نداشتیم!!!"
گفت :"خب بابا... حالا مامانم که تائید نکرد"
گفتم :" نه تو رو خدا... بیاد مامانت تائیدت هم بکنه"
آخ که چقدر این موری داله....!!!!!!
مادر عروس:
یکم : می گن یه آقایی داشته با خانومش شوخی می کرده ، خانومه دفعه اول می گه :" ر...م به پات"
دفعه دوم می گه :" ر...م به دست و پات" دفعه سوم می گه "ر...م به دهنت"
این بار سومیه مرده عصبانی می شه و می گه :"درست صحبت کن..."
خانومه می گه " می خواستی اون موقعی که ر..ه بودم به پات جلوم رو بگیری... الانم با دهن پر از پی پی حرف نزن که حالمو به هم زدی" . البته دور از جناب خودم...
بعدن: از این دو بیت خیلی خوشم اومد دیشب:
می خوام عاشق بشم اما
تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من
درخت سیب می کاره
نمی دونم آیا فقط توی شمال کشور و به واسطه رطوبت از این مشکلها داریم یا اینکه این یه چیز عمومیه؟؟؟
این که دارم درباره ش حرف می زنم در واقع یه جور جانگول خارخاری مشمئز کننده ست که هیچ ربطی با خارخاری معروف خودمون نداره!!!!
نمی دونم از چه جنسیه اما یک نوع سیاهیه که هر چند وقت یه بار توی محیطهای مرطوب مثل حموم و دستشویی ظاهر می شه و سطح کاشی رو می پوشونه...
حتی اگه مدام حموم و دستشوئی رو بشوری... یهویی معلوم نیست از کجا سر در می یاره ... منم کلا آدم هستم که در موارد شستشویی خیلی وسواس دارم... مثلا توی دستشویی ما چهار نوع برس وجود داره... یکی واسه تمیز کردن داخل توالته .... یکی کاشیهای دستشویی.... یکی داخل دستشویی یا همون روشویی.... یکی هم واسه شیرآلات دستشویی... در ضمن مدام باید دستم رو بشورم و یه مدت محدودی می تونم تو مکانهای نامبرده سر کنم... در غیر اینصورت دستها و پاهام دچار خارش شدیدی می شن و هی باید خودم رو بخارونم....
به قول موری قشنگه :
اگه می خوای از هاله اعتراف بگیری فقط یک ربع ببرش توی یه دستشویی کثیف و در رو روش قفل کن![]()
همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم :
یه روز من و مورچه داشتیم در مورد چیزی با هم حرف می زدیم.... یعنی یه مدلی اون سر یه جمله ای پافشاری می کرد و من عکس اون جمله رو می گفتم...
آخرش به این نتیجه رسیدیم که موری حق داره...
ما معمولن در اینجور مواقع یه رسمی داریم که طرف بازنده باید معذرت خواهی کنه.... اما از اونجا که من بسی مغرور به نفس هستم از به زبون آوردن کلمه عذرخواهی اجتناب کردم.... ![]()
خلاصه از موری اصرار و از من انکار ... موری که شرایط رو اینطور دید و حسابی هم لجش گرفته بود بهم گفت :"کاری نکن ببرمت تودستشویی در رو روت قفل کنم.... !!!!"
البته هیچ شکی نیست که موری قشنگه معروف به موری زورمنده اما همچین زور هاله اونقدر بدبخت فلکزده بر وزن قلعه نوعی و مرغابی بدبخت فلکزده نشده که موری از عهده ش بر بیاد.... تازه باید تبعات بعد از این عمل رو هم بپذیره.... واسه همین خودش می دونست که داره داستان می گه!
لذا یکهویی دیدم که موری غیب شد با یک عدد دمپایی جانگول زده خارخاری که از دستشویی استخراج کرده بود ظاهر شد و تند تند گفت :" زود باش معذرت خواهی کن وگرنه من این دمپایی رو می مالونم بهت...!!!!!![]()
بعد هم به چشمای وحشت زده و گرد و قلنبه من خیره شد.
منم بر مبنای همون غرور نامبرده گفتم :" نه!!!!" اما این موری بی ادب دمپایی رو بالا گرفته بود و می اومد به طرف من... من بیچاره هم که اولش رو تخت ولو بودم خودم رو چسبوندم به دیوار اما این موری با اون دمپایی آلوده می اومد جلو عین این زامبی ها و هی اون دمپایی لجن رو به طرف من تکون می داد ... ناجنس .... اینقدر جیغ کشیدم و فریاد زدم اصلا به روی خودش نیاورد... هر چقدر هم هولش می دادم عین خرس کدوی گریزلی دوباره می اومد جلو.... داشت جدی جدی اون دمپایی نجس ایش ایش رو می مالوند به من... دیوانه شده بود... در یک لحظه استثنایی و غیرقابل تصور یکهویی جیغ کشیدم :" ببخشید" ...
موری زشت هم عین یه جومونگ فاتح که بر سرزمینهای هان هان هان!!!! تسلط پیدا کرده باشه، یهویی چنان لبخندی از شادی بر لب آورد و چشماش از ذوق درخشید که فکر نمی کنم این جومونگ چشم گردویی اونقدر خوشحال شده بود.... ![]()
حالا هم همه جا می گه که من بالاخره تونستم یه بار هاله رو وادار به معذرت خواهی کنم... ![]()
بعد هم می شینه با آب و تاب قضیه رو تعریف می کنه.... بی ادب![]()
![]()
مادرعروس:
یکم : اینو که می گم به هیچ کس نگینا... موری قشنگه عضو تیم شکنجه کهدرشتکه و خیلی خیلی هم از اون نوع جیزجیز خارخاریش محسوب می شه![]()
بعدن: من هر چقدر در شستشو وسواسم ، در نظم و ترتیب دادن به اشیا نا وسواسم... البته الان که بهتر شدم.... در دوران تجرد یادمه که اگه مامانم می اومد تو اتاقم ، می گفت :"گل گل چهارشنبه" منظورش اشاره به چهارشنبه سوری بود و از روی وسایل من می پرید تا می رسید به جایی که می خواست. البته الان خیلی بهتر شدما!!!!![]()
بعدنتر: هیچ وقت نقطه ضعفتون رو به یه مرد نگید... خیلیاشون لنگه این خارخاری جیزجیزی هستن...![]()
بعدنترتر: الهی هر کی منو اذیت کنه ، جانگول خارخاری بزنه به تنش.![]()
بعدنترترتر: بانوان محترم... اصلن منو سرزنش نکنین.... به جون این خارخاری ریشو یه ذره هم راه نداشت![]()
یکم : تا حالا شده با یکی کل کل کنی در حالیکه حوصله کل کل نداشته باشی یا اینکه جر و بحث کنی ، در حالیکه دلت نخواد باهاش قهر کنی؟ یه روز این اتفاق بین من و موری افتاد.... یادم نیست موضوع بحث سر چی بود اما هر چی بود موضوع این بود که ما تازه با هم آشتی کرده بودیم و حوصله یه قهر دوباره رو نداشتیم.... از همین رو به جای اینکه با هم جر و بحث کنیم داشتیم لاس خشکه می زدیم.![]()
یکی من بگو... یکی اون بگو.... یکی من بغر.... یکی اون بداد... آخرشم واسه اینکه لج منو در بیاره رفت و هدفون رو گذاشت تو گوشش و من هر چقدر فک می زدم گوش نمی داد.... واسه همین بد کینه شو به دل زلالم گرفتم.![]()
باری... موضوع تا اونجا کش اومد که موری یهویی هوس شیرموز کرد!!!!
از اونجایی که خرید شیر به عهده منه و با پول زحمت کشیده من بیچاره تهیه می شه ، همچین لجم در اومد.... تازه این مال یه دقیقه اولش بود.... چون موری با میکسر جهیزیه من شروع به پخت شیر موز کرد و از اون بدتر اینکه لیوان قشنگه منو جهت بلع شیرموز انتخاب کرد... این یکی رو دیگه یارای مقاومتم نبود. ایییییییشششششش....![]()
واسه همین در حالیکه تو چشماش خیره شده بودم ، غریدم : " واسه چی داری تو لیوان من شیرموز می خوری؟؟"
در جواب من یه پوزخند تحویلم داد... و از عمد همراه اون پوزخند قطراتی از شیرموز رو پروند رو سر و کله من.... منم که خون جلوی چشمای آسمونیمو گرفته بود ، دست کردم توی لیوانم!!!! و کلی شیرموز پاشوندم روش.
اونم از جهت اینکه کم نیاره مابقیه شیرموز داخل لیوان رو خالی کرد رو تن من.
و از اونجا که انتقام هاله بسی دشواره.... منم واسه ختم قائله ، کل پارچ شیرموز رو خالی کردم رو فرق سرش و گفتم : " واسه رشد موهات لازمه"
بعد هم در حالیکه روی سرامیکای لزج از شیر و موز سرسره بازی می کردم از آشپزخونه اومدم بیرون و روی نوک پا خودمو رسوندم به حموم و با کلی مکافات باقیمونده شیرموز رو از تنم پاک کردم.... وقتی اومدم بیرون دیدم طفلی موری داره کف آشپزخونه رو کانه کوزت تمیز می کنه.... البته بعدش هم آشتی شدیم چون من کلی به موهای چسبیده به فرق سرش خندیدم.....![]()
بعدن : اوایل ازدواجمون بود و غذا پختن واسه من عینهو فتح قله اورست ... یادمه یه شب برا شام سبزی کوکو پخته بودم.... اونم با سبزی آماده ...اما به زعم خودم کلی زحمت کشیده بودم
همچین که موری اومد خونه دعوامون شد.... یادم نیست سر چی دعوا می کردیم اما یادمه که موری لب به غذا نزد و تند تند رفت واسه خودش تخم مرغ نیمرو کرد... دیگه کم مونده بود بزنم زیر گریه..... اونم بابت اون همه زحمتی که برای پخت و پز کشیده بودم.... بعد از کلی کلنجار با خودم از اونجایی که کلی مغرورم ، تصمیم گرفتم که از الاغ غرور بیام پایین و به موری بگم که غذا بخوره.... اما زهی خیال باطل .... چون نامردی نکرد و جواب رد داد به من..... منم در یک اقدام متهورانه ، کل تابه کوکو رو از پنجره پرت کردم بیرون....
البته تابه رو نگه داشتم اما قلبم با کوکوها تالاپی پرت شد کف آسفالت... حداقل نشد که یکی از اون زیر رد شه و کوکوها بیفته پس کله ش و کلی بهش بخندم....
البته موری قشنگه خیلی از این اقدام سیاسی ـ خانوادگی من شوکه شد ، اما به روی خودش نیاورد.
صبح که می رفتم سر کار ، یه صحنه بسی رکیک و جانسوز و ضد بشری و اینا دیدم.... دیدم دو سه تا گربه چاق و چله همچین دوره کردن کوکوها رو و دارن با میل و ولع نوش جانشون می کنن. حداقل این دلم خنک شد که زحمت من به هدر نرفت.![]()
مادر عروس:
یکم : اصولن شیرموز یکی از راههای صلح و آشتی بین ازواج جوان محسوب می شه.... پس هر وقت با زوجتون قهر کردین ، یه پارچ شیرموز رو سرش خالی کنین.... علاوه بر اینکه یاد می گیره چطور آشپزخونه رو تمیز می کنن.... تازه باهاتون آشتی هم می کنه....![]()
بعدن : دستور یکم فقط مخصوص بانوان محترمه![]()
بعدن تر: بنده از واقعه کوکوسبزی و اینا دریافتم که بسی دستپخت عالی و انگشتتو باهاش می خوری و اینا دارم.... وگرنه گربه که کوکو سبزی نمی خوره.... حتما خیلی خوشمزه بوده که گربه ها داشتن پنجولشونو باهاش می خوردن دیگه.... خودم دیدم.....![]()
بعدنترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده کوکو زردی![]()
بعدنترترتر: خارخاری سبزی کوکو ![]()
بعدنترترترتر: اصولن من حال می کنم که همه ش زندگیم پر از اتفاقات نوینه یا همه ش ابداعات از وجودم متراوش می شه... می بینین تو رو خدا؟؟!!!!![]()
مهر اندود خانوم جان....
ای عزیز دل هاله....
ای آنکه بدون تو کل کل با این مانی خارخاری صفا که هیچ چی اصلن معنایی ندارد....
خوشحالم که تو هم مثل خود من هی چهارده ساله می شوی و هی چهارده ساله می شوی....
من که روی ماهت رو ندیدم اما وصفش را از عکس زیبایت شنیدم
گل نازنازمن
تولدت مبارک
هی ماچ ماچ
هی بوس بوس
یکم:
موری قشنگه می گه :"چند روز پیش جلو مغازه دوستم واستاده بودم که یکی از این "گشتای ارشاد خان جان" روبروی مغازه، اون دست خیابون توقف کرد و یهویی سه تا گرلز جیگر ازش پرش کردن بیرون... البته موری قشنگه به هیچ عنوان عضو شریفه ...
رو نداره که از اصطلاحات جیگرکی واسه بانوان استفاده کنه وگرنه خودم جیگرشو پخش زمین می کنم....
القصه گویی یکی از گرل ها، به محض پیاده شدن از ماشین کف دستش رو به طرف دهان غنچه ش می بره و به صورت متوالی و متواتر و موازی سه تا ماچ آبدار
هوانیروزی واسه برادران زحمتکش روانه می کنه و اوف اوف و جون جون و به به و اینا... بعد گازشو می گیرن و سه تایی دبدو که رفتی... حالا این بندگان خدا مونده بودند شدیدن در کف شامپو کف گلرنگ که :"ای که گفتی یعـــــــــــــنی چه؟؟""![]()
![]()
و صد البته که دهان دوست موری قشنگه شدیدن آب دهان تراوش می کرد
از اینهمه بزرگواری گرلز محترم.... و صد البته تر که اصلن دهان موری قشنگه آب دهان تراوش نمی کرد.... دههههه![]()
بعدن:
چند وقت پیش داشتم از خواب گرم و نرم بعدازظهری در جوار موری قشنگه و در هوای بادآلود و خنک شمالی متلذذ می گردیدم و تازه این دل و جیگرم همچین هلپی افتاده بود در دام خواب
که یهویی با صدای گوشنواز غرش مورچه از خواب پریدم.... :"هالــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!"
من بدبخت که در حالت عادی هم دچار استرس مشدد هستم و اگه قرار باشه موری از خواب بیدارم کنه ، حتی نباید اسمم رو زمزمه کنه و باید آروم آروم انگشت شصت پام رو مالش بده ، تازه آیا مسترس بشم ، آیا نشم !!!!! چنان با هول و ولایی از خواب پریدم که همون لحظه حس کردم قلبم داره زیر زبونم می زنه.... گفتم :"هان؟؟؟!!! چیه؟؟ چی شده؟؟"![]()
گفت :"مگه بهت نگفتم این پنجره رو وا نذار ... باد پرده رو می زندش کنار و تو هم که با این وضعیت!!!!! خوابیدی .... ویو داره از پنجره های روبرو....؟؟؟!!!"![]()
یه نگاه به پنجره انداختم که پرده ش رو با هزار مدل گیره سر، گیرونده بودمش به دیوار و قابش و بیچاره باد جرات وزیدن در اون محوطه رو نداشت ، بعد یه نگاه انداختم به خودم که از شدت سرما خودم رو چاله کرده بودم ، نه ببخشید مچاله کرده بودم زیر پتو و عین این خواهران مقدس کماندو فقط نوک دماغم خروجی می داد ، بعد گفتم :خب بنده خدا.... خودت می بستیش .... منو چرا بیدار کردی...؟"![]()
یه کمی فکر کرد و گفت :"راس می گیا.... تو رو چرا بیدار کردم؟؟"![]()
بعد سرشو گذاشت رو بالش و عین خرس کدو خوابید... من بیچاره هم که داغ خواب مونده بود رو دلم زیر لب زمزمه ایدم :"قربونت برم خدا... هی می گن مرد رشتی .... مرد رشتی... اینم از مرد رشتی فرنگ رفته ما....!!!! ![]()
بعدنتر:
هدیه می گه :" داشتم توی خیابون طی طریق می کردم که یهویی یه پیرمرده که از روبرو می اومد ، مقابل من متوقف شد و یه نگاه بالا تا پایین و پایین تا بالایی به اندام رشید من انداخت و با لهجه شیرین محلی گفت :" شما رو به اباالفضل خوب لباس بپوشین" بعد راهشو کشید و رفت."![]()
من که کلی از حرف هدیه متعجب شده بودم پرسیدم :"مگه چی پوشیده بودی؟؟"
گفت "یه مانتو سفید زیر زانو با شلوار و روسری مشکی!!!!!!!!"![]()
مادر عروس:
یکم : خب کار گشت ارشاد ، ارشاد کردنه دیگه... حتمن ارشاد اون سه گرلز همونجا در اون محل امن انجام شده و در نهایت برادران محترم برای ارشاد بیشتر ، شماره ای رد و بدل کردن .... حالا اگه می بردنشون خوب بود؟؟؟!!! ببرنشون ، یه چیزی می گین ، نبرنشون ، یه چیز دیگه می گین.... اییییییششششش![]()
بعدن : ای برادران رشید و رعنای گشت ارشاد خان جان ، ماچ ماچ ، برشما که اینقدر در صورتهای پشم کدویتان مهربانی و صفا و ارشاد موج موج می زنه![]()
بعدنتر:
یکم ـ بعدنتر:
جدیدن سازمان جهانی play boy ، ثابت کرده که هر گونه رنگ سفید موجود در امحا و احشا و لباس و لب و لوچه و سر و کله بانوان ، موجب امر شنیع و مفسده ای به نام پلی کردن بوی ها می شود.
بعدن ـ بعدنتر: از اونجایی که رنگ سفید شدیدن در طیف رنگی سبز قرار داره و بهش خواهر دوقلوه سبزی پلو هم می گن ، فلذا خواهر اینجانب از پیروان حضرت موسوی تلقی شده و بنده از همین مکان ایشون رو تحویل مقامات محترم ک.ه.ریزک و اگه نشد کهدرشتک خواهم داد...
بعدنتر ـ بعدنتر : عشق پیری گر بجنبد ، سر به رسوایی زند.... گرچه من می دونم که این آقاهه پیره می خواست از من خواستگاری کنه و هدیه رو بهونه کرده بود.
بعدنترتر ـ بعدنتر: این حاج آقا خودش از ایادی گشت ارشاد خان جان بوده که می خواسته در همون محل خواهر جان ما رو ارشاد کنه که صد البته خونش حلال می شده....![]()
بعدنترترتر ـ بعدنتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده سفید سیبیل
بعدنترتر: نبینم کسی بیاد و به مردای رشتی توهین کنه.... جیگرشو می ریزما!!!!![]()
![]()
بسیار سرخوشم که در این بحبوحه حوادث و وقایع بسیار بدبد بعد از انتخابات ، بنده یهویی گم و نگور و حبه انگور شدم و از همه دوستان که هی تند و تند حال و احوال منو سرچ می کردن ، که صد البته می دونم که اصلن داشتن نمی مردن از فضولی ، دور از جناب بعضی از دوستان گل منگولی ، علی الخصوص این مانی تفتان خارخاری ، که در راه خدا یه بار هم یه پی امی ، کامنتی ، میس کالی ، کوفتی زهرماری که الهی اون دل جیزجیزجیگر زده شو بدم هنده جیگر خوار خام خام گاز گاز فوت فوت اوف اوف ، برام نذاشت و بعدن تازه می یاد ادعا می کنه که حالت رو از هدیه پرسیدم و بعد هدیه طفلکی من از تعجب 5000 تا شاخ کاریکتوری روی سرش سبز می شه که : مانی؟؟؟!!! مانی چی هست؟؟؟!!!! می شه جیزجیزکارتونش کرد؟؟؟!!
باری به هر جهت در این یه ماهه :
یکم : بنده جزو عوامل شورشی بودم که در زن.دان مخوف کهریزک داشتم از عدم تهویه نامناسب توالت و اینا رنج می کشیدم!!!!![]()
بعدن: بارانداز تشریف داشتم و قرار بود دختر نازم به دنیا بیاد!!! الهی مامان براش سه بعدی غش غش!!! و هی استراحت مطلقه و اینا... .![]()
بعدنتر : قلعه نوعی بدبخت فلکزده صمد مرغابی به جاش نشسته!!! سوسو!!!![]()
بعدنترتر : فضول رو بردن جهنم ، گفت که من اعتراض دارم !!!! چرا این مانی جیزجیزجیگر زده قبل از من اومده اینجا؟؟ ![]()
اصلنم معلومه که هیچکدام... به خاطر اینکه بنده ناقابل در این عنفوان نوجوانی و در اوج 14 سالگی ، یهویی یه دیسکت توی مهره های کمرم پیدا شد این هوا!!!! (آیکن این هوا ) و هر چقدر بهش گفتم بابا جان آخه الان دی وی دی هم از مد رفته!!! من شرمم می یاد که بگم توی کمرم دیسکت دارم ، به گوشش نرفت که نرفت... این دکتر جونمرگ نشده هم واسم یه ماه استراحت مطلقه نوشت و گرچه در طول اون یه ماه همه چیز حالی به حولی بود ، اما هر چقدر بهش گفتم که استراحت مطلقه ننویس ، به قول "پری خانوم" یه چشمش اشک شد و یه گوشش دروازه .... حالا بدبختی اینه که از اون موقع که همه فهمیدن استراحت من مطلقه ست ، همه اونایی که خواستگاریشونو رد کرده بودم، هی نامه پشت نامه ، فیلم هندی پشت فیلم فارسی و اینا .... که تو رو خدا بیا با من ازدواج کن... ایییییشششش![]()
و اما بشنوید از این یکماهه پر از خالی که همه کارتونها و فیلمها رو از تو گور در آوردم و پرداختم به خوندن مجله و روزنامه و دعوا و گیر دادن به این موری بیچاره و خدا نگه داره این موری رو برای من که خیلی به درد این روزا خورد و من نمی دونم اگه نبود باید چه خاکی رو می ریختم تو خاک انداز؟؟!!!
یادمه یه شب که خیلی به کله م زده بود ، تصمیم گرفتم که ساعت 2 نیمه شب یه فیلم ترسناک ببینم.... از اونجایی که موری داشت تلویزیونهای بیگانه آقای همسایه رو تماشا می کرد، رفتم سراغ رایانه.... و چه خوب کاری شد که موری ندیدش اونو.... آی این فیلم صحنه های بدبد شیطانی داشت.... آی این فیلم خانمان برانداز و دل لرزاننده بود....
منم در حالیکه دراز کشیده بودم واسه اینکه موری قشنگه این صحنه ها رو نبینه، اینقدر سر مانیتور رو چرخوندم و خودم به تبع اون چرخیدم که سیمش کش اومد خودمم شدم کشبافت... خلاصه موری تصمیم گرفت که بخوابه ... منم کلید کردم که این فیلم ترسناکه.... تو رو خدا در اتاق رو نبند....
می خوام چراغ هال رو روشن بذارم....
خلاصه اون شب موری بعد از حدود یک ساعت پیچش در تختخواب صداش رفت هوا :" بابا خاموش کن این تراکتورت رو ....سرم رفت....
که البته منظور از تراکتور همون رایانه نگون بخت منه که نمی دونم چرا فنش اینقدر چپ اندر چاقو کار می کنه.... " آخرش هم مجبور شد توی هوای خنک ، پنکه رو روشن کنه تا صدای موجدار رایانه رو نشنوه.... حالا خوبه یادش رفته که وقتی من می خوام بخوابم انواع سر و صدا از آشپزخونه و توالت و هال و پشت بوم و انباری بلند می شه و گل نازم تازه یادش می یاد که شیرموز بپزه!!!! فیلم که تموم شد ، خیر سرم خواستم که بخوابم... حالا مگه خوابم می برد؟؟!! همه ش موری رو یه لولوی دریل به دست می دیدم که می خواد چشمای منو از حدقه در آره...
با خودم فکر کردم که چه کار کنم که هم حالی برده باشم و هم اینقدر این موری نیاد تو ذهنم ؟؟!!! واسه همینم رفتم سراغ مبایلش ،
البته نه از روی فضولی و به قصد چک کردن اونا.... اصلن....!!! فقط واسه تفریح... . از قضا این مبایلش هم پسورد داره و هر چند وقت این پسورد توسط موری قشنگه عوض می شه ، اما من هم از اونجایی که خیلی به غرورم بر می خوره که پسوردشو ازش بپرشم ، معمولن پشت مبلی ، اٌپنی ، میزی، دری ، دیواری ، ستونی ، کوفتی ، زهرماری سنگر می گیرم و کمین می کنم و در یک لحظه خواستنی ، پسورد ربایش می کنم. بگذریم... ![]()
خلاصه مبایلشو ورداشتم و در حالیکه تو تخت دراز کشیدم بودم در جوار موری ، شروع کردم به تفریح ....
هر چقدر بیشتر تفریح کردم ، هیچ اثری از خلاف ندیدم که ندیدم تا حداقل بهش بعدن گیر بدم.... نه شماره مشکوکی .... نه پیامک زننده ای... آی لجم گرفت.... آی لجم گرفت... اییییییییششششش![]()
خلاصه وقتی حسابی نا امید شدم ، رفتم سراغ بقیه قسمتاش.... یه نرم افزار توش داشت به اسم پیامک خوان.... منم ناغافل زدم روش که یهو مبایل ترکید : بیب.... بیب.....
بعد یه خانومه با صدایی بسیار رسا و به فینگیلیش شروع کرد به خوندن پیامکهای موجود در مبایل.... البته خوندن که چه عرض کنم.... جیغ می زد... انگاری برق سه فاز گرفت منو .... خیر سرم مبایل رو فشار دادم به خودم تا صدا کوفتیش کم شه.... اما با وجود اون همه باند مگه می شد؟؟؟ تندی مبایل رو انداختم رو تخت و به بالش رو فشار دادم روش... یهویی دیدم که یه عدد مورچه با چشمای ورقلمبیده که آتش خشم در اون پرپر می زد داره منو نگاه می کنه.... غرش کرد: "تو حالت خوبه؟؟؟"
در حالیکه از مظلومیت شبیه گربه شرک شده بودم
، سرم رو به نشانه "آره" تکون دادم و همچنان بالش رو بیشترتر فشارش دادم رو مبایل... حالا مگه صداش قطع می شد لامذهب....؟؟؟ خلاصه با هزار درد و مکافات دستم رو بردم زیر بالش و و پونصد هزارتا دکمه رو زدم تا صدای نحسش قطع شد.... حالا شانس آوردم که موری لول خواب بود...!!!!
مادر عروس:
یکم : به دلیل ابتلا به بیماری دی وی دی کمر در حال حاضر قادر به افاضات فضل نمی باشم.... البته مموری خور هم هستا.... ولی قلعه نوعی بدبخت فلکزده صمد مرغابی به جاش رو که نمی شه نگفت!!!!!![]()
بعدن:از کارتونهای بامزی ، سندباد و پروفسور بالتزار و پت پستچی توی این مدت بسی متلذذ گردیدم... شما هم ببینین....![]()
یه مغازه سوپر مارکتی بزرگ معروف اینجا هست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد می تونی توش پیدا کنی
اسم سوپر مارکته به یمن نام صاحبش، "صابریه". این آقای صابری پیرمردی حدود 80 ساله ست که شاید الان بشه بهش گفت یه تاجر قدر. هر چند که ظاهرش به تجار نمی خوره اما با توجه به پاره ای شواهد ، طرفداران زیادی داره.... الان یکی از اون شاهدا رو براتون رو می کنم ...
یکی از بستگان نزدیک که نخواست اسمش فاش بشه ، می گه که یه روزی واسه خرید رفته بوده مغازه "صابری"، داشته حساب کتاب می کرده و دور و برش هم چندین نفر منتظر پرداخت حساب بودن و چندین نفر هم داشتن خرید می کردن .... در همین حین یه خانوم مشتری که در حال خرید بوده و ظاهرن می خواسته آلو بخره ، یکهویی جو مجاورت با جناب صابری اون رو می گیره و بادی به گلو می ندازه و با صدایی رساتر از خروس می گه :" آلو فقط آلوی آقای صابری... آلوی هیچ کس دیگه به درد نمی خوره.."
حضار همه به دهن خانوم خیره می شن و یکهو شلیک خنده ست که مغازه صابری رو می ترکونه... ظاهرن خانومه همچین بی سر و صدا محل حادثه رو ترک می کنه و همه حضار در کف می مونن که این خانوم از کجا به این راز مهم سیاسی اجتماعی اخلاقی ی برده!!!!!
مادر عروس:
یکم : مطابق تفسیر فامیل خانوم جان در حالیکه از شدت خنده پهن شده بود رو فرش ماهی خونه ما
: " ایش .... فکر کن.... آخه اون که پیر و پاتال و چروکیده ست... "
بعدن : این فامیل خانوم جان ما نگفت که نحوه برخورد جناب صابری با این حقیقت "بعضی خانومها کش" چطور بوده؟
بعدنتر: از روی کنجکاوی یه روز رفتم مغازه صابری و دیدم که یه پیرمردی یه گوشه ای مچاله شده و همچین بینیش رو بگیری ، با دهنش نفس می کشه
حالا من موندم که این آقای صابری با اون حال نزارش و اون نفسهای همیشه به شماره افتاده ش ، چه حالی داشته که رونمایی کرده از...
بعدنترتر: حالا درسته که این خانومه آلوی آقای صابری رو پسندیده.... منتها دلیل نمی شه که بزنه تو سر مال و بقیه سورمارکتیا رو با خاک پاک منگول آباد ، هموار کنه.... حالا بقیه متانت و عفت به خرج می دن و نمی یان از آلوهایی مورد نظرشون ، حرف بزنن و تعریف و تمجید کنن یا از حق قانونی آلوهاشون دفاع کنن، دلیل نمی شه که این بشر همه رو زیر سوال ببره که!!!
بعدنترترتر: خدا نبخشه ، نیامرزه کسی رو که مبتذلیات رو با این پست پاک من در هم بیامیزه... من که منظورم آلوخورشتی بود ![]()
![]()
بعدنترترترتر: حمیدرضا خان جان ؛ خوبه که نیستی و این پست رو نمی خونی تا خدای نکرده پای ذهنت واشه به منکرات ... نیای ،نخونیا ![]()
بعدنترترترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده آلوی آقای صابری پسند![]()
بعدنترترترترترتر: اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــــا و اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یه سر بزنین و ببینین جماعت می تونن تا چه حد "با هم" خلاص باشن!!!!![]()
یکم : از خوردن سیب قندی چندان لذت بر نمی شم!!! اما می خورمش... . اونم به خاطر هسته هاشه...نه اینکه هسته خور باشما .... نه!!!! البته باکی هم از خوردن هسته سیب و گلابی و پرتقال و گوجه سبز و شبرنگ و زردآلو و اینا ندارم... مخصوصن وقتی که سطل زباله ای دم دست نباشه ، این شیوه ، بهترین روش برای کساییه که گاهگاهی به مقداری اتساع در بعضی اعضا و جوارح دچار می شن!!!به هر حال در این روش علمی هسته ها،در نهایت می رسن به همونجایی که می خواستن در نهایت برن دیگه.... اما این دلیل دوست داشتن هسته های سیب قندی نیست... هسته های سیب قندی برای من وسیله آرامش هستند در روزهای بیکاری... در واقع یک نوع مسکنند... البته این مسکن هیچگونه ربطی به مسکن های شیاف مانند نداره ... بهترین استفاده ای که از یه دونه سیب می شه کرد ، سوای کاشتن اون در زمین و آب و کود دادن به اون و تبدیلش به درخت سیب و خوردن سیب قندی و اینا ، اینه که اون رو بین انگشت شصت و اشاره بگیری و با زبون خیسش کنی و بعدش با یه فشار کوچولو به ماتحت هسته
، فرت پرتش کنی به اطراف... آخ ... نمی دونین که چه حالی می ده...
فقط برای اینکه این لذت ماورایی رو درک کنین ، کافیه که یه بار امتحانش کنین... مشتری می شین... همکارای من توی اداره هر چند وقت یه بار از رقص هسته های سیب روی میز و سر و کله و دماغ و دهنشون کلی مشعوف می شن. کلی سورپرایزشون می کنم. تازه اونی که روبروی من نشسته رو هم به این بازی معتادش کردم... دیگه لزومی نداره که مثل کارمندای بقیه ادارات ساعتها زل بزنیم به صفحه مونیتور و "Worm World Party" بازی کنیم...
چند وقت پیش ، رئیس گروه برنامه ریزی اومده بود توی اتاقمون. نشسته بود وردل همکارم و داشت فک می زد. منم داشتم هسته سیب بازی می کردم که یهویی هسته خورد به دستش و پرت شد اون ور تر، بیچاره یه کمی به هوا نیگاه کرد ، یه کمی به زمین نیگاه کرد، یه کمی به من نیگاه کرد که در حال سوت زدن بودم، بعد یه اخمی کرد و در حالیکه داشت با خودش تفکر می کرد بلند گفت :" این چی بود خانوم پرت شد رو من؟؟!!!" خب منم که نمی دونستم اون چی بود ، طبیعتن جوابی هم نداشتم بهش بدم!!!![]()
بعدن: به امین اموالمون گفتم :" یه لاک بهم می دی؟"
گفت :"چه رنگیشو می خوای؟"
منم که پررو ، کم نیاوردم و گفتم :"صورتی باشه لطفن... چرک"
یک ربع بعد دیدم یکی از بچه های خدماتی که از شهرداری اومده ، داری پرپر زنان می یاد طرف اتاق ما ، لاک و گذاشت رو میز من و یه تعظیم بلند بالا کرد و طبیعتن در دلش زیبایی و خانومی من رو ستود و یه خواستگاری مختصری هم کرد ... حالا چون می دونست که من جوابم منفیه و موری هم قوی بنیه و خفن هیکله ، اون رو به زبون نیاورد.
بگذریم از این مسائل ، طفلی لاک رو گذاشت رو میز من و دوباره مدل "بانو یوهاها هاها هاهاها" سری خم کرد و با یه سادگی گناه داره ای گفت :"آقای امین اموال گفتن که فقط لاک سفید داریم، بنفش!!! نداریم..." بعد هم پرپر زد و رفت... توی اون بحبوحه کاری یه لبخند قشنگ به یاد موندی کاشت روی لبهام که زیبایی چهره من رو دو برابر کرد ![]()
![]()
البته من بعدش زنگ زدم به این امین الدوله و باهاش دعوا کردم که چرا ملت رو می ذاره سر کار؟؟؟ هان هان هان؟؟؟
بعدش هم من لاک صورتی چرک می خواستم... بگرد ببین داری؟؟!!!
بعدنتر: یکی دیگه از همین کارگرای شهرداری که اسمشم رحمته ، که هنوزم از اداره ما نرفته ، اصولن عادت داره که هر وقت همکارا رو می بینه ، با یه لهجه غلیظ گیلکی می پرسه :" چایی خوووری؟"
البته هر بار که اینو به من می گه ، من بهش متذکر می شم که "پدر جان ، من چایی خوار نیستم ..." اما به همون دلیلی که الان همه در جریانش هستن ، باز از من سوال می پرسه هر دفعه!!!
خلاصه این آقای یه روز آمد توی اتاق ما و تک تک از ماها پرسید :"چایی خوووری؟؟" یکی از بچه ها که از اداره پست اومده بود واسه همکاری و اسمش مویی مویی خانم جانه، تقاضای چایی کرد. حسب اتفاق این خانم مویی مویی بد سرما خورده بود. همچین که این آقا با استکان چای برگشت و چایی رو دراز کرد به طرف مویی مویی ، یه سرفه بلند بالا کرد و دستش رو دراز کرد که استکان رو بگیره... یهویی این آقا رحمت چایی رو از تو دستای مویی مویی کشید و گفت :"سرما بوخوردی؟؟ باید آب داغ بوخوری!!! آب داغ تره خبه"( ترجمه*: " سرما خوردی؟؟؟ باید آب جوش بخوری ... آب جوش برات خوبه" م-ه- الف-لام-ه
) من و همکارم نگاه کردیم به دستای مویی مویی که توی هوا خشک شده بود و دهن دایره ش و چشمای لنزدارش که برق هوس از نوع چای خواهی درش می درخشید و حسابی هم واتلاخوس شده بود کف صندلیش .... ![]()
بعد کلی خواهش و التماس که بابا خب چشم بچه در اومد ، چای رو بهش بده بعد برو براش آب جوش بیار و اینا.... و خلاصه از ما اصرار و از اون انکار.... البته در نهایت بر اثر هی ما بکش ، هی اون بکش ، چای رو بهش داد... بعد هم رفت و دیگه پیداش نشد و دریغ از حتی یه قطره آب اونم از نوع یخچالیش!!!!!
مادر عروس:
یکم : می گن این بارون قورباغه و ماهی و اینا که تو بعضی از کشورها اتفاق می افته ، دقیقن از روی بازی هسته سیب قندی من کپی برداری شده
بعدن: عزیزانی که تمایل شدیدی به بازی هسته سیب قندی دارن و سیب قندی در دسترس ندارن ، می تونن از هسته گلابی ، سیب قرمز، زردآلو ، شبرنگ ، خربزه ، هندوانه و یا خود خود این میوه ها استفاده کننن و اصلن هم عوارض بعد از اون رو به هیچ مکانی دخیل نبندن... چون خدائی یه حالی می ده که به کتک و اخراج و زندون و اعدام می چربه
بعدنتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور
بعدنترتر: دیدین چه بلایی سر خارخاری آوردم؟؟؟ از قدیم و ندیم گفتن هر کی با هاله ور افتاد ، پشت در افتاد ..... تازه ش با سر افتاد..... ![]()
بعدنترترتر: عشق من ![]()
![]()
جدی نوشت:
بهار عزیزم ، پیوند آسمانیتون جاودانی باشه گلم![]()
![]()
تولد هستی مهربون و متینم مبارک ![]()
در اوج دوران کاری ، در پی تکمیل اطلاعات یکسری از این آدم کله بزرگا در بانک اطلاعاتی اداره مون ، ناچار به تیلیف زدن به اونا شدم. از اونجاییکه بنا به اعتراف رفقا و عده ای نارفقا من جمله مانی خارخاری بنده صدایی بس شیوا و زیبا و گل سرخ و دلبرانه دارم ، همه اون کله بزرگا که تعداد انسانهایی بالغ بر 15 نفر بودند ، در حالیکه دست و دلشون می لزرید و کاملن مشخص بود که قصد ازدواج با من رو داشتن ، به سوالات من پاسخ دادن ، تا اینکه نوبت رسید به دادستان جیزجیزجیگرزده... منم هلک هلک شماره مبایل ایشون رو که ماموریت "سی آی آی وای" به دستم رسونده بودن ، گرفتم و از ایشون درخواست کردم که کلیه اطلاعات شخصیشون رو رد کنن بیاد... . ایشون در حالیکه همچین یه نمه مات شده بودن که این بانو محترم صدا قشنگه دست به تیلیف یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟؟؟ هان هان هان؟؟؟ ، جواب دادن که :"خانوم ، من فقط در صورتی به شما اطلاعات می دم که فرماندار از من تقاضا کرده باشه...." منم در حالیکه به غرورم برخورده بود خیلی متمردانه ، در حالیکه رنجش وافر زده از صدام پیدا بود ، گفتم :" باشه ... هر مدل که راحتین!!! " و بعد از یه خداحافظی بسی سرد، بدون اینکه منتظر پاسخی باشم ، فرت گوشی رو گذاشتم.... بعد هم پرش کنان رفتم تا دفتر مدیرکلمون و همه حسم رو ریختم تو صدام و بهش گفتم :" من به آقای دادستان زنگ زدم و ایشون جواب منو ندادن.... ببینین از طرف وزارت ؟؟؟؟؟ این اطلاعات رو از ما می خوان... بعد نگید چرا نشده و نیست و اینا...." حسب اتفاق آقای فرماندار هم که در اتاق مدیرمون تشریف داشتن!!! رو به من کرد و گفت " خانوم "هاله" تو واقعن به دادستان زنگ زدی؟؟" منم که سرخوش ، جواب دادم بعله... به مبایلش.... " فرماندار که چشاش گرد شده بود از شدت هیجان غیر قابل باوری که من بهش وارد کرده بودم ، با دهن باز _ دهنشو اصلن نبست ها _ دوباره پرسید : " به مبایلش زنگ زدی؟؟؟ خانوم من در مقابل این آقا دست به عصا راه می رم...." . منم در حالیکه نمی خواستم از مواضع خودم پایین بیام ، گفتم :" اوهوم... مگه چیه؟؟؟ مگه کیه؟؟؟ تازه من به مبایل همه شون زنگ زدم...." ایشون فرمود باز با همون دهان منتها کمی بازتر :" به مبایل همه شون زنگ زدی؟؟!!! جوابتو دادن؟؟"" و بعد از همونجا دستور داد که زنگ بزنن به محل کار دادستان !!! و ضمن عذرخواهی از جسارتهای وارده ازشون خواستن تا اطلاعات لازم رو رد بفرمایند تا ما بتونیم اونها رو ضبط کنیم. البته بعدن آقای دادستان، از محضر من عذرخواهی کردن و فرمودن که بنا به مسائل امنیتی نمیتونستن پاسخ منو بدن... منم چه کار کنم.... به خانومی خودم بخشیدمش...!!!
فرماندار خندید و بهم گفت :"جسارت شما قابل تحسینه خانوم" .... منم خندیدم و گفتم :" خواهش می کنم... اما یکی هست که برای من توجیه کنه که این آقای دادستان مگه یعنی چه الان؟؟"
مادرعروس:
یکم : آقای دادستان مگه شخصیت مهمیه؟؟ یعنی از امام جمعه موقتم بالاتره که من زرتی زنگ زدم به مبایلش و اونم کلی پروفایل شخصیش رو با دل و جون گذاشت کف دستم و تازه تو دلشم از من خواستگاری کرد!!!
بعدن: به خدا اگه می دونستم دادستان خیلی مهمه ، هرگز از اون جسارتا به خرج نمی دادم
بعدنتر: من همیشه آخر گند زدنم.... سال پیشتر توی یه اتاق بودیم با بعضی از همکاران و منم نزدیک در ورودی نشسته بودم و مدام این آدم مهما و غیرمهما هی می رفتن و هی می اومدن... مثلن نماینده های مجلس و بقیه کله گنده ها... منم که نمی دونستم کی به کیه... نماینده هه می اومد تو اتاق ، من چشم تو چشم می شدم باهاش و روم رو بر می گردوندم اون ور... بعد می دیدم که ای دل غافل ، نصف کله همکارا توی زمینه اینقدر که خم شدن براش ( البته از این خما ، از اون خما نه ها) ... دفعه بعد یکی می اومد تو اتاق و منم از جام براش پرش می کردم و کلی تحویل ، بعد می دیدم که یه دستمال دستشه اومده واسه گردگیری... (آخه اون موقعها به دلیل ترافیک کاری ، از ادارات دیگه می اومدن برای انجام کارای خدماتی و ماها نمی شناختیمشون) ... بعد من قرار گذاشتم با همکارم که هر وقت یه مهمی اومد تو اتاق ، یه چشمکی ، سوتی ، سرفه ای ، پس گردنی ای ، باتومی چیزی بهم بزنه که من حساب کار بیاد دستم...
بعدنترتر: تقصیر من چیه که طرز لباس پوشیدن نمایندگان مجلس و بقیه کله بزرگا با عوام فرقی نداره.... اون موقع از سر دولتی دولت هشتم اینجور شده بود...
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور
بعدنترترترتر: من از اون موقع تا به الان به عنوان یک فرد چه جسارتا در اداره معروف شدم و هیچ کی حق نداره پیشم جیک بزنه.... آی نفس کش.... (به ضم کاف)
بعدنترترترترتر: از همه دوستای عزیزی (که معمولن جزو خواص هستند) و در صحت گفته های من مبنی بر زیبا بودن صدام شک دارن ، از همینجا اعلام می کنم که به ....... (این قسمت به دلیل عمق فاجعه سانسور گردید) که شک دارین. قربون من بری الهی مانی خارخاری !!!!
موری قشنگه بهم گفته که سیاره من کدوم سیاره ست!!! نمی دونم... نپتون بود ، پلتون بود ، اورانوس بود ؟؟؟ کیوان خان جان
یا آقا بهرام خان جان
بودن یا اینکه زهره خانوم و ناهید دلبر!!! البته من چندان تمایلی به آقا بهرام خان جان و کیوان خاجان ندارم.... اونان که همه ش می خوان سیاره من باشن و بدون شک قصد ازدواج با من رو دارن....![]()
خلاصه اینا مهم نیستن که... مهم اینه که این سیاره ای که سیاره منه ، ظاهرن موقع گردشش به دور خورشید به یه نقطه کوری می رسه... موری قشنگه بهم می گه:" زمانی که این سیاره می رسه به اون نقطه کوره ، اونایی که تحت حمایت ؟؟؟ تسلط؟؟ دوستی ؟؟؟ نمی دونم.... همون آدما به مرحله جنون می رسن...
نباید کاری به کارشون داشت تا سیاره از اون نقطه خارج شه....
حالا هاله جونم.... من فقط در تعجبم که چرا در مورد تو قرار نیست این نقطه کور تموم شه انگار؟؟؟!!!" ![]()
![]()
موری قشنگه همچنین در ادامه افضاتش می غره : " اون موقعی که قرار بود ما ازدواج کنیم ، همه ش فیلم بابات بود که هی سنگواره می نداخت جلو پام ، نگو از خداش بود که از شر تو دیونه خلاص شه... می خواست متوجه نشم که چقدر هوله" ![]()
![]()
مادر عروس:
یکم : ![]()
بعدن: ما نهایت استفاده مان را از نقطه کور مزبور خواهیم نمود. از زیرپیرهن جر دادن تا الی ما تحت....
نه ببخشید الی آخر ....
بعدنتر: بنده کلی در اعضا و جوارح متعالی خودم جستجو کردم و متوجه شدم که تحت هیچ عنوانی حرافی های موری قشنگه رو به هیچ قسمت مبارکی دخیل نمی بندم ![]()
بعدنترتر: اینجـــــــــــــــا رو حتما یه بازبینی بکنین![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور ![]()
بعدنترترترتر: این واسه ادمین داداش جون خودم ![]()
اینم واسه واسه مانی خارخاری ![]()
نزدیکای روز زن من با این موری ورپریده قهر بودم.... همه ش با خودم فکر می کردم :"اگه کادو بخره که اصلن محلش نمی ذارم و دست بهش نمی زنم....
ولی وای به اون روزی که بخواد کادو نخره .... نفسشو می گیرم....
" .
باری... شد فرداش .... تا ساعت 11 شب خونه مامانم بودم. وقتی برگشتم خونه ، دیدم که دوتا بسته کادو پیچ شده رو میز توالته....
در ضمن طبق معمول این مورچه بی ادب یکی دیگه از رژ لبای نو من رو ورداشته بود و درب و داغونش کرده بود و رو آینه میز توالت نوشته بود :"روز زن مبارک.... عزیزم.... عصبانی... " کلی خرذوق شدم
اما دست به کادوها نزدم و با چنگام اون نوشته رو هم پاکش کردم.![]()
تا چند روز اون دو تا کادوهه همونجوری بهم زبون درازی می کردن و من داشتم می مردم از فضولی که توشون چیه... البته یکیشون که ضایع بود ادکلنه.... اما اون یکی دیگه بدجور داشت رو ذهن کنجکاوم بپر بپر می کرد...
اول یه کمی دست مالیش کردم... (از اون دست مالیا نه ها.... دهههه
) دیدم نه.... نمی شه.... بعدش هم که بازش نکردم.... اصلن...
فقط یه گوشه کوچیکشو کنار زدم و دیدم که انگاری پای یه عروسکه... خیالم خیلی خیلی آسوده شد...
یه روز دیگه گذشت...
سر یه قضیه ای که حوصله ندارم براتون تعریفش کنم باز بحثمون شد ، منم مطابق معمول همه ش جیغ زدم
، بعد داد زدم
، بعد غرش کردم
، بعد نعره کشیدم
، بعد باز از اول .... هی جیغ زدم و .... مورچه هم که دید اینطوره... تند و تند هدفون رو گذاشت تو گوشش و خیره شد به تی وی...
از اونجاییکه خیلی هاله آزاریش قویه ، می دونه که این کار منو در سرحد مرگ عصبی می کنه... ![]()
![]()
منم اول رفتم تو اتاق.... بعد دیدم نه....
این مدلی نمی شه...
هیجانات منفیم زده بود در حد لباس شخصی ها... دوباره اومدم بیرون و باز هی جیغ زدم و داد زدم و فریاد کشیدم ![]()
و چون باز موری به هیچ چیز خودش حساب نکرد.... در جیک ثانیه خودم رو رسوندم به رسیور و اون رو از محلش خارج کردم و محکم کوبیدمش روی زمین.... ![]()
![]()
بعد چند تا لگد هم محکم کوبیدم روش... بعد که دلم خنک شد ، زل زدم به چشمای مورچه که همچنان با خونسردی تو چشمای من خیره شده بود....
دیدم نه.... نشده انگار.... رفتم جلو و یقه زیرپیرهنشو !!!! گرفتم وانقدر با عصبانیت تکون تکونش دادم که نیمی از زیرپیرهنش به علاوه زنجیرش ، تو تنش پاره شد ...
حالا من مونده بودم و یک عدد مورچه تارزان که با موذیگری هر چه تمامتر زل زد تو چشمام و دندونای پر شده شو نشونم داد و گفت : " زیر پیرهنم قشنگه؟؟!! خانومم خریده برام... مدل جدیده....". ![]()
وای خدا... دلم می خواست پاره ش کنم.... ![]()
واسه همینم رفتم تو اتاق و جفت بسته های کادوپیچ شده رو آوردم و محکم پرت کردم طرفش... بعد دوباره از روی زمین ورشون داشتم و دوباره شپلق... کوبیدمشون به سر و سینه بیچاره...
اما باز اون در کمال خونسردی واستاد و نیگام کرد... دیگه خودمم خسته شده بودم...ایییییششششش.....
رفتم تو اتاق لباسامو تنم کردم از خونه زدم بیرون.... ![]()
بماند که بیچاره کلی دنبالم گشت تا تونست پیدام کنه و از دلم در بیاره!!!!! اینه....![]()
وقتی که آشتی شدیم ، اول از همه رفتم سراغ کادوها... اینقدر عروسکه ناز بود...
کلی ماچش دادم... حالا اون عروسکه پسره منه... هر چند وقت یه بار هم این مورچه از روی حسودی یه دونه شپلق می زنه تو کله پسر بیچاره من تا حرص منو در بیاره....
منم روزا که می خوام بیام سر کار ، پسرمو قایم میکنم تا مورچه به قتل نرسوندش....![]()
مادر عروس:
یکم: علت اصلی دعوای ما مورچه بود... گفته باشم...![]()
بعدن: این روزا این موری جیزجیزپیرهن زده ، بدجوری رفته تو تریپ آرامش.... هر کاری می کنم که لجش دربیاد و با من دعوا کنه , نمی شه که نمی شه... دارم دق می کنم...![]()
![]()
بعدنتر: هر وقت رسیور رو می بینم... یاد دریای طوفان زده می افتم.... چند تا موج خفن ورداشته... اما همچنان استوار و پابرجا داره وظیفه اطلاعات رسانیشو انجام می ده.... این دیگه چه سگ جونیه![]()
بعدنترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور![]()
![]()
بعدنترترتر: دیشب موری می گفت :" ببین .... تا حالا دو تا زیرپیرهنمو پاره کرده.... جفتشونم نخی و راحت بودن... تو که می دون من نمی تونم بقیه رو بپوشم.... حالا هی بیا و زیرپیرهنای منو پاره کن..." گفتم :"خب برو یکی دیگه بخر..."
اما هزینه خرید یه زنجیر نو افتاد گردن من طفلی ![]()
بعدنترترترتر: البته من آدم خشانتی نیستم ها...
فقط گاهی گداری که دست و پر و انگشت ایادی کفر و استکبار جهانی و صهیونیستها و خس و خاشاکهای جهان جیک جیک ، من جمله مانی خارخاری توی دماغشونه ، یهویی جو می گیره منو و زیرپیرهن پاره می کنم.... ![]()
بعدنترترترترتر: زیرپیرهنای موری یقه دارن ... حرفیه؟؟؟!!![]()
بعدنترترترترترتر: دیروز داشتم عکسای دوربین موری رو زیر و رو می کردم که دیدم چند تا عکس از صحنه جنایات و فجایعی که من بار آورده بودم در مموری دوربین موجوده...
همچین با اون زیرپیرهن تارزانی در فیگورهای مختلف از خودش عکس گرفته بود که دل سنگریزه هم به حالش آب می شد.....
ولی خودمونیما ... زیرپیرهنه خیلی بهش می اومد.... ![]()
بعدنترترترترترترتر: آی نفس کش........!!!!!![]()
![]()
بعدنترترترترترترترتر: به مشاوره چند بانو محترم جهت در آوردن لج یک عدد موری خونسرد نیازمندیم.... تجارب لج لجون آقایانی که مورد تهاجم های همسران باشخصیت خود قرار گرفته و کلی کفرشان هم در آمده نیز با توجه به دوز بالای معرفت و دلسوزیمان ، را هم گاهی ملاقه ای خواهیم زد...
مادر عروس :
یکم : ![]()
بعدن : نماینده خان جان آقا مهدی خان جان :
یکم -بعدن : اییییشششش ایییییییشششش بود
بعدن - بعدن : جزو ایادی کفر و استکبار جهانی و وابسته به صهیونیستهای جهانخوار علفخوار و خس و خاشاک خوار بود
بعدنتر-بعدن: از فک و فامیلای ننجون مهدی خان جان بود
بعدنترتر-بعدن : بگم ؟؟؟!!!
نه !!!! جان شما !!!! بگم؟؟؟؟!!!!
بعدنترترترتر-بعدن: یه اختیارات خاصی از حضرت ا.م.ا.م داشته و یه پولی گرفته اما چون در ازاش کاری ازش نخواستن انجام بده ... همینجوری الکی الکی دستش رفته که بنویسه ا.حم.دی نژاد ... یا اینکه چشماش احول شده و ندیده که یه اتفاقاتی خدانخواسته افتاده و اینا...
بعدنترترترتر-بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خوره
بعدنتر: من به هیچ کی نمی گم که مانی توی اون صندوق نماینده دربست مخلص مهدی خان جان بود... شما هم به هیچ کی نگین ![]()
بعدنترتر: یکی از همکارام به نام نوش نوش خان جان ازم خواست که بهش یه کول دیسک بدم.... رئیس گروه ما اونجا بود و با شنیدن این حرف چشاش گرد شد و گفت : " اه؟؟!!! کول دیسک مجانیه؟؟؟ خب یکی به منم بده"
من گفتم :"خیالی نیست .... اما جزو اموال دولتیه ها... این نوش نوش خان جان هم از اون واسه کارای اداری استفاده می کنه.... ( به جون تبر)
"
رئیسمون یه فکری کرد و گفت :"ولش کن بابا ... حالا فردا می خوام برم خودمو کاندیدای ریاست جمهوری کنم این احمدی ن.ژ.ا.د خان جان می یاد پته منو می ریزه رو آب... ضایعمون می کنه .... بعد هی باید بگه :"بگم؟؟!!!! بگم؟؟؟؟"
البته منم اضافه کردم:" بابا جون .... دیگه الان ننه جون منم کول دیسک داره...
"
قابل ذکره که این نوش نوش خان جان هنوز نیومده کول دیسکش رو ببره... از همینجا بهش اعلام می کنم که وعده بخشش یک عدد کول دیسک سرابی بیش نبوده و من فقط خواستم جلوی آقای رئیس خان جان فیگور بیام....
"
بعدنترترتر: هر کی زورش بیشتر بوده رای آورده دیگه... حرفیه... ؟؟؟؟!!!!
اصلن مگه شما فضولید؟؟؟!!!! ایییییششششش![]()
بعدنترترترتر: یکی می گفت : " خیلی خیلی خوشحالم که با وجود وسواس شیاطین ... شناسنامه م رو بار دیگه ممهور به مهر انتخاباتی نکردم....
اصلن هم اون یکی من نبودم....![]()
بعدنترترترترتر: این روزها همه وبلاگ منو می خونن....
شما چطور؟؟؟
هان هان هان؟؟؟؟![]()
بعدنترترترترترتر: تو اداره ما به دلیل جو خفقانی موجود
همه می گفتن " ا.ح .م.د.ی نژاد ...." بعدنش نوشتن "موس.وی" ... این به اون در ....![]()
کوچیک که بودم خیلی شر و تخس بودم...
البته این ماجرا مربوط به دورانیه که تازه زبون باز کرده بودم و مامان برام تعریف کرده ... ظاهرن یکی از معدود کلماتی که افتاده بود توی دهنم ، واژه پرمعنا و انسان ساز "پدر سگ" بود
و صد البته که یه بچه جینگیل فینگیل که ازخودش نمی تونه لغتی رو در بیاره که اینقدر بار معنایی غنی ای داشته باشه و من این لغت ترکیبی رو از بابا خان جان گلیم
یاد گرفته بودم که واسش عین نقل و نبات بود... ![]()
باری.... از اونجایی که من از همون اوان کودکی یک دخمل بابایی خان جانی بودم و اصلن هم راه نداشت .... در کل چپ می رفتم و راست می اومدم و راه و بیراه به مامان طفلکیم می گفتم:" پدرسگ "
و اصلن هم به بابا خان جانم از این حرفای بدبد نمی زدم...
و این مسئله اصلن هیچ ربطی به این نداشت که من از اوان کودکی مثل "چی" از بابا خان جانم می ترسیدم....
اصلن....![]()
واسه همینم مامان جون جانم شدیدن حرصی می شد که:" ای بابا... تو چرا به من می گی پدرسگ و به بابات نمی گی .... هان هان هان؟؟؟؟....
"
لذا تصمیم گرفت که روش تنبیهی رو در پیش بگیره و از اونجایی که مامانم در اون دوران یکی از خوانندگان وبلاگ "سیری جونم" بود.... سخت به روش فلفل درمانی ایشون اعتقاد داشت و در یک روز سیاه تصمیم گرفت که این روش انسان پرور رو بر روی من فلکزده امتحان کنه
و از همون الان جلوی شرارتهای غیر انسانی منو بگیره که مبادا در آینده دچار لغزشهای دیگه و دیگه بشم و اینا....
و سخت هم راسخ عقیده بود ظاهرن.... ![]()
فلذا یه مقدار متنابهی از فلفل کوبیده شده در آسیاب خونگی رو ورداشت و بعد از اینکه به زور دهان مزین به کلمه "پدرسگ" من رو با فشار دو انگشتش گشایید
، اون زهر هلاهل رو فرت پاشید توی حلق من بدبخت.... به زعم مامان بعد از اینکه عملیات فوق سری فلفل درمانی به اتمام رسید و مامان داشت با نیش گشوده
، نتیجه فنآوری اطلاعات و اینترنت و اینا رو مشاهده می کرد ، بنده ضمن اینکه فلفل رو در دهانم "مزه مزه" می کردم ، پیچشی چند به اون دماغ قلمیم داده و اخم هام رو تا انتهای خط پایین چشمام پایین آوردم و رو به مامانم نموده و گفتم :" پدرسگ ....."
و احتمالن دلم خیلی زیاد خنک شد....![]()
و اینجوری شد که من خیلی عزم راسخ شدم و ماجرای بعدی پیش اومد که خودم خوب یادمه...
به این صورت که حدودن 5 سالم بود و ....
ادامه مطلب رو عشق است ![]()
سال سوم دبیرستان که بودیم درس حسابان رو می رفتیم یه کلاس نیمه خصوصی جهت خبرگی... یه هفت هشت تایی از رفقا بودیم و کلی حالی به حولی بود... تمام مسیر کلاس تا خونه به هار هار می گذشت و بجز یکی دوتا از ارازل و اوباش که می اومدن کلاس به صرف درس خوندن ، اییییییششششششش....
، چهار، پنج تای بقیه مون خیلی با هم مچ بودیم و همه ش هر و هر و کر و کر داشتیم به عالم و آدم می خندیدیم و خلاصه کلی خوش بودیم با هم....
این کلاس توی منزل خانوم معلم تشکیل می شد که یه خانوم خیلی نازی بود ولی خیلی جدی بود توی درس دادن و وقتی کسی درس نمی خوند و ایشون با اون چشمای نازش ، طوری چپکی نگاهش می کرد که طرف توی تنبوش به انقلابی دست می زد ، عظیم...![]()
باری؛ یه بار این خانوم معلم ما در حال حل کردن تمرین بود که یکی از بچه ها تمریناتش رو نحلیده بود... خانوم معلم هم خیلی رنجید و یکی از همون نگاههای معروف رو بهش انداخت و با لحن خشانت باری پرسید: تو چرا تمریناتت رو حل نکردی؟؟؟
هان هان هان؟؟؟![]()
دختره طفل خدا که همچین رنگش شده بود بسان فرنی ماه رمضون ، با اینکه خیلی بچه زرنگ ، ولی درس نخونی بود و به جهت اتساع برخی از جوارح تمریناتش رو نحلیده بود گفت : " خانوم معلم اجازه.... من نمی دونم چرا اصلن از این درس حسابان هیچی سر در نمی یارم .... خیلی می خونمشا.... شما هم که به این خوبی تدریس می کنین.... اما نمی دونم چرا نمی شه که نمی شه..."![]()
خانوم معلم هم که یه نمه جوگیر شده بود ، بادی به غبغش انداخت و یه پیچشی هم به اون کمر باربی فرمش داد و اهم اهمی سر داد که :
" خوب می دونی چیه عزیزم .... من درکت می کنم.... می دونم که تو
"د ووو لت".... می خواد درس بخونی ( "به جای تو دلت می خواد" ای عبارت مستهجن سخیف ضد انسانی رو با همین کشش به کار برد که الان از تصور اون لحظه عرق شرم بر جبین من می شینه.... نچ نچ نچ... اییییششش اییییششش ایییششش....
"
بعد با گفتن این جمله و گندی که زده بود ، نامرد عوض اینکه به گند خودش بخنده ، تو چشم تک تکمون زل زد که ببینه کدوممون می خندیم و در همون حین یه جوری سر وته حرفاشو به هم آورد....![]()
خبر بقیه رو چندان ندارم.... اما می دونم که از شدت خنده ای که مجبور به کنترل اون بودم ، تمام ششهام متورم شده بود و احتمالن چهره م هر چی رنگ قرمز گلی رو هم از رو برده بود....
از ترس به چشمای هیچ کسی نگاه نمی کردم
که مبادا بترکم و فقط هر چند ثانیه یکبار این رفیق بغل صندلیی موذیم با بغل پا می زد به پاهام که احتمالن این هم نوع خرکی از کنترل افعال غیرارادی مثل خنده ست.... ![]()
دیدم نه... نمی شه... دارم منفجر می شم.... باید یه چاره ای می کردم تا روده هام نمی ترکید... یه کمی زیر چشمی به دور و برم نگاه کردم.... بین این هفت هشت نفرمون یکی از این خرخونای منگل نشسته بود و داشت تمرین حل می کرد.... انگارش هم نه انگارش بود که چه اتفاقاتی افتاده اینجا.... انگاری که هیچ چیزی نه شنیده بود و نه دیده بود... یه نگاهی بهش انداختم... یهویی متوجه شدم که یه طره از موهاش از زیر روسری در اومده و به مدل فشن امروزی رو روسریش جا خوش کرده.... همین...
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم ... در حالیکه با انگشت به "آزاده بدبخت فلکزده بر وزن قلعه نوعی بدبخت فلکزده" اشاره می کردم ، گفتم : " هار هار هار .....
هر هر هر ....
موهای آزاده رو نیگاه کنین...
هار هار هار....
هر هر هر...
"
بلافاصله بعد از از اینکه دوستان صدای انفجار رو از جانب من شنیدن ، عین این اسیرای دربند حبس ابد که حکم آزادیشون اومده باشه ، چنان به کله "آزاده بدبخت" هر هر کردن![]()
که خانوم معلم ترجیح داد صحنه رو ترک کنه و احتمالن بره توی یه اتاق دیگه به گند خودش بخنده... .![]()
این آزاده منگل خاک به گور هم زل زده بود تو چشمای ما و بدبخت کلی موهاشو صاف و صوف کرد و هر چند وقت یه بار هم یه دستی به کله ش می کشید که مبادا اون اتفاق مضحک کمدی دوباره تکرار بشه....![]()
مادر عروس :
یکم : و این چنین بود که مدل موی فشن توسط آزاده ابداع شده
بعدن: هر وقت که یه گندی می زنین ، بهترین راه اینه که خودتونم واسه اون گندتون هارهار بخندین....
بعدنتر: انواع خنده ها در زمان گند زدن :
یکم : غصه خنده![]()
![]()
بعدن : خیطی خنده![]()
![]()
بعدنتر: خنده همراه با سوراخهای باز بینی![]()
بعدنتر : خنده خرکی (آیکن خنده خرکی)
بعدنترتر: شیهه (آیکن شیهه)
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده که هیچ وقت نمی خنده و همه ش داره پاچه بگیره (آیکن یه هاپو)
بعدنترتر: حمیدرضا خان جان.... درسته که تو زیر 18 سالی !!!!! اما تو رو خدا بیا و این پستم رو بخون... آخه کجا غیبتون زد تو و عموعلی؟![]()
بعدنترترتر: بی ادبیاتی من رو در به کار بردن اون واژه بدبد در اون بالا .ببخشید.... تقصیر من نبود که.... خانوم معلممون ضایع بود خب.... ![]()
بعدنترترترتر: تمام افراد موجود توی اون کلاس گل دختر بودن...
هنوزم که هنوزه دلیل به کار بردن اون لفظ مستهجن توسط خانوم معلم معلوم نشده... تحقیقات نشون داده که این مسئله با ماهواره امید و خروجش از مدار یه رابطه مستقیم داره... احتمالن ساپورت مالیش هم از "سی آی ای" بوده....
امروز صبح خواب آلود و بی رمق از خونه خارج شدم به مقصد اداره
.... طبق معمول تاکسی نبود و تصمیم گرفتم یه کمی پیاده برم تا به مسیری که تاکسی خورش قویه برسم... همینجوری که در امتداد خیابون حرکت می کردم هر از گاهی یه چرخشی هم به کله م می دادم و به پشت سرم نگاهی می نداختم تا ببینم تاکسی ماکسی پیدا میدا می شه یا نه؟!! ![]()
قبل از رسیدن به سه راه و چراغ راهنمایی یه تاکسی پیش پام نگه داشت... نیگاه کردم توش و دیدم لنگای یه خانومه مشخصه....
البته لنگای شلواردارش ها.... اینقدر منحرف الاذهان نباشید دیگه... اییییشششش... ![]()
خلاصه ، از اونجایی که خیلی ایثارگر هستم ، تندی خودم رو پرت کردم رو خانومه و در تاکسی رو جلدی بستم تا راننده پشت چراغ قرمز نمونه...
که این همه از خودگذشتگی افاقه ای نکرد و طرف موند پشت چراغ ... ![]()
منم بی خیال همچین بغل به بغل خانومه نیشسته بودم و یه نمه بهش لم هم داده بودم و داشتم از گرمای وجودی ایشون بسی متلذذ می شدم و یه ذره هم حاضر نشدم توی اون سرما حرکتی به خودم بدم که طفلی تصمیم گرفت کرایه ماشین رو حساب کنه... در همون حین ؛
یکم : خانومه از من خواستگاری کرد![]()
بعدن: خانومه زبون دو متریشو واسم در آورد و هی تکون تکون داد و بعد هم نیش زشتشو تا بناگوش واکرد![]()
بعدنتر: خانومه اخماشو آورد پایین و به راننده گفت : "آقا اجازه!!!!... این خانوم موزون ، عین چی (منظور از چی همون آهویی ، غزالی ، پروانه ای و اینا می باشد) افتاده رو سر من و هی از انرژی گرمایی وجودی من سواستفاده مجانی می کنه"![]()
بعدنترتر: خانومه از لج منو محکم پرس کرد روی در تاکسی و از انرژی گرمایی وجودی من مفت و مجانی سواستفاده کرد![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده شیکم گنده پاچه گیر![]()
ولی ؛ خانومه کرایه رو تحویل راننده داد و گفت :"آقا بفرمائید" .....همین ... اما با گفتن این حرفش یهویی برق صدهزار فاز از کله مبارکم پرید
و دوباره برگشت سرجاش....
چون عین این آدمای برق گرفته تو جیک ثانیه سرم رو به طرف خانوم بغل دستیم گرد کردم...![]()
چرا ؟!!!
صدای کت و کلفتش که اصلن آشنا نبود... اما اون کسی که من بهش تکیه داده بودم یه آقای جوون محترمی بود که یه بارونی از این مدل بلندا که بهش می گن مدل "کارآگاه درکی" ، پوشیده بود و من نگونبخت فلکزده
( این هاله فلکزده هیچ نسبت و ارتباطی با اون قلعه نوعی فلکزده نداره ها) هم با دیدن اون بارونی به تصور توهم یه خانوم محترم خودم رو پلاس کرده بودم رو سرش...![]()
البته منم اصلن خودمو نباختم که...
همونجوری که نشسته بودم یه چند ثانیه ای مکث کردم و آخرین قطرات انرژی گرمایی رو هم تحویل گرفتم ....
بعد یواش یواش ضمن یه حرکت استراتژیک و استفاده از یه مدلای پلتیکی ، یواش یواش از آقا فاصله گرفتم و خودم رو پرس کردم رو در تاکسی
.... اییییشششش ![]()
مادر عروس:
یکم : دیگه فکر نمی کنم دلیلی به توضیح و تاویل و تفسیر داشته باشه که اون آقاهه می خواست با من ازدواج کنه.... اییییش خدا به دور....![]()
بعدن : تجربه نشون داده که این مدل تجربیات رو نباید برای "مورچه" تفسیر کرد.... چون ممکنه باز نیاز به گم شدن باشه...![]()
بعدنتر: زمانیکه از انرژی وجودی دیگران و بخاری انسانی استفاده می کنین سعی کنید که حتمن سوخت تامین کننده از نوع بی خطر باشه.... بچه خوبی باشین و به انرژی اتمی و هسته ای و اینا نزدیک نشین... وگرنه مثل مانی جیزجیزجیگر می زنینا... از ما گفتن بود![]()
بعدنترتر: خداوند لعنت بفرماید این فرهنگ غرب رو که هی تند و تند فیلمها و سریالهای بدبد می سازن
و هی در اونها از لباسهای بدبد استفاده می کنن
که جوونهای ما اغفال می شن و هی اونها رو می پوشن و هی خانومها گول مالی می شن و هی از گرمای وجودی آقایون استفاده می کنن و هی بعدش خجالت می کشن
و هی بعدترش خجالت تر می کشن
و اینا.... ایضن براش شادی روح "آقا درک" صلوات ....!!!!
بعدنترترتر: یه دعای عاجل و اینا در حق این مسکین بکنین که اینقدر هی تند تند و در فواصل کوتاه سوتی ندم....
یه بازه زمانی طولانی تر توی دعاهاتون از خداوند منان طلب کنین...
ممنان
ما داخل اداره از طریق اینترانت و نرم افزار Winpopup LAN Messenger با اداره کل و کلیه ادارات مشابه در سطح استان ارتباط مستقیم داریم خیر سرمون....
من و فیروزه - یکی از همکارام - که توی یکی دیگه از شهرستانهای استان گیلان کار می کنه ، قرار بود که واسه انجام یه ماموریت کاری بریم به اداره کل . واسه همینم پریروز با هم هماهنگ کردیم که ساعت 1:30 توی اداره کل همدیگه رو ببینم.... البته فیروز جان جانم بهم گفت که ممکنه نتونه سر اون ساعت بیاد و سعیش رو می کنه که همون ساعت مقرر توی اداره کل باشه که بتونیم همدیگه رو ببنیم و اگه هم نشد که به جهنم.... می خوام صد سال سیاه منو نبینه.... اییییششش![]()
تازه خیلی هم دلش می خواست که منو ببینه... اییییشششش تر![]()
باری... من رفتم و کلی هم منتظرش موندم اما سعادت نداشت که ببینه منو که.... خاک بر گورخرش... ![]()
فرداش فیروزه این پیغام رو واسه من فرستاد:
سلام
دیروز اومده بودی اداره کل؟
من این جواب رو واسش فرستادم:
سلام عزیزم
چطوری؟
دیروز کلی منتظرت موندم
چرا نیومدی؟
مبایلتم که جواب نمی دادی بی معرفت!!!!
نشد ببینمت ... حیف.....!!!!
نیم ساعتی نشد که این پیغام از مدیرکل فن آوری اطلاعات استان که تو اداره کل مستقره ، به رایانه من رسید :
خانوم "هاله" شما منتظر من بودید یعنی دیروز؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همچین یه یه دقیقه ای زل زدم به صفحه مانیتور دستگاه و کلی این دوگوله های مغزم رو وادار به انجام عملیات سری جنایی تفحص در فرمایشات جناب مدیر کردم که بتونم منظورشو بگیرم.... و یهوویی به این نتیجه ضایع کننده رسیدم که
ای دل غافل ....
من به جای فیروزه ، اون متن سراسر عشق رو ارسال کردم به اون آقای مدیر کل محترم....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچی دیگه.... مردم ....![]()
مادر عروس:
یکم : این دیگه تابلو تابلوهه که این آقای مدیر قصد ازدواج با من رو داشت و از طریق تله قاطی پاتی کاری کرد که من واسش پیغام عشقولانه بفرستم....
این کلکا دیگه کهنه شده.... ایششش![]()
بعدن : نیست من انسانی فوق العاده مودب و دوست داشتنی و مهربونم
( این گل واسه خودم
که اینقدر ماه و گلم) ، غیر از کلمات عشقولانه چیزی از دهان مبارکم بیرون نمی یاد ....
حالا دارم تلاش می کنم که یه کمی دوز محبتم رو بیارم پایین جدیدن....![]()
بعدنتر : البته من در اون لحظه متوجه عمق فاجعه نشدم که.... شبانگاهان در منزل و در جوار مورچه خان جان در حالیکه با دهانی گشاده شده از خنده داشتم ردیف دندونای سفید قشنگم رو بهش نشون می دادم و با قاه قاه و هار هار موضوع رو با آب و تاب براش تعریف می کردم
، وقتی اون نگاه غضبناک مورچه ایش با اون چشمای اندازه نعلبکی شده ش ، روی من ثابت شد .... ضمن اینکه ترجیح دادم اونو از دیدن دندونای قشنگم محروم کنم ....
ترجیح تر دادم که سریع پاشم برم گم شم دیگه....![]()
![]()
بعدنترتر: من که از یکی از رفیقام بدتر نیستم که.... داداشش بهش پیامک زده بود و سر به سرش گذاشته بود.... اونم توی جواب براش نوشت " گه بخور" و ارسال کرد واسه رئیسش به جای داداشش... .![]()
بعدنترترتر: ای فیروزه.... الهی که مثل این مانی جیزجیزجیگر بزنی با اون پیغام فرستادن بی موقعت... اییییششششش ![]()
بعدنترترترتر: البته اگه این آقای مدیرکل محترم خیلی بر خواسته شون اصرار دارن .... می تونم یه کاری کنم براش... حالا با این مورچه صحبت می کنم که یا خودش بکشه خودشو یا من بهش سیانور بدم... خلاصه جوون مردم دل داره دیگه.... دیوونه و بی قرار و عاشقم شده.... منم دلسوز.... نمی تونم دلشو بشکنم که.... ![]()
اگه حتی بین ما
فاصله یک نفسه
همین یه نفسم غنیمته بابام جان
تو رو جون همه کست بذار این یه نفسو نفس بکشیم
ایییییییششششششش![]()
اون روز صبح که از خواب بیدار شدم و مامان نبود خونه... تازه 5 سال و 4 ماهم بود... راویان اخبار خبر دادن که مامان رفته همون "نی نی" معروف رو برام بیاره... اسم "هدیه" رو من واسش گذاشتم.... البته یکی دیگه پیشنهادشو داد اما مهم اینه که من پسندیدمش و اجرائیش کردم... حالا جالب این بود که نمی دونستم این بچه دختره یا پسر ، اون موقع سونو مونو نبود که.... البته مهم هم نبود.... چون من همیشه عاشق دختربچه ها بودم.... این بچه هم باید دختر می شد... مگه لیلا ، دختر همسایه مون ، همین دو ماه پیش صاحب یه خواهر کوچولو نشده بود؟؟؟؟
وقتی غروب مامان بچه به بغل اومد خونه، با یه دنیا ذوق و شوق پریدم رو سر بچه که بدونم چه شکلیه.... فقط یه صورت سرخ دیدم با یه عالمه موی سیاه.... همینو یادمه... خب بچه بودم دیگه....
صورتش خیلی کثیف بود... ایییششش.... اما من بوسیدمش... اون موقع هنوز تو مود کثیفی و تمیزی نبودم.... احساس می کردم که باید خیلی دوسش داشته باشم.... آخه لیلا، دختر همسایه مون ، می گفت که خیلی دوسش داره...
همون روز من و با دو تا دیگه از بر و بچز سر هدیه دعوامون شد و از سه طرف کشیدیمش و محکم سر بچه رو کوبوندیم به دیوار.... خب عشقمون داشت فوران می کرد آخه....
صبح فرداشم مامان تو آشپزخونه بود _ مثل الان نبود که بانوان همه بعد از عمل سزارین تا 1 سال خونه مامان محترمه در حال گذروندن دوران نقاهت بعد از زایمان هستن و عملن تمام کارای بچه می افته گردن مامان بزرگ طفلی _ احتمالن رفته بود واسه آماده کردن غذا.... و این نوزاد ما شروع کرد به جیغ و داد... طفلکی اینقدر فریاد کشید و ونگ زد که فکر میکنم گلوش پاره شد.... اتاقمون تا آشپزخونه فاصله داشت و یادمه یه بخاری تو اتاق بود که در رو می بستیم تا گرما از اتاق بیرون نره.... اما من به هیچ چیز مبارک نیاوردم و از جام هم تکون نخوردم.... توی اون دوران چی می تونست مثل یه خواب شیرین برای من عزیز باشه.... آخرشم مامان که گذری از کنار اتاق رد می شد صداشو شنید و اومد و با کلی ناز ونوازش بردش بیرون....
هدیه همیشه بچه مثبت خونه و عزیز دل مامان بود.... اما یادم نمی یاد هیچ وقت بهش حسودی کرده باشم.... چون عزیز دل منم بوده و هست... اونایی که ما رو می شناسن می دونن که هدیه برای من فراتر از یه خواهره.... انگار بچه منه... عشق منه ... توی دنیا هیچ کی رو به اندازه هدیه عزیزم دوس ندارم.... هیچ کس رو.... چون مثل یه دیونه عاشقش هستم....
هدیه عزیزم.... همه وجودم... خودت می دونی که کدوم قسمت قلب من متعلق به تو و عشقته.... تولدت مبارک همه زندگی من
یکم:
دیروز موقع خواب ظهر ، تلفن زنگ زد.... منم که فداکار و از جان گذشته ، پرش کنان خودم رو پرت کردم روی تیلیف تا مثلن "موری" بیدار نشه... البته تو راه یه لگد به پاهاشم زدم که بیچاره عین فنر از جاش پرید....![]()
یکی از رفیقاش بود که کلی هم واسه هم کلاس می ذاریم...
ای خدا..... آخه من چرا اینقدر باید سوتی بدم ؟؟؟؟![]()
این آقا یه پسر کوچولو خوشکل گل داره که من با وجود اینکه معمولن آنتی پسرم ، از این بچه خیلی خوشم می یاد....
من باب همین و خیر سرم اومدم به طرف بگم پسر گلتون یا پسر خوشکلتون خوبه؟؟؟؟![]()
عین این بدبختا قاط زدم و به طرف گفتم :" پسر خولتون خوبه؟؟؟"![]()
![]()
![]()
گرچه اون بیچاره واسه ضایع نشدن من گفت که :
"آره خوبه" و من بعدش خیلی متلاشی شدم تا درستش کنم گندم رو.... اما ضایع شدم رفت دیگه....
ایییییییییییییییییییییییییششششششششششش ![]()
بعدن:
شنیدین که آقای "مهندس علی آبادی" در پاسخ به خبرنگاری که ازش پرسید "چرا تیمهای استقلال و پرسپولیس رو مثلن مثل تیم منچستر خصوصی نمی کنین" ، چه جوابی داد؟؟؟؟؟
ایشون برای رفع ابهام!!!! از خبرنگاره پرسید :" منچستر مال کدوم استان ایرانه؟؟!!!!"![]()
تازه بعد هم که واسش توضیح دادن.... خیلی ریلکس به ادامه مصاحبه ش پرداخت....
، ای خدا رو رو می بینی؟؟؟ حالا اگه من بودم همونجا می مردم واسه خودم....![]()
بعدنتر:
فقط تو رو خدا داشته باشین اینو که یکی از برادران محترم برام خصوصی فرستاده:
سلام
یه دختـــر تنها و تک پــر و بامزه می خوام 09177715467
جهنم و ضرر ...زن مطلقه ی با ادب هم گیر بیاد....دو نقطه دی
بــــــــــــــدرود آجی
البته من در کمال تاسف متوجه شدم که هیچکدوم از شرایط این برادر بزرگوار رو دارا نیستم اما از خدا که پنهون نیست از شما هم جهنم و ضرر ، پنهون نباشه ، می خواستم بهش تیلیف کنم و عجز و التماس
که منو به کنیزی قبول کنه
.....![]()
منتها چون در پایان از واژه "آبجی" استفاده کرده بود دیگه شرمنده شدم....
حالا فقط موندم که اگه من آبجیشم و اونم داداش منه چرا اینو واسه من فرستاده بود؟؟؟
یکم- بعدن: آبجی در گویش این برادر ما به معنی "گوگولی مگولی خوشکل خانوم" می باشد
بعدن-بعدن: خواسته از این طریق حق خواهری رو براش به جا بیارم و یه زن داداش جور کنم براش
بعدنتر- بعدن: همونطور که من منظور این برادر رو از واژه "تک پر" و " دونقطه دی که به فارسی نوشته شده " نگرفتم ، منظورش رو از واژه آبجی هم نگرفتم
... البته به گمانم این برادر من دنبال کبوتری ...گنجیشکی ُ... کلاغی ... کرکسی چیزی می گرده که فقط یه بال داشته باشه.... که بعد خیلی عشقولانه صداش کنه تک پر![]()
بعدنترتر- بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر تک پر آبجی دونقطه دی![]()
مادرعروس:
یکم : فرهنگستان ادب و اینا ، از این به بعد واژه "خول" رو به جای " گل و خوشکل" جایگزین کرده.... مثلن مانی خیلی خوله....
یا اینکه : الهی جیزجیزجیگر بزنی مانی که اینقدر خول و سرخی![]()
بعدن: آخه من چرا اینقدر سوتی می دم؟؟؟؟![]()
بعدنتر: خبرها حاکی ماکیه که پس از انتشار فیلم مصاحبه علی آبادی خان جان ، در شهر منچستر سه روز عزای عمومی اعلام شد و تیم منچستر هم محض همینجوری به پرداخت ۳ میلیون پوند جریمه نقدی محکوم شد
خب زورشون که به بیسوادی علی آبادی نمی رسه.... یکی رو باید تنبیه کنن که دلشون خنک شه![]()
بعدنترتر: عزیزان واجدالشرایط خواهش می کنم با رعایت نوبت و حق تقدم خودشونو به داداش ما معرفی کنن ... خلاصه ما یه وظیفه ای داریم در قبال این برادر خان جان ![]()
تبصره: آقایونی هم که تک پر هستن می تونن این دفعه رو استثنائن در این مسابقه دلبری از برادر خان جان شرکت کنن... ولی بار آخره ها.... گفته باشم...![]()
بعدنترترتر: خدمت اون عزیزخوشبختی که سر انجام دل برادر خان جان رو خواهد نرمید عارضم که فقط حق الزحمه ما یادش نره![]()
دیروز روز سپندارمذگان بود و یه چیز دیگه ای هم بود که این "مورچه" بلده... منم که کلهم پریروز رو با این "موری" قهر بودم.... اییییششششش.... ![]()
همون پریروز ، دوستم و همسرش منزل ما پهن بودن.... به شوهره گفتم " چی می خوای بخری واسه بانو .... تو که دم از تمدن غنی ایرانیان قدیم می زنی اینهمه"
و به مورچه زیرچشمی نگاه کردم که نیشش باز بود ....
همون قضیه دره و دیواره بود به نوعی دیگه![]()
دیروز که از محل کارم برگشتم خونه....و البته قهرم بودیم همچنان.... اولش پشتش رو کرد به من
.... انگار که من کورم ....
نمی بینم داره ریز ریز می خنده.... خیلی هم همچین خودشادمان می زد!!!![]()
بعد که رفتم تو اتاق... دیدم این بچه داره تو هال رژه میره.... هی نگرفتم موضوع چیه؟؟؟!! نگو من جدی کورم.... همه کارامو کردم... بعد از ده دقیقه ، برگشتم دیدم که بعله
، بیچاره واسم یه دونه از این عروسکای ولنتاینی گنده خریده ،که یه ماه قرمز گنده ست با دو تا خرس سفید که وردل هم تپیده بودن رو اون ماهه ، یه دونه ش زشت بود و طبیعتن مورچه بود و او یکی هم که من نبودم ، چونکه من یه بانوی نازم
و اصلنم خرس نیستم ، ولی اگه اون یکی من نیستم پس کیه که نشسته وردل مورچه؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟ امروز ظهر برم خونه جیگرشو می ریزم![]()
بعدش این ماهه یه بند قرمز هم داشت که انگاری "مورچه" خیلی سعی کرده بود اونو از آینه میز توالت آویزون کنه اما چون کسب موفقیت نکرده بود ، یه ژیلت ورداشته بود و گذاشته بود پشت آینه میز توالت و این بنده رو آویزون کرده بود به اون ژیلته و نصف آینه رو پر کرده بود با این عروسکه و صحنه ای بس رومانتیک بود...
که دل هر بیننده ای رو دچار غش و ضعف و ارتعاشات جانبیش می کرد
بعد که پی برد من دیدمش با یه پرش گینسی ، پرت شد تو اتاق و ردیف دندوناشو به نمایش گذشت محض منت کشی
و البته تا خواستم یه رقابت ردیف دندونی باهاش داشته باشم ، یاد موضوع دعوامون افتادم
و یه فصل همونجا باهاش دعوا کردم
. دلم یه کمی خنک تر شد ، ولی هنوز دعوای اصلی باقی مونده![]()
بعد هم که تا حدی سبک شدم و بار گران رو شونه هام یه کمی وزن کم کرد، گرفتم و یه دل سیر خوابیدم و بعد از 3، 4 ساعت رفتم تالار اندیشه ، دیدم بعله.... شوهر روماتیک ما با رژ قهوه ای رنگ خوشکل من ، با یه خط کج و معوج روی آینه توالت پیغام عشق و لاو واسم ردیف کرده!!!!![]()
که با بوی خوش توالت و اسپری به به ، کلی به به شده بود
، به خصوص اینکه رژ درب و داغونم هم افتاده بود روی تاقچه توالت....![]()
![]()
![]()
شب بهش می گم :" آخه مشنگ ؛ اینهمه آینه توی این خونه ست... آدم می ره رو آینه توالت رومانتیک بازی در می یاره "![]()
می گه :" خب می خواستم بهت ثابت کنم که خیلی مشنگی دیگه....
ها ها ها
"
بعدشم از خنده غش کرد ![]()
مادرعروس:
یکم : اهووووو.....مورچه!!!! نبینما به هاله جونم حرف بدبد فحش بی ناموسی بزنیا... دههههههه![]()
بعدن : به نظر شما مورچه در چه حالتی به فکرش رسید که پیغام لاو رو رو آینه دستشویی بنویسه؟؟؟![]()
یکم-بعدن: در حال ..... یدن![]()
بعدن-بعدن : در حال .... یدن![]()
![]()
بعدن تر-بعدن : در حال ......یدن و .....یدن![]()
![]()
![]()
بعدنترتر-بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر![]()
بعدنترتر: هر هر هر .... همه عالم و آدم می دونن که من خیلی عاقل ، بالغ ، خوش فکر و عقل کل هستم ![]()
و مشنگ کلمه ای ایشششش است
و هیچگونه تناسبی با من ندارد![]()
بعدنترترتر : ژیلت وسیله ای است که مستقر بین دیوار و آینه میز توالت جهت نگهداری اجسام ، در معنای عام همان آویزه، که البته گاهگاهی مصارفی جانبی نیز دارد![]()
بعدنترترترتر : "رژ" وسیله ای می باشد جهت خالی کردن عقده مردان
، که با نابود کردن آن حال بانوان را بگیرند که صدالبته بانوان محترم در آینده برایشان دارند ![]()
بعدنترترترترتر: توی یه انتخاب مهم بد گیر افتادم![]()
می خوام حال مورچه رو بگیرم بد ، به نظر شما:
یکم-بعدنترترترترتر: دوربین عکاسی جیگرش ، قلبش ، نفسش یهویی و همینجوری الکی از دستام بیفته رو سرامیک های هال![]()
بعدن-بعدنترترترترتر : بالش کوچولوش ریزریز شده زیر پتو پیدا بشه ، احتمالن دلیلش هم وجود یه موش توی آپارتمانمونه![]()
بعدنتر-بعدنترترترترتر: موهامو کلهم بلوند کنم ![]()
![]()
بعدنترتر-بعدنترترترترتر: مجبورش کنم که شیکم قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو هم بلیسه و هم گاز بگیره![]()
![]()
بعدنترترترترترتر: مانی جیزجیزجیگر زده می باشد![]()
![]()