در اوج دوران کاری ، در پی تکمیل اطلاعات یکسری از این آدم کله بزرگا در بانک اطلاعاتی اداره مون ، ناچار به تیلیف زدن به اونا شدم. از اونجاییکه بنا به اعتراف رفقا و عده ای نارفقا من جمله مانی خارخاری بنده صدایی بس شیوا و زیبا و گل سرخ و دلبرانه دارم ، همه اون کله بزرگا که تعداد انسانهایی بالغ بر 15 نفر بودند ، در حالیکه دست و دلشون می لزرید و کاملن مشخص بود که قصد ازدواج با من رو داشتن ، به سوالات من پاسخ دادن ، تا اینکه نوبت رسید به دادستان جیزجیزجیگرزده... منم هلک هلک شماره مبایل ایشون رو که ماموریت "سی آی آی وای" به دستم رسونده بودن ، گرفتم و از ایشون درخواست کردم که کلیه اطلاعات شخصیشون رو رد کنن بیاد... . ایشون در حالیکه همچین یه نمه مات شده بودن که این بانو محترم صدا قشنگه دست به تیلیف یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟؟؟ هان هان هان؟؟؟ ، جواب دادن که :"خانوم ، من فقط در صورتی به شما اطلاعات می دم که فرماندار از من تقاضا کرده باشه...." منم در حالیکه به غرورم برخورده بود خیلی متمردانه ، در حالیکه رنجش وافر زده از صدام پیدا بود ، گفتم :" باشه ... هر مدل که راحتین!!! " و بعد از یه خداحافظی بسی سرد، بدون اینکه منتظر پاسخی باشم ، فرت گوشی رو گذاشتم.... بعد هم پرش کنان رفتم تا دفتر مدیرکلمون و همه حسم رو ریختم تو صدام و بهش گفتم :" من به آقای دادستان زنگ زدم و ایشون جواب منو ندادن.... ببینین از طرف وزارت ؟؟؟؟؟ این اطلاعات رو از ما می خوان... بعد نگید چرا نشده و نیست و اینا...." حسب اتفاق آقای فرماندار هم که در اتاق مدیرمون تشریف داشتن!!! رو به من کرد و گفت " خانوم "هاله" تو واقعن به دادستان زنگ زدی؟؟" منم که سرخوش ، جواب دادم بعله... به مبایلش.... " فرماندار که چشاش گرد شده بود از شدت هیجان غیر قابل باوری که من بهش وارد کرده بودم ، با دهن باز _ دهنشو اصلن نبست ها _ دوباره پرسید : " به مبایلش زنگ زدی؟؟؟ خانوم من در مقابل این آقا دست به عصا راه می رم...." . منم در حالیکه نمی خواستم از مواضع خودم پایین بیام ، گفتم :" اوهوم... مگه چیه؟؟؟ مگه کیه؟؟؟ تازه من به مبایل همه شون زنگ زدم...." ایشون فرمود باز با همون دهان منتها کمی بازتر :" به مبایل همه شون زنگ زدی؟؟!!! جوابتو دادن؟؟"" و بعد از همونجا دستور داد که زنگ بزنن به محل کار دادستان !!! و ضمن عذرخواهی از جسارتهای وارده ازشون خواستن تا اطلاعات لازم رو رد بفرمایند تا ما بتونیم اونها رو ضبط کنیم. البته بعدن آقای دادستان، از محضر من عذرخواهی کردن و فرمودن که بنا به مسائل امنیتی نمیتونستن پاسخ منو بدن... منم چه کار کنم.... به خانومی خودم بخشیدمش...!!!
فرماندار خندید و بهم گفت :"جسارت شما قابل تحسینه خانوم" .... منم خندیدم و گفتم :" خواهش می کنم... اما یکی هست که برای من توجیه کنه که این آقای دادستان مگه یعنی چه الان؟؟"
مادرعروس:
یکم : آقای دادستان مگه شخصیت مهمیه؟؟ یعنی از امام جمعه موقتم بالاتره که من زرتی زنگ زدم به مبایلش و اونم کلی پروفایل شخصیش رو با دل و جون گذاشت کف دستم و تازه تو دلشم از من خواستگاری کرد!!!
بعدن: به خدا اگه می دونستم دادستان خیلی مهمه ، هرگز از اون جسارتا به خرج نمی دادم
بعدنتر: من همیشه آخر گند زدنم.... سال پیشتر توی یه اتاق بودیم با بعضی از همکاران و منم نزدیک در ورودی نشسته بودم و مدام این آدم مهما و غیرمهما هی می رفتن و هی می اومدن... مثلن نماینده های مجلس و بقیه کله گنده ها... منم که نمی دونستم کی به کیه... نماینده هه می اومد تو اتاق ، من چشم تو چشم می شدم باهاش و روم رو بر می گردوندم اون ور... بعد می دیدم که ای دل غافل ، نصف کله همکارا توی زمینه اینقدر که خم شدن براش ( البته از این خما ، از اون خما نه ها) ... دفعه بعد یکی می اومد تو اتاق و منم از جام براش پرش می کردم و کلی تحویل ، بعد می دیدم که یه دستمال دستشه اومده واسه گردگیری... (آخه اون موقعها به دلیل ترافیک کاری ، از ادارات دیگه می اومدن برای انجام کارای خدماتی و ماها نمی شناختیمشون) ... بعد من قرار گذاشتم با همکارم که هر وقت یه مهمی اومد تو اتاق ، یه چشمکی ، سوتی ، سرفه ای ، پس گردنی ای ، باتومی چیزی بهم بزنه که من حساب کار بیاد دستم...
بعدنترتر: تقصیر من چیه که طرز لباس پوشیدن نمایندگان مجلس و بقیه کله بزرگا با عوام فرقی نداره.... اون موقع از سر دولتی دولت هشتم اینجور شده بود...
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور
بعدنترترترتر: من از اون موقع تا به الان به عنوان یک فرد چه جسارتا در اداره معروف شدم و هیچ کی حق نداره پیشم جیک بزنه.... آی نفس کش.... (به ضم کاف)
بعدنترترترترتر: از همه دوستای عزیزی (که معمولن جزو خواص هستند) و در صحت گفته های من مبنی بر زیبا بودن صدام شک دارن ، از همینجا اعلام می کنم که به ....... (این قسمت به دلیل عمق فاجعه سانسور گردید) که شک دارین. قربون من بری الهی مانی خارخاری !!!!
موری قشنگه بهم گفته که سیاره من کدوم سیاره ست!!! نمی دونم... نپتون بود ، پلتون بود ، اورانوس بود ؟؟؟ کیوان خان جان
یا آقا بهرام خان جان
بودن یا اینکه زهره خانوم و ناهید دلبر!!! البته من چندان تمایلی به آقا بهرام خان جان و کیوان خاجان ندارم.... اونان که همه ش می خوان سیاره من باشن و بدون شک قصد ازدواج با من رو دارن....![]()
خلاصه اینا مهم نیستن که... مهم اینه که این سیاره ای که سیاره منه ، ظاهرن موقع گردشش به دور خورشید به یه نقطه کوری می رسه... موری قشنگه بهم می گه:" زمانی که این سیاره می رسه به اون نقطه کوره ، اونایی که تحت حمایت ؟؟؟ تسلط؟؟ دوستی ؟؟؟ نمی دونم.... همون آدما به مرحله جنون می رسن...
نباید کاری به کارشون داشت تا سیاره از اون نقطه خارج شه....
حالا هاله جونم.... من فقط در تعجبم که چرا در مورد تو قرار نیست این نقطه کور تموم شه انگار؟؟؟!!!" ![]()
![]()
موری قشنگه همچنین در ادامه افضاتش می غره : " اون موقعی که قرار بود ما ازدواج کنیم ، همه ش فیلم بابات بود که هی سنگواره می نداخت جلو پام ، نگو از خداش بود که از شر تو دیونه خلاص شه... می خواست متوجه نشم که چقدر هوله" ![]()
![]()
مادر عروس:
یکم : ![]()
بعدن: ما نهایت استفاده مان را از نقطه کور مزبور خواهیم نمود. از زیرپیرهن جر دادن تا الی ما تحت....
نه ببخشید الی آخر ....
بعدنتر: بنده کلی در اعضا و جوارح متعالی خودم جستجو کردم و متوجه شدم که تحت هیچ عنوانی حرافی های موری قشنگه رو به هیچ قسمت مبارکی دخیل نمی بندم ![]()
بعدنترتر: اینجـــــــــــــــا رو حتما یه بازبینی بکنین![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور ![]()
بعدنترترترتر: این واسه ادمین داداش جون خودم ![]()
اینم واسه واسه مانی خارخاری ![]()
نزدیکای روز زن من با این موری ورپریده قهر بودم.... همه ش با خودم فکر می کردم :"اگه کادو بخره که اصلن محلش نمی ذارم و دست بهش نمی زنم....
ولی وای به اون روزی که بخواد کادو نخره .... نفسشو می گیرم....
" .
باری... شد فرداش .... تا ساعت 11 شب خونه مامانم بودم. وقتی برگشتم خونه ، دیدم که دوتا بسته کادو پیچ شده رو میز توالته....
در ضمن طبق معمول این مورچه بی ادب یکی دیگه از رژ لبای نو من رو ورداشته بود و درب و داغونش کرده بود و رو آینه میز توالت نوشته بود :"روز زن مبارک.... عزیزم.... عصبانی... " کلی خرذوق شدم
اما دست به کادوها نزدم و با چنگام اون نوشته رو هم پاکش کردم.![]()
تا چند روز اون دو تا کادوهه همونجوری بهم زبون درازی می کردن و من داشتم می مردم از فضولی که توشون چیه... البته یکیشون که ضایع بود ادکلنه.... اما اون یکی دیگه بدجور داشت رو ذهن کنجکاوم بپر بپر می کرد...
اول یه کمی دست مالیش کردم... (از اون دست مالیا نه ها.... دهههه
) دیدم نه.... نمی شه.... بعدش هم که بازش نکردم.... اصلن...
فقط یه گوشه کوچیکشو کنار زدم و دیدم که انگاری پای یه عروسکه... خیالم خیلی خیلی آسوده شد...
یه روز دیگه گذشت...
سر یه قضیه ای که حوصله ندارم براتون تعریفش کنم باز بحثمون شد ، منم مطابق معمول همه ش جیغ زدم
، بعد داد زدم
، بعد غرش کردم
، بعد نعره کشیدم
، بعد باز از اول .... هی جیغ زدم و .... مورچه هم که دید اینطوره... تند و تند هدفون رو گذاشت تو گوشش و خیره شد به تی وی...
از اونجاییکه خیلی هاله آزاریش قویه ، می دونه که این کار منو در سرحد مرگ عصبی می کنه... ![]()
![]()
منم اول رفتم تو اتاق.... بعد دیدم نه....
این مدلی نمی شه...
هیجانات منفیم زده بود در حد لباس شخصی ها... دوباره اومدم بیرون و باز هی جیغ زدم و داد زدم و فریاد کشیدم ![]()
و چون باز موری به هیچ چیز خودش حساب نکرد.... در جیک ثانیه خودم رو رسوندم به رسیور و اون رو از محلش خارج کردم و محکم کوبیدمش روی زمین.... ![]()
![]()
بعد چند تا لگد هم محکم کوبیدم روش... بعد که دلم خنک شد ، زل زدم به چشمای مورچه که همچنان با خونسردی تو چشمای من خیره شده بود....
دیدم نه.... نشده انگار.... رفتم جلو و یقه زیرپیرهنشو !!!! گرفتم وانقدر با عصبانیت تکون تکونش دادم که نیمی از زیرپیرهنش به علاوه زنجیرش ، تو تنش پاره شد ...
حالا من مونده بودم و یک عدد مورچه تارزان که با موذیگری هر چه تمامتر زل زد تو چشمام و دندونای پر شده شو نشونم داد و گفت : " زیر پیرهنم قشنگه؟؟!! خانومم خریده برام... مدل جدیده....". ![]()
وای خدا... دلم می خواست پاره ش کنم.... ![]()
واسه همینم رفتم تو اتاق و جفت بسته های کادوپیچ شده رو آوردم و محکم پرت کردم طرفش... بعد دوباره از روی زمین ورشون داشتم و دوباره شپلق... کوبیدمشون به سر و سینه بیچاره...
اما باز اون در کمال خونسردی واستاد و نیگام کرد... دیگه خودمم خسته شده بودم...ایییییششششش.....
رفتم تو اتاق لباسامو تنم کردم از خونه زدم بیرون.... ![]()
بماند که بیچاره کلی دنبالم گشت تا تونست پیدام کنه و از دلم در بیاره!!!!! اینه....![]()
وقتی که آشتی شدیم ، اول از همه رفتم سراغ کادوها... اینقدر عروسکه ناز بود...
کلی ماچش دادم... حالا اون عروسکه پسره منه... هر چند وقت یه بار هم این مورچه از روی حسودی یه دونه شپلق می زنه تو کله پسر بیچاره من تا حرص منو در بیاره....
منم روزا که می خوام بیام سر کار ، پسرمو قایم میکنم تا مورچه به قتل نرسوندش....![]()
مادر عروس:
یکم: علت اصلی دعوای ما مورچه بود... گفته باشم...![]()
بعدن: این روزا این موری جیزجیزپیرهن زده ، بدجوری رفته تو تریپ آرامش.... هر کاری می کنم که لجش دربیاد و با من دعوا کنه , نمی شه که نمی شه... دارم دق می کنم...![]()
![]()
بعدنتر: هر وقت رسیور رو می بینم... یاد دریای طوفان زده می افتم.... چند تا موج خفن ورداشته... اما همچنان استوار و پابرجا داره وظیفه اطلاعات رسانیشو انجام می ده.... این دیگه چه سگ جونیه![]()
بعدنترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور![]()
![]()
بعدنترترتر: دیشب موری می گفت :" ببین .... تا حالا دو تا زیرپیرهنمو پاره کرده.... جفتشونم نخی و راحت بودن... تو که می دون من نمی تونم بقیه رو بپوشم.... حالا هی بیا و زیرپیرهنای منو پاره کن..." گفتم :"خب برو یکی دیگه بخر..."
اما هزینه خرید یه زنجیر نو افتاد گردن من طفلی ![]()
بعدنترترترتر: البته من آدم خشانتی نیستم ها...
فقط گاهی گداری که دست و پر و انگشت ایادی کفر و استکبار جهانی و صهیونیستها و خس و خاشاکهای جهان جیک جیک ، من جمله مانی خارخاری توی دماغشونه ، یهویی جو می گیره منو و زیرپیرهن پاره می کنم.... ![]()
بعدنترترترترتر: زیرپیرهنای موری یقه دارن ... حرفیه؟؟؟!!![]()
بعدنترترترترترتر: دیروز داشتم عکسای دوربین موری رو زیر و رو می کردم که دیدم چند تا عکس از صحنه جنایات و فجایعی که من بار آورده بودم در مموری دوربین موجوده...
همچین با اون زیرپیرهن تارزانی در فیگورهای مختلف از خودش عکس گرفته بود که دل سنگریزه هم به حالش آب می شد.....
ولی خودمونیما ... زیرپیرهنه خیلی بهش می اومد.... ![]()
بعدنترترترترترترتر: آی نفس کش........!!!!!![]()
![]()
بعدنترترترترترترترتر: به مشاوره چند بانو محترم جهت در آوردن لج یک عدد موری خونسرد نیازمندیم.... تجارب لج لجون آقایانی که مورد تهاجم های همسران باشخصیت خود قرار گرفته و کلی کفرشان هم در آمده نیز با توجه به دوز بالای معرفت و دلسوزیمان ، را هم گاهی ملاقه ای خواهیم زد...
مادر عروس :
یکم : ![]()
بعدن : نماینده خان جان آقا مهدی خان جان :
یکم -بعدن : اییییشششش ایییییییشششش بود
بعدن - بعدن : جزو ایادی کفر و استکبار جهانی و وابسته به صهیونیستهای جهانخوار علفخوار و خس و خاشاک خوار بود
بعدنتر-بعدن: از فک و فامیلای ننجون مهدی خان جان بود
بعدنترتر-بعدن : بگم ؟؟؟!!!
نه !!!! جان شما !!!! بگم؟؟؟؟!!!!
بعدنترترترتر-بعدن: یه اختیارات خاصی از حضرت ا.م.ا.م داشته و یه پولی گرفته اما چون در ازاش کاری ازش نخواستن انجام بده ... همینجوری الکی الکی دستش رفته که بنویسه ا.حم.دی نژاد ... یا اینکه چشماش احول شده و ندیده که یه اتفاقاتی خدانخواسته افتاده و اینا...
بعدنترترترتر-بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خوره
بعدنتر: من به هیچ کی نمی گم که مانی توی اون صندوق نماینده دربست مخلص مهدی خان جان بود... شما هم به هیچ کی نگین ![]()
بعدنترتر: یکی از همکارام به نام نوش نوش خان جان ازم خواست که بهش یه کول دیسک بدم.... رئیس گروه ما اونجا بود و با شنیدن این حرف چشاش گرد شد و گفت : " اه؟؟!!! کول دیسک مجانیه؟؟؟ خب یکی به منم بده"
من گفتم :"خیالی نیست .... اما جزو اموال دولتیه ها... این نوش نوش خان جان هم از اون واسه کارای اداری استفاده می کنه.... ( به جون تبر)
"
رئیسمون یه فکری کرد و گفت :"ولش کن بابا ... حالا فردا می خوام برم خودمو کاندیدای ریاست جمهوری کنم این احمدی ن.ژ.ا.د خان جان می یاد پته منو می ریزه رو آب... ضایعمون می کنه .... بعد هی باید بگه :"بگم؟؟!!!! بگم؟؟؟؟"
البته منم اضافه کردم:" بابا جون .... دیگه الان ننه جون منم کول دیسک داره...
"
قابل ذکره که این نوش نوش خان جان هنوز نیومده کول دیسکش رو ببره... از همینجا بهش اعلام می کنم که وعده بخشش یک عدد کول دیسک سرابی بیش نبوده و من فقط خواستم جلوی آقای رئیس خان جان فیگور بیام....
"
بعدنترترتر: هر کی زورش بیشتر بوده رای آورده دیگه... حرفیه... ؟؟؟؟!!!!
اصلن مگه شما فضولید؟؟؟!!!! ایییییششششش![]()
بعدنترترترتر: یکی می گفت : " خیلی خیلی خوشحالم که با وجود وسواس شیاطین ... شناسنامه م رو بار دیگه ممهور به مهر انتخاباتی نکردم....
اصلن هم اون یکی من نبودم....![]()
بعدنترترترترتر: این روزها همه وبلاگ منو می خونن....
شما چطور؟؟؟
هان هان هان؟؟؟؟![]()
بعدنترترترترترتر: تو اداره ما به دلیل جو خفقانی موجود
همه می گفتن " ا.ح .م.د.ی نژاد ...." بعدنش نوشتن "موس.وی" ... این به اون در ....![]()
کوچیک که بودم خیلی شر و تخس بودم...
البته این ماجرا مربوط به دورانیه که تازه زبون باز کرده بودم و مامان برام تعریف کرده ... ظاهرن یکی از معدود کلماتی که افتاده بود توی دهنم ، واژه پرمعنا و انسان ساز "پدر سگ" بود
و صد البته که یه بچه جینگیل فینگیل که ازخودش نمی تونه لغتی رو در بیاره که اینقدر بار معنایی غنی ای داشته باشه و من این لغت ترکیبی رو از بابا خان جان گلیم
یاد گرفته بودم که واسش عین نقل و نبات بود... ![]()
باری.... از اونجایی که من از همون اوان کودکی یک دخمل بابایی خان جانی بودم و اصلن هم راه نداشت .... در کل چپ می رفتم و راست می اومدم و راه و بیراه به مامان طفلکیم می گفتم:" پدرسگ "
و اصلن هم به بابا خان جانم از این حرفای بدبد نمی زدم...
و این مسئله اصلن هیچ ربطی به این نداشت که من از اوان کودکی مثل "چی" از بابا خان جانم می ترسیدم....
اصلن....![]()
واسه همینم مامان جون جانم شدیدن حرصی می شد که:" ای بابا... تو چرا به من می گی پدرسگ و به بابات نمی گی .... هان هان هان؟؟؟؟....
"
لذا تصمیم گرفت که روش تنبیهی رو در پیش بگیره و از اونجایی که مامانم در اون دوران یکی از خوانندگان وبلاگ "سیری جونم" بود.... سخت به روش فلفل درمانی ایشون اعتقاد داشت و در یک روز سیاه تصمیم گرفت که این روش انسان پرور رو بر روی من فلکزده امتحان کنه
و از همون الان جلوی شرارتهای غیر انسانی منو بگیره که مبادا در آینده دچار لغزشهای دیگه و دیگه بشم و اینا....
و سخت هم راسخ عقیده بود ظاهرن.... ![]()
فلذا یه مقدار متنابهی از فلفل کوبیده شده در آسیاب خونگی رو ورداشت و بعد از اینکه به زور دهان مزین به کلمه "پدرسگ" من رو با فشار دو انگشتش گشایید
، اون زهر هلاهل رو فرت پاشید توی حلق من بدبخت.... به زعم مامان بعد از اینکه عملیات فوق سری فلفل درمانی به اتمام رسید و مامان داشت با نیش گشوده
، نتیجه فنآوری اطلاعات و اینترنت و اینا رو مشاهده می کرد ، بنده ضمن اینکه فلفل رو در دهانم "مزه مزه" می کردم ، پیچشی چند به اون دماغ قلمیم داده و اخم هام رو تا انتهای خط پایین چشمام پایین آوردم و رو به مامانم نموده و گفتم :" پدرسگ ....."
و احتمالن دلم خیلی زیاد خنک شد....![]()
و اینجوری شد که من خیلی عزم راسخ شدم و ماجرای بعدی پیش اومد که خودم خوب یادمه...
به این صورت که حدودن 5 سالم بود و ....
ادامه مطلب رو عشق است ![]()
سال سوم دبیرستان که بودیم درس حسابان رو می رفتیم یه کلاس نیمه خصوصی جهت خبرگی... یه هفت هشت تایی از رفقا بودیم و کلی حالی به حولی بود... تمام مسیر کلاس تا خونه به هار هار می گذشت و بجز یکی دوتا از ارازل و اوباش که می اومدن کلاس به صرف درس خوندن ، اییییییششششششش....
، چهار، پنج تای بقیه مون خیلی با هم مچ بودیم و همه ش هر و هر و کر و کر داشتیم به عالم و آدم می خندیدیم و خلاصه کلی خوش بودیم با هم....
این کلاس توی منزل خانوم معلم تشکیل می شد که یه خانوم خیلی نازی بود ولی خیلی جدی بود توی درس دادن و وقتی کسی درس نمی خوند و ایشون با اون چشمای نازش ، طوری چپکی نگاهش می کرد که طرف توی تنبوش به انقلابی دست می زد ، عظیم...![]()
باری؛ یه بار این خانوم معلم ما در حال حل کردن تمرین بود که یکی از بچه ها تمریناتش رو نحلیده بود... خانوم معلم هم خیلی رنجید و یکی از همون نگاههای معروف رو بهش انداخت و با لحن خشانت باری پرسید: تو چرا تمریناتت رو حل نکردی؟؟؟
هان هان هان؟؟؟![]()
دختره طفل خدا که همچین رنگش شده بود بسان فرنی ماه رمضون ، با اینکه خیلی بچه زرنگ ، ولی درس نخونی بود و به جهت اتساع برخی از جوارح تمریناتش رو نحلیده بود گفت : " خانوم معلم اجازه.... من نمی دونم چرا اصلن از این درس حسابان هیچی سر در نمی یارم .... خیلی می خونمشا.... شما هم که به این خوبی تدریس می کنین.... اما نمی دونم چرا نمی شه که نمی شه..."![]()
خانوم معلم هم که یه نمه جوگیر شده بود ، بادی به غبغش انداخت و یه پیچشی هم به اون کمر باربی فرمش داد و اهم اهمی سر داد که :
" خوب می دونی چیه عزیزم .... من درکت می کنم.... می دونم که تو
"د ووو لت".... می خواد درس بخونی ( "به جای تو دلت می خواد" ای عبارت مستهجن سخیف ضد انسانی رو با همین کشش به کار برد که الان از تصور اون لحظه عرق شرم بر جبین من می شینه.... نچ نچ نچ... اییییششش اییییششش ایییششش....
"
بعد با گفتن این جمله و گندی که زده بود ، نامرد عوض اینکه به گند خودش بخنده ، تو چشم تک تکمون زل زد که ببینه کدوممون می خندیم و در همون حین یه جوری سر وته حرفاشو به هم آورد....![]()
خبر بقیه رو چندان ندارم.... اما می دونم که از شدت خنده ای که مجبور به کنترل اون بودم ، تمام ششهام متورم شده بود و احتمالن چهره م هر چی رنگ قرمز گلی رو هم از رو برده بود....
از ترس به چشمای هیچ کسی نگاه نمی کردم
که مبادا بترکم و فقط هر چند ثانیه یکبار این رفیق بغل صندلیی موذیم با بغل پا می زد به پاهام که احتمالن این هم نوع خرکی از کنترل افعال غیرارادی مثل خنده ست.... ![]()
دیدم نه... نمی شه... دارم منفجر می شم.... باید یه چاره ای می کردم تا روده هام نمی ترکید... یه کمی زیر چشمی به دور و برم نگاه کردم.... بین این هفت هشت نفرمون یکی از این خرخونای منگل نشسته بود و داشت تمرین حل می کرد.... انگارش هم نه انگارش بود که چه اتفاقاتی افتاده اینجا.... انگاری که هیچ چیزی نه شنیده بود و نه دیده بود... یه نگاهی بهش انداختم... یهویی متوجه شدم که یه طره از موهاش از زیر روسری در اومده و به مدل فشن امروزی رو روسریش جا خوش کرده.... همین...
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم ... در حالیکه با انگشت به "آزاده بدبخت فلکزده بر وزن قلعه نوعی بدبخت فلکزده" اشاره می کردم ، گفتم : " هار هار هار .....
هر هر هر ....
موهای آزاده رو نیگاه کنین...
هار هار هار....
هر هر هر...
"
بلافاصله بعد از از اینکه دوستان صدای انفجار رو از جانب من شنیدن ، عین این اسیرای دربند حبس ابد که حکم آزادیشون اومده باشه ، چنان به کله "آزاده بدبخت" هر هر کردن![]()
که خانوم معلم ترجیح داد صحنه رو ترک کنه و احتمالن بره توی یه اتاق دیگه به گند خودش بخنده... .![]()
این آزاده منگل خاک به گور هم زل زده بود تو چشمای ما و بدبخت کلی موهاشو صاف و صوف کرد و هر چند وقت یه بار هم یه دستی به کله ش می کشید که مبادا اون اتفاق مضحک کمدی دوباره تکرار بشه....![]()
مادر عروس :
یکم : و این چنین بود که مدل موی فشن توسط آزاده ابداع شده
بعدن: هر وقت که یه گندی می زنین ، بهترین راه اینه که خودتونم واسه اون گندتون هارهار بخندین....
بعدنتر: انواع خنده ها در زمان گند زدن :
یکم : غصه خنده![]()
![]()
بعدن : خیطی خنده![]()
![]()
بعدنتر: خنده همراه با سوراخهای باز بینی![]()
بعدنتر : خنده خرکی (آیکن خنده خرکی)
بعدنترتر: شیهه (آیکن شیهه)
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده که هیچ وقت نمی خنده و همه ش داره پاچه بگیره (آیکن یه هاپو)
بعدنترتر: حمیدرضا خان جان.... درسته که تو زیر 18 سالی !!!!! اما تو رو خدا بیا و این پستم رو بخون... آخه کجا غیبتون زد تو و عموعلی؟![]()
بعدنترترتر: بی ادبیاتی من رو در به کار بردن اون واژه بدبد در اون بالا .ببخشید.... تقصیر من نبود که.... خانوم معلممون ضایع بود خب.... ![]()
بعدنترترترتر: تمام افراد موجود توی اون کلاس گل دختر بودن...
هنوزم که هنوزه دلیل به کار بردن اون لفظ مستهجن توسط خانوم معلم معلوم نشده... تحقیقات نشون داده که این مسئله با ماهواره امید و خروجش از مدار یه رابطه مستقیم داره... احتمالن ساپورت مالیش هم از "سی آی ای" بوده....
امروز صبح خواب آلود و بی رمق از خونه خارج شدم به مقصد اداره
.... طبق معمول تاکسی نبود و تصمیم گرفتم یه کمی پیاده برم تا به مسیری که تاکسی خورش قویه برسم... همینجوری که در امتداد خیابون حرکت می کردم هر از گاهی یه چرخشی هم به کله م می دادم و به پشت سرم نگاهی می نداختم تا ببینم تاکسی ماکسی پیدا میدا می شه یا نه؟!! ![]()
قبل از رسیدن به سه راه و چراغ راهنمایی یه تاکسی پیش پام نگه داشت... نیگاه کردم توش و دیدم لنگای یه خانومه مشخصه....
البته لنگای شلواردارش ها.... اینقدر منحرف الاذهان نباشید دیگه... اییییشششش... ![]()
خلاصه ، از اونجایی که خیلی ایثارگر هستم ، تندی خودم رو پرت کردم رو خانومه و در تاکسی رو جلدی بستم تا راننده پشت چراغ قرمز نمونه...
که این همه از خودگذشتگی افاقه ای نکرد و طرف موند پشت چراغ ... ![]()
منم بی خیال همچین بغل به بغل خانومه نیشسته بودم و یه نمه بهش لم هم داده بودم و داشتم از گرمای وجودی ایشون بسی متلذذ می شدم و یه ذره هم حاضر نشدم توی اون سرما حرکتی به خودم بدم که طفلی تصمیم گرفت کرایه ماشین رو حساب کنه... در همون حین ؛
یکم : خانومه از من خواستگاری کرد![]()
بعدن: خانومه زبون دو متریشو واسم در آورد و هی تکون تکون داد و بعد هم نیش زشتشو تا بناگوش واکرد![]()
بعدنتر: خانومه اخماشو آورد پایین و به راننده گفت : "آقا اجازه!!!!... این خانوم موزون ، عین چی (منظور از چی همون آهویی ، غزالی ، پروانه ای و اینا می باشد) افتاده رو سر من و هی از انرژی گرمایی وجودی من سواستفاده مجانی می کنه"![]()
بعدنترتر: خانومه از لج منو محکم پرس کرد روی در تاکسی و از انرژی گرمایی وجودی من مفت و مجانی سواستفاده کرد![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده شیکم گنده پاچه گیر![]()
ولی ؛ خانومه کرایه رو تحویل راننده داد و گفت :"آقا بفرمائید" .....همین ... اما با گفتن این حرفش یهویی برق صدهزار فاز از کله مبارکم پرید
و دوباره برگشت سرجاش....
چون عین این آدمای برق گرفته تو جیک ثانیه سرم رو به طرف خانوم بغل دستیم گرد کردم...![]()
چرا ؟!!!
صدای کت و کلفتش که اصلن آشنا نبود... اما اون کسی که من بهش تکیه داده بودم یه آقای جوون محترمی بود که یه بارونی از این مدل بلندا که بهش می گن مدل "کارآگاه درکی" ، پوشیده بود و من نگونبخت فلکزده
( این هاله فلکزده هیچ نسبت و ارتباطی با اون قلعه نوعی فلکزده نداره ها) هم با دیدن اون بارونی به تصور توهم یه خانوم محترم خودم رو پلاس کرده بودم رو سرش...![]()
البته منم اصلن خودمو نباختم که...
همونجوری که نشسته بودم یه چند ثانیه ای مکث کردم و آخرین قطرات انرژی گرمایی رو هم تحویل گرفتم ....
بعد یواش یواش ضمن یه حرکت استراتژیک و استفاده از یه مدلای پلتیکی ، یواش یواش از آقا فاصله گرفتم و خودم رو پرس کردم رو در تاکسی
.... اییییشششش ![]()
مادر عروس:
یکم : دیگه فکر نمی کنم دلیلی به توضیح و تاویل و تفسیر داشته باشه که اون آقاهه می خواست با من ازدواج کنه.... اییییش خدا به دور....![]()
بعدن : تجربه نشون داده که این مدل تجربیات رو نباید برای "مورچه" تفسیر کرد.... چون ممکنه باز نیاز به گم شدن باشه...![]()
بعدنتر: زمانیکه از انرژی وجودی دیگران و بخاری انسانی استفاده می کنین سعی کنید که حتمن سوخت تامین کننده از نوع بی خطر باشه.... بچه خوبی باشین و به انرژی اتمی و هسته ای و اینا نزدیک نشین... وگرنه مثل مانی جیزجیزجیگر می زنینا... از ما گفتن بود![]()
بعدنترتر: خداوند لعنت بفرماید این فرهنگ غرب رو که هی تند و تند فیلمها و سریالهای بدبد می سازن
و هی در اونها از لباسهای بدبد استفاده می کنن
که جوونهای ما اغفال می شن و هی اونها رو می پوشن و هی خانومها گول مالی می شن و هی از گرمای وجودی آقایون استفاده می کنن و هی بعدش خجالت می کشن
و هی بعدترش خجالت تر می کشن
و اینا.... ایضن براش شادی روح "آقا درک" صلوات ....!!!!
بعدنترترتر: یه دعای عاجل و اینا در حق این مسکین بکنین که اینقدر هی تند تند و در فواصل کوتاه سوتی ندم....
یه بازه زمانی طولانی تر توی دعاهاتون از خداوند منان طلب کنین...
ممنان
ما داخل اداره از طریق اینترانت و نرم افزار Winpopup LAN Messenger با اداره کل و کلیه ادارات مشابه در سطح استان ارتباط مستقیم داریم خیر سرمون....
من و فیروزه - یکی از همکارام - که توی یکی دیگه از شهرستانهای استان گیلان کار می کنه ، قرار بود که واسه انجام یه ماموریت کاری بریم به اداره کل . واسه همینم پریروز با هم هماهنگ کردیم که ساعت 1:30 توی اداره کل همدیگه رو ببینم.... البته فیروز جان جانم بهم گفت که ممکنه نتونه سر اون ساعت بیاد و سعیش رو می کنه که همون ساعت مقرر توی اداره کل باشه که بتونیم همدیگه رو ببنیم و اگه هم نشد که به جهنم.... می خوام صد سال سیاه منو نبینه.... اییییششش![]()
تازه خیلی هم دلش می خواست که منو ببینه... اییییشششش تر![]()
باری... من رفتم و کلی هم منتظرش موندم اما سعادت نداشت که ببینه منو که.... خاک بر گورخرش... ![]()
فرداش فیروزه این پیغام رو واسه من فرستاد:
سلام
دیروز اومده بودی اداره کل؟
من این جواب رو واسش فرستادم:
سلام عزیزم
چطوری؟
دیروز کلی منتظرت موندم
چرا نیومدی؟
مبایلتم که جواب نمی دادی بی معرفت!!!!
نشد ببینمت ... حیف.....!!!!
نیم ساعتی نشد که این پیغام از مدیرکل فن آوری اطلاعات استان که تو اداره کل مستقره ، به رایانه من رسید :
خانوم "هاله" شما منتظر من بودید یعنی دیروز؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همچین یه یه دقیقه ای زل زدم به صفحه مانیتور دستگاه و کلی این دوگوله های مغزم رو وادار به انجام عملیات سری جنایی تفحص در فرمایشات جناب مدیر کردم که بتونم منظورشو بگیرم.... و یهوویی به این نتیجه ضایع کننده رسیدم که
ای دل غافل ....
من به جای فیروزه ، اون متن سراسر عشق رو ارسال کردم به اون آقای مدیر کل محترم....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچی دیگه.... مردم ....![]()
مادر عروس:
یکم : این دیگه تابلو تابلوهه که این آقای مدیر قصد ازدواج با من رو داشت و از طریق تله قاطی پاتی کاری کرد که من واسش پیغام عشقولانه بفرستم....
این کلکا دیگه کهنه شده.... ایششش![]()
بعدن : نیست من انسانی فوق العاده مودب و دوست داشتنی و مهربونم
( این گل واسه خودم
که اینقدر ماه و گلم) ، غیر از کلمات عشقولانه چیزی از دهان مبارکم بیرون نمی یاد ....
حالا دارم تلاش می کنم که یه کمی دوز محبتم رو بیارم پایین جدیدن....![]()
بعدنتر : البته من در اون لحظه متوجه عمق فاجعه نشدم که.... شبانگاهان در منزل و در جوار مورچه خان جان در حالیکه با دهانی گشاده شده از خنده داشتم ردیف دندونای سفید قشنگم رو بهش نشون می دادم و با قاه قاه و هار هار موضوع رو با آب و تاب براش تعریف می کردم
، وقتی اون نگاه غضبناک مورچه ایش با اون چشمای اندازه نعلبکی شده ش ، روی من ثابت شد .... ضمن اینکه ترجیح دادم اونو از دیدن دندونای قشنگم محروم کنم ....
ترجیح تر دادم که سریع پاشم برم گم شم دیگه....![]()
![]()
بعدنترتر: من که از یکی از رفیقام بدتر نیستم که.... داداشش بهش پیامک زده بود و سر به سرش گذاشته بود.... اونم توی جواب براش نوشت " گه بخور" و ارسال کرد واسه رئیسش به جای داداشش... .![]()
بعدنترترتر: ای فیروزه.... الهی که مثل این مانی جیزجیزجیگر بزنی با اون پیغام فرستادن بی موقعت... اییییششششش ![]()
بعدنترترترتر: البته اگه این آقای مدیرکل محترم خیلی بر خواسته شون اصرار دارن .... می تونم یه کاری کنم براش... حالا با این مورچه صحبت می کنم که یا خودش بکشه خودشو یا من بهش سیانور بدم... خلاصه جوون مردم دل داره دیگه.... دیوونه و بی قرار و عاشقم شده.... منم دلسوز.... نمی تونم دلشو بشکنم که.... ![]()
اگه حتی بین ما
فاصله یک نفسه
همین یه نفسم غنیمته بابام جان
تو رو جون همه کست بذار این یه نفسو نفس بکشیم
ایییییییششششششش![]()
اون روز صبح که از خواب بیدار شدم و مامان نبود خونه... تازه 5 سال و 4 ماهم بود... راویان اخبار خبر دادن که مامان رفته همون "نی نی" معروف رو برام بیاره... اسم "هدیه" رو من واسش گذاشتم.... البته یکی دیگه پیشنهادشو داد اما مهم اینه که من پسندیدمش و اجرائیش کردم... حالا جالب این بود که نمی دونستم این بچه دختره یا پسر ، اون موقع سونو مونو نبود که.... البته مهم هم نبود.... چون من همیشه عاشق دختربچه ها بودم.... این بچه هم باید دختر می شد... مگه لیلا ، دختر همسایه مون ، همین دو ماه پیش صاحب یه خواهر کوچولو نشده بود؟؟؟؟
وقتی غروب مامان بچه به بغل اومد خونه، با یه دنیا ذوق و شوق پریدم رو سر بچه که بدونم چه شکلیه.... فقط یه صورت سرخ دیدم با یه عالمه موی سیاه.... همینو یادمه... خب بچه بودم دیگه....
صورتش خیلی کثیف بود... ایییششش.... اما من بوسیدمش... اون موقع هنوز تو مود کثیفی و تمیزی نبودم.... احساس می کردم که باید خیلی دوسش داشته باشم.... آخه لیلا، دختر همسایه مون ، می گفت که خیلی دوسش داره...
همون روز من و با دو تا دیگه از بر و بچز سر هدیه دعوامون شد و از سه طرف کشیدیمش و محکم سر بچه رو کوبوندیم به دیوار.... خب عشقمون داشت فوران می کرد آخه....
صبح فرداشم مامان تو آشپزخونه بود _ مثل الان نبود که بانوان همه بعد از عمل سزارین تا 1 سال خونه مامان محترمه در حال گذروندن دوران نقاهت بعد از زایمان هستن و عملن تمام کارای بچه می افته گردن مامان بزرگ طفلی _ احتمالن رفته بود واسه آماده کردن غذا.... و این نوزاد ما شروع کرد به جیغ و داد... طفلکی اینقدر فریاد کشید و ونگ زد که فکر میکنم گلوش پاره شد.... اتاقمون تا آشپزخونه فاصله داشت و یادمه یه بخاری تو اتاق بود که در رو می بستیم تا گرما از اتاق بیرون نره.... اما من به هیچ چیز مبارک نیاوردم و از جام هم تکون نخوردم.... توی اون دوران چی می تونست مثل یه خواب شیرین برای من عزیز باشه.... آخرشم مامان که گذری از کنار اتاق رد می شد صداشو شنید و اومد و با کلی ناز ونوازش بردش بیرون....
هدیه همیشه بچه مثبت خونه و عزیز دل مامان بود.... اما یادم نمی یاد هیچ وقت بهش حسودی کرده باشم.... چون عزیز دل منم بوده و هست... اونایی که ما رو می شناسن می دونن که هدیه برای من فراتر از یه خواهره.... انگار بچه منه... عشق منه ... توی دنیا هیچ کی رو به اندازه هدیه عزیزم دوس ندارم.... هیچ کس رو.... چون مثل یه دیونه عاشقش هستم....
هدیه عزیزم.... همه وجودم... خودت می دونی که کدوم قسمت قلب من متعلق به تو و عشقته.... تولدت مبارک همه زندگی من
یکم:
دیروز موقع خواب ظهر ، تلفن زنگ زد.... منم که فداکار و از جان گذشته ، پرش کنان خودم رو پرت کردم روی تیلیف تا مثلن "موری" بیدار نشه... البته تو راه یه لگد به پاهاشم زدم که بیچاره عین فنر از جاش پرید....![]()
یکی از رفیقاش بود که کلی هم واسه هم کلاس می ذاریم...
ای خدا..... آخه من چرا اینقدر باید سوتی بدم ؟؟؟؟![]()
این آقا یه پسر کوچولو خوشکل گل داره که من با وجود اینکه معمولن آنتی پسرم ، از این بچه خیلی خوشم می یاد....
من باب همین و خیر سرم اومدم به طرف بگم پسر گلتون یا پسر خوشکلتون خوبه؟؟؟؟![]()
عین این بدبختا قاط زدم و به طرف گفتم :" پسر خولتون خوبه؟؟؟"![]()
![]()
![]()
گرچه اون بیچاره واسه ضایع نشدن من گفت که :
"آره خوبه" و من بعدش خیلی متلاشی شدم تا درستش کنم گندم رو.... اما ضایع شدم رفت دیگه....
ایییییییییییییییییییییییییششششششششششش ![]()
بعدن:
شنیدین که آقای "مهندس علی آبادی" در پاسخ به خبرنگاری که ازش پرسید "چرا تیمهای استقلال و پرسپولیس رو مثلن مثل تیم منچستر خصوصی نمی کنین" ، چه جوابی داد؟؟؟؟؟
ایشون برای رفع ابهام!!!! از خبرنگاره پرسید :" منچستر مال کدوم استان ایرانه؟؟!!!!"![]()
تازه بعد هم که واسش توضیح دادن.... خیلی ریلکس به ادامه مصاحبه ش پرداخت....
، ای خدا رو رو می بینی؟؟؟ حالا اگه من بودم همونجا می مردم واسه خودم....![]()
بعدنتر:
فقط تو رو خدا داشته باشین اینو که یکی از برادران محترم برام خصوصی فرستاده:
سلام
یه دختـــر تنها و تک پــر و بامزه می خوام 09177715467
جهنم و ضرر ...زن مطلقه ی با ادب هم گیر بیاد....دو نقطه دی
بــــــــــــــدرود آجی
البته من در کمال تاسف متوجه شدم که هیچکدوم از شرایط این برادر بزرگوار رو دارا نیستم اما از خدا که پنهون نیست از شما هم جهنم و ضرر ، پنهون نباشه ، می خواستم بهش تیلیف کنم و عجز و التماس
که منو به کنیزی قبول کنه
.....![]()
منتها چون در پایان از واژه "آبجی" استفاده کرده بود دیگه شرمنده شدم....
حالا فقط موندم که اگه من آبجیشم و اونم داداش منه چرا اینو واسه من فرستاده بود؟؟؟
یکم- بعدن: آبجی در گویش این برادر ما به معنی "گوگولی مگولی خوشکل خانوم" می باشد
بعدن-بعدن: خواسته از این طریق حق خواهری رو براش به جا بیارم و یه زن داداش جور کنم براش
بعدنتر- بعدن: همونطور که من منظور این برادر رو از واژه "تک پر" و " دونقطه دی که به فارسی نوشته شده " نگرفتم ، منظورش رو از واژه آبجی هم نگرفتم
... البته به گمانم این برادر من دنبال کبوتری ...گنجیشکی ُ... کلاغی ... کرکسی چیزی می گرده که فقط یه بال داشته باشه.... که بعد خیلی عشقولانه صداش کنه تک پر![]()
بعدنترتر- بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر تک پر آبجی دونقطه دی![]()
مادرعروس:
یکم : فرهنگستان ادب و اینا ، از این به بعد واژه "خول" رو به جای " گل و خوشکل" جایگزین کرده.... مثلن مانی خیلی خوله....
یا اینکه : الهی جیزجیزجیگر بزنی مانی که اینقدر خول و سرخی![]()
بعدن: آخه من چرا اینقدر سوتی می دم؟؟؟؟![]()
بعدنتر: خبرها حاکی ماکیه که پس از انتشار فیلم مصاحبه علی آبادی خان جان ، در شهر منچستر سه روز عزای عمومی اعلام شد و تیم منچستر هم محض همینجوری به پرداخت ۳ میلیون پوند جریمه نقدی محکوم شد
خب زورشون که به بیسوادی علی آبادی نمی رسه.... یکی رو باید تنبیه کنن که دلشون خنک شه![]()
بعدنترتر: عزیزان واجدالشرایط خواهش می کنم با رعایت نوبت و حق تقدم خودشونو به داداش ما معرفی کنن ... خلاصه ما یه وظیفه ای داریم در قبال این برادر خان جان ![]()
تبصره: آقایونی هم که تک پر هستن می تونن این دفعه رو استثنائن در این مسابقه دلبری از برادر خان جان شرکت کنن... ولی بار آخره ها.... گفته باشم...![]()
بعدنترترتر: خدمت اون عزیزخوشبختی که سر انجام دل برادر خان جان رو خواهد نرمید عارضم که فقط حق الزحمه ما یادش نره![]()
دیروز روز سپندارمذگان بود و یه چیز دیگه ای هم بود که این "مورچه" بلده... منم که کلهم پریروز رو با این "موری" قهر بودم.... اییییششششش.... ![]()
همون پریروز ، دوستم و همسرش منزل ما پهن بودن.... به شوهره گفتم " چی می خوای بخری واسه بانو .... تو که دم از تمدن غنی ایرانیان قدیم می زنی اینهمه"
و به مورچه زیرچشمی نگاه کردم که نیشش باز بود ....
همون قضیه دره و دیواره بود به نوعی دیگه![]()
دیروز که از محل کارم برگشتم خونه....و البته قهرم بودیم همچنان.... اولش پشتش رو کرد به من
.... انگار که من کورم ....
نمی بینم داره ریز ریز می خنده.... خیلی هم همچین خودشادمان می زد!!!![]()
بعد که رفتم تو اتاق... دیدم این بچه داره تو هال رژه میره.... هی نگرفتم موضوع چیه؟؟؟!! نگو من جدی کورم.... همه کارامو کردم... بعد از ده دقیقه ، برگشتم دیدم که بعله
، بیچاره واسم یه دونه از این عروسکای ولنتاینی گنده خریده ،که یه ماه قرمز گنده ست با دو تا خرس سفید که وردل هم تپیده بودن رو اون ماهه ، یه دونه ش زشت بود و طبیعتن مورچه بود و او یکی هم که من نبودم ، چونکه من یه بانوی نازم
و اصلنم خرس نیستم ، ولی اگه اون یکی من نیستم پس کیه که نشسته وردل مورچه؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟ امروز ظهر برم خونه جیگرشو می ریزم![]()
بعدش این ماهه یه بند قرمز هم داشت که انگاری "مورچه" خیلی سعی کرده بود اونو از آینه میز توالت آویزون کنه اما چون کسب موفقیت نکرده بود ، یه ژیلت ورداشته بود و گذاشته بود پشت آینه میز توالت و این بنده رو آویزون کرده بود به اون ژیلته و نصف آینه رو پر کرده بود با این عروسکه و صحنه ای بس رومانتیک بود...
که دل هر بیننده ای رو دچار غش و ضعف و ارتعاشات جانبیش می کرد
بعد که پی برد من دیدمش با یه پرش گینسی ، پرت شد تو اتاق و ردیف دندوناشو به نمایش گذشت محض منت کشی
و البته تا خواستم یه رقابت ردیف دندونی باهاش داشته باشم ، یاد موضوع دعوامون افتادم
و یه فصل همونجا باهاش دعوا کردم
. دلم یه کمی خنک تر شد ، ولی هنوز دعوای اصلی باقی مونده![]()
بعد هم که تا حدی سبک شدم و بار گران رو شونه هام یه کمی وزن کم کرد، گرفتم و یه دل سیر خوابیدم و بعد از 3، 4 ساعت رفتم تالار اندیشه ، دیدم بعله.... شوهر روماتیک ما با رژ قهوه ای رنگ خوشکل من ، با یه خط کج و معوج روی آینه توالت پیغام عشق و لاو واسم ردیف کرده!!!!![]()
که با بوی خوش توالت و اسپری به به ، کلی به به شده بود
، به خصوص اینکه رژ درب و داغونم هم افتاده بود روی تاقچه توالت....![]()
![]()
![]()
شب بهش می گم :" آخه مشنگ ؛ اینهمه آینه توی این خونه ست... آدم می ره رو آینه توالت رومانتیک بازی در می یاره "![]()
می گه :" خب می خواستم بهت ثابت کنم که خیلی مشنگی دیگه....
ها ها ها
"
بعدشم از خنده غش کرد ![]()
مادرعروس:
یکم : اهووووو.....مورچه!!!! نبینما به هاله جونم حرف بدبد فحش بی ناموسی بزنیا... دههههههه![]()
بعدن : به نظر شما مورچه در چه حالتی به فکرش رسید که پیغام لاو رو رو آینه دستشویی بنویسه؟؟؟![]()
یکم-بعدن: در حال ..... یدن![]()
بعدن-بعدن : در حال .... یدن![]()
![]()
بعدن تر-بعدن : در حال ......یدن و .....یدن![]()
![]()
![]()
بعدنترتر-بعدن: قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر![]()
بعدنترتر: هر هر هر .... همه عالم و آدم می دونن که من خیلی عاقل ، بالغ ، خوش فکر و عقل کل هستم ![]()
و مشنگ کلمه ای ایشششش است
و هیچگونه تناسبی با من ندارد![]()
بعدنترترتر : ژیلت وسیله ای است که مستقر بین دیوار و آینه میز توالت جهت نگهداری اجسام ، در معنای عام همان آویزه، که البته گاهگاهی مصارفی جانبی نیز دارد![]()
بعدنترترترتر : "رژ" وسیله ای می باشد جهت خالی کردن عقده مردان
، که با نابود کردن آن حال بانوان را بگیرند که صدالبته بانوان محترم در آینده برایشان دارند ![]()
بعدنترترترترتر: توی یه انتخاب مهم بد گیر افتادم![]()
می خوام حال مورچه رو بگیرم بد ، به نظر شما:
یکم-بعدنترترترترتر: دوربین عکاسی جیگرش ، قلبش ، نفسش یهویی و همینجوری الکی از دستام بیفته رو سرامیک های هال![]()
بعدن-بعدنترترترترتر : بالش کوچولوش ریزریز شده زیر پتو پیدا بشه ، احتمالن دلیلش هم وجود یه موش توی آپارتمانمونه![]()
بعدنتر-بعدنترترترترتر: موهامو کلهم بلوند کنم ![]()
![]()
بعدنترتر-بعدنترترترترتر: مجبورش کنم که شیکم قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو هم بلیسه و هم گاز بگیره![]()
![]()
بعدنترترترترترتر: مانی جیزجیزجیگر زده می باشد![]()
![]()
توماس آلوا ادیسون خان جان ، بعد از اینکه چراغ برق رو اختراع کرد ، از طریق این اختراع بزرگ به ثروتی هنگفت دست پیدا کرد که تمام این ثروت رو صرف ساخت یه لابراتوار و اختراعات جدیدش کرد.... ![]()
یه نیمه شب از اداره آتش نشانی خان جان به پسر ادیسون خان جان تیلیف می زنن که :" پسر ادیسون خان جان ، بدو بیا که لابراتوار بابا خان جانت داره تو آتیش می سوزه و از دست ما بدبختا هم کاری ساخته نیست....
فقط داریم کاری می کنیم که آتیش به جاهای دیگه سرایت نکنه.... فقط تو رو به روح مرحوم مادرت قسم می دم که به ادیسون خان جان بگو که نکنه با ما لج کنه و برقا رو ببره....
ما تازه می خوایم منتظر بمونیم که تی وی و ماهواره اختراع بشه و شوی مایکل جکسون ببینیم
و توی ام آی تی وی انواع آرایش عربی و عروس عنکبوتی تماشا کنیم
و این روزا که همه تپش نگاه می کنن... شما چطور؟؟؟؟
و کانالای بدبد رو قفل کنیم...
خلاصه بگو یه رحمی به ما بکنه"![]()
همونجا هم نذر کردن که تا عمر دارن هر وقت برقا رفت و دوباره اومد ، نفری یه صلوات بدن و اینا....![]()
خلاصه این پسر خان جان که خیلی اصرار داشت نامش هم فاش نشه بکش و بکش و بدو و بدو خودش رو رسوند به لابراتوار پدر و دید .... بعله .... لابراتوار داره در شعله های آتیش جیزجیز جیگر می زنه و یهویی چشماش به جمال ادیسون خان جان روشن شد!!!!![]()
ادیسون خان جان داشت تو اون لحظه چیکار می کرد:
یکم : آتش نشانها رو با فحشای بدبد ناموسی تهدید می کرد![]()
بعدن : داشت از روی آتیشا می پرید و چهارشنبه سوری بازی می کرد![]()
بعدنتر: داشت غذای فردا شبشو گرم می کرد روی آتیش.... آخه اون موقع هنوز اجاق گازای بادوام ایرانی از کارخونه ها بیرون نیومده بود و خارجیاشم خیلی بی کیفیت بودن![]()
بعدنترتر: داشت قلعه نوعی بدبخت فلکزده پاچه گیر رو کباب می کرد![]()
اما ادیسون خان جان اونجا واستاده بود و با یه دهن باز زل زده بود به شعله های رنگین آتیش....![]()
پسر ادیسون خان جان شک نداشت که باباخان جان طفلکش قاط زده و حتمن حتمن یاور آقا سکته رو هم استاد کرده.... واسه همین شک داشت که خودش رو به باباش معرفی کنه یا نه که یهویی ادیسون خان جان پسر خان جانش رو دید و با یه هیجان دابل وافری گفت :" هی.... پسر خان جان... تو اینجایی؟؟؟؟؟ تو رو خدا می بینی این شعله های آتیش چقدر رنگی رنگی و قشنگن؟؟؟؟
من فکر می کنم که این شعله بنفشه تو دل بروهه ، به خاطر سوختن فسفر در کنار گوگرده ..... واقعن زیبا نیست؟؟؟؟ کاش مادرت اینجا بود
و اینهمه زیبایی رومی دید"![]()
پسر ادیسون خان جان که از این همه زیبا شناسی پدر سخت در خشانت فرو رفته بود ، رو به پدر خان جانش کرد وگفت :" چرا شر و ور می گی بابا خان جان؟؟؟؟
لابراتوار تو داره تو آتیش می سوزه و تو حرف از رنگی رنگی بودن شعله ها می زنی؟؟؟؟ تازه ش مگه نمی دونی بنفش امسال مد سال نیست و تازه سال 2008 میلادی مد می شه که باعث می شه همسر مانی خان جان هم یه نیلوفر بنفش بشه... ولی امسال رنگ قرمز مد ساله که هم پرسپولیسیه و هم قلعه نوعی فلکزده بدبخته و اینا...."![]()
البته ادیسون خان جان اون موقعها پرسپولیسی بود و توی اون لحظه ، هم از هرم شعله ها و هم از سخنان بیجای پسر خان جانش قرمزتر شد و گفت :" آخه پسر دال و ویل من ....
مگه نمی بینی که این لابراتوار آتیش گرفته .... این آتیش نشونها هم دارن خیلی بال بال می زنن اما نمی تونن کاری کنن.... منم که از اینا بوق ترم .... تو هم بوق ترتری....
خب اقلن بذار دلمون به این چندتا منظره بدیع خوش باشه .... آخه به تو هم می گن پسر؟؟؟![]()
من شرم دارم که بگم تو پسر منی..... تو حتی نمی تونی یه لامپ رو از روی دست من بازسازی کنی... ایییییییییشششششش"
بعد یه دونه شپلق کوبید پس گردن پسرش.... یه دونه هم اردنگی بهش زد و خودش نشست به تماشای شعله های بنفش....![]()
![]()
ظاهرن ادیسون خان جان یک سال بعد از این اتفاق در لابراتوار جدیدش ، دستگاه ضبط صدا رو به ثبت رسوند ![]()
مادر عروس:
یکم : درسته که ادیسون خان جان در اون روزگار انتقام سختی از آتش نشانها نگرفت.... اما امروز مسئولین زحمتکش و منصف کشور ما در روزهای گرم تابستون با قطع برق چنان حالی از مردم می گیرن که هیچ چیز مثل له له زدن ماها تو گرما ، نمی تونه روح ادیسون خان جان رو توی اون دنیا شاد کنه...
حالا هی شما بیاین و بگین که چرا برقا می رن و مسئولین محترم رو ببرین زیر سوال.... درک نمی کنین دیگه ![]()
بعدن: تو رو خدا می بینین ثروتمندا با چه چیزایی حال می کنن؟؟؟؟ ای خدا.... ما رو ادیسونم نساختی... که اقلن یه ساختمون بنفش جیزجیزون ببینیم....![]()
بعدنتر: الا ای کسانی که استعدادهای بالقوه ناشکفته دارین.... بشتابین که یه آتیش بازی کوچولو چه ها که نمی کنه.... ضمن اینکه رقص شعله ها رو دید می زنین ، کلی هم ممکنه ات و آشغال کشف کنین.... پس هر چی مال و اموال دارین به آتیش بکشین.... باشد که فردا بتونین یه دستگاه ضبط صدا رو بازسازی کنین و کلی هم حالی به حولیه... فقط خواهش می دارم که قبل از اون ، حتمن از وجود این استعدادهای ناشکفته بالقوه ، اطمینان حاصل کنین....![]()
بعدنترتر: بیمه چیز خوبی است.... با توجه به گزینه بالایی ، من همین یه هفته قبل رفتم و خونه مونو بیمه آتیش سوزی کردم ....![]()
حیف که بیمه دزدی نداریم....![]()
بعدنترترتر: طبق تبصره بالایی .... دوستان عزیز می تونن ضمن کسب اطلاع از اینکه کدوم ملک بیمه نامه داره ، اگه خودشون مال و اموالی ندارن و عقده ای شدن واسه دیدن شعله های بنفش ، ملک و املاک دیگرون رو _ باز تاکید می کنم به شرط داشتن بیمه نامه _ آتیش بزنن...
منتها جون مادرتون کاری به کار خونه من نداشته باشین.... بابامون در اومد تا خونه دار شدیم![]()
بعدنترترترتر: حالا اگه باز هم نتونستین جلوی خودتونو بگیرین و همچنان تمایل به آتیش زدن خونه ما داشتین.... فقط کافیه از قبلش با من هماهنگ کنین تا حداقل یه سری از وسایل اولیه زندگیمو مثل بالش کوچولوم ، "دی بی دی بی دی – عروسک محبوبم" ، لباسام ، لوازم آرایشم ، یخچال و فریزر و فرش و تی وی و ماشینای لباسشویی و ظرفشویی و هوم سینما و دوربین مورچه که به جونش بسته ست ، تختخواب و رایانه و چند تا از این خنزر پنزرا که دوباره تاکد می ورزم؛ در راس اونا همون بالش کوچولوم و عروسک محبوبم قرار دارند ، با خودم ببرم و ضمن دریافت مبلغ اندکی از شما ، اجازه بدم که عقده های درونیتون رو فرو بنشونید.... فقط به مورچه خبر ندید چون خیلی دلم می خواد بعضی از اموال مورچه سوزونده بشه.... نمونه ش همون بالش کوچولویی که شبا تو دست و بالشه .... ایییییششششش ![]()
بعدنترترترترتر: شرکت بیمه محترم که با من قرارداد تبلیغات بستی..... زود باش بیا و بقیه پول تبلیغات منو بده تا اسم شرکت بیمه تو اینجا بنویسم .... وگرنه تبلیغات بی تبلیغات.... ببین کی بهت گفتما!!!!![]()
مگه الکی الکیه که توی وبلاگ به این مهمی و شخیصی و پرطرفداری ، مفت مفت اسم شرکت بیمه تو بیارم؟؟؟؟؟![]()
بعدنترترترترترتر: روایته که پسر ادیسون خان جان ، بعد از اون اردنگی جانانه ای که نثارش شد... کلی لابراتوار و خونه و اموال خود و دیگران رو به آتیش کشید .... اما دریغ از یه لامپ بازسازی شده.... ![]()
"پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش ، مخوانش پسر"
روایته که این بیت رو سعدی واسه پسر ادیسون خان جان سروده ![]()
یه روایت دیگه هم می گه که پسر ادیسون خان جان سالهای آخر عمرش رو در همون خونه مخروبه هایی که آتیششون زده بود ، در انزوا و تنگدستی در گذشت...![]()
جدی نوشت :
یکم : من که رفتم اینجــــــــــــــــــــــــا..... شما هم برین![]()
بعدن : خداوندا ، روح بزرگوار توماس آلوا ادیسون رو قرین رحمت و شادی بفرما.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدنتر: این داستان منهای شوخیهاش ، بخشی از زندگینامه ادیسونه که از یه مجله ورش داشتم.... اگه شوخیام زننده ست.... خواهش می کنم بهم تذکر بدین
همسر یکی از دوستام چهارشونه و قد بلنده.... این آقا در دوران خوش دانشجویی از اونجایی که خیلی خوش خوشانش بوده و فکر می کرده دیگه چه خبره!!!!! ، تن می ده به امر خداپسندانه ازدواج.![]()
این دوست جون ما تعریف می کنه که این آقای همسر خان جانش ، فردای بعد از جشن ازدواجشون کلاس دانشگاه داشته و ناچار باید همسر عزیز دردونه رو تو منزل تنها می ذاشته و یه چند ساعتی رو در غم فراق همسر به سر می برده.... خلاصه بعد از کلی تحمل گریه و زاری همسر نوشکفته
، بعد از اینکه بهش قول می ده براش پفک هندی و لواشک آلو و آلوچه ترش و اینا
بخره راهی دیار علم می شه....
باری...
این آقا خوش و خرم یه کت و شلوار شیک تنش می کنه که بد لو می داده طرف دوماده و کلی هم پرش کنون و شادی کنون می ره تا خود دانشگاه .... با اعتماد به نفس قوی که منحصر به یه تازه دوماده.... از محل زندگی این آقای شوهر تا محل دانشکده ایشون چیزی حدود 1 ساعتی سواره و پیاده راهه...
خلاصه این داش ما همچین در عالم هپروت نگارش بوده که از فکر دیدن دوباره روی ماهش کلی یخمک تو دلش آب می شده....
ولی دیگه گیج گیج نبوده که متوجه ابراز احساسات ملت توی راه و دانشکده نشه و در کمال شگفتی یه رشته های احساسی بهش تلنگر می زنه که بعضی ها خفن پی بردن که شازده همون دوماد خوشبخت سوار بر اسبه ولی در کمال تاسف دیگه نمی تونن به عنوان همسر و دوماد آینده شون بهش نظر داشته باشن ....
و از اونجایی که بچه یکی از رجال سیاسیا هم بوده ، همچین یه نموره شناسه می زده توی دانشکده....واسه همینم شونه هاشو می ده عقبت تر و غبغب رو هم بادترتر می کنه و راه می ره و تو دلش کلی بال بال می زنه....![]()
نزدیکیهای کریدور اصلی می بینه که یه آقایی داره می یاد تریپ هولناک انگیز
خیلی خفن با ریش میرزا کوچک خانی و پیرهن رو شلوار شونصد پیلی ، موها شونه خورده یه وری و اینا ... بوی عطر گلابش هم از دور قابل پیش بینی بوده...
بدتر از همه یه نگاه دراکولایی داشته بر سرتاپای بی مثال و بی بدیل این آقای شوهر... ![]()
خلاصه تو دلش دلداری می ده به خودش که خب من که کاری نکردم....
تازه ش ، تازه دومادم که هستم و این تابلو هه از قیافه م که چه دوماد شخیصیم....
و یه نیشخند تحویل طرف می ده...![]()
اما ظاهرن طرف دست بردار نبوده.... خیلی سیریش سرتا پای این آقا شوهره رو ورانداز می کنه و لحظه به لحظه بر خشمشم افزوده می شه...
چند قدمی هم بودن که، یهویی آقا ریشوهه با یه حالت خاصی به آقاشوهرهه می گه :"برادر بیا بریم اون گوشه کارت دارم...".![]()
آقا شوهره هم در حالیکه دلش عین یه گنجیشک نر زمخت ، تالاپ تولوپ شلیک می کرده به قفسه سینه محترم ، در حالیکه زرد کرده بوده
و با نا امیدی هر چه تمام تر مشغول نمایش "من اصلن از تو نمی ترسم لولو"
بوده ، سینه سپر می کنه و مش داشتی وار با آقاهه می ره یه گوشه....
آقاهه در حالیکه کمی من و من می کنه با همون صلابت می گه :" می خوام یه چیزی بهت بگم .... امیدوارم بهت بر نخوره "
آقا شوهره با ابهت تصنعی ، صداشو دورگه تر می کنه و سعی می کنه اونو از حالت ویبره دربیاره و می گه :" نه .... بفرما.... چرا بر بخوره...."![]()
و تو دلش جینگیلتینایی به پا بود که نگو و نپرس....![]()
برادر لحظه ای مکث می کنه و می گه :" برادرم.... زیپ شلوارت بازه" ![]()
سینه ستبر آقای شوهر در یک لحظه به یک قوز گنده تبدیل می شه و ... ![]()
مادر عروس:
یکم : طبق بررسیهای به عمل اومده ، لباس زیر آقای شوهر دوست ما سفید بود![]()
بعدن : دوست ما خیلی بی ناموسه.... اییییییییشششششش..... آدم مگه در مورد رنگ لباس زیر همسرش با بقیه حرف می زنه....![]()
بعدنتر : واقعن متاسفم براتون که فکر می کنین من از دوستم پرسیدم رنگ لباس زیر همسرت چه رنگی بود.... اصلن به من می یاد این حرفا؟؟؟؟؟![]()
بعدنترتر: مگه قراره هر کی ریشش طویل باشه ، شلوارش شونصد پیلی ، گیره هم باشه.... چشماتونو بشورین.... یه جور دیگه ببینین.... می گن چایی سرد هم واسه شستن چشما خوبه ها....تازه داروی "آی باس" هم هست.... آت و آشغال چشما رو می ریزه بیرون![]()
بعدنترترتر: کی گفته که مانی 5 تا پ . ن دوس داره؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟؟؟![]()
بعدنترترترتر: به نظر شما دلیل باز بودن زیپ شلوار آقای شوهر چی بوده ؟؟؟
یکم: زیپ اصولن چیز بدبدی است ... چه معنی می دارد که هی آنرا ببندیم و هی برویم توالت و باز کنیم؟؟؟؟
بعدن: گل همه رنگش خوبه
شلوار بدون زیپ قشنگش خوبه![]()
بعدنتر: این آقای شوهر علاقه داشته که همه بدونن شورت مامان دوز نمی پوشه.... اصولن انگاری همه مردا اصرار دارن که این مسئله رو ثابت کنن....![]()
بعدنترتر: کی حرف بدبد زد ؟؟؟ همین الان یا می ری یه دوره فلفل درمانی پیش سیرترشی جونم یا اینکه می ری یه دوره مهمون کردن مفتی بچه های بلاگفا پیش نرسی جونم.... قهوه هم بی قهوه.... حتمن باید جوجه کباب باشه.....![]()
بعدنترترترترتر: قلعه نوعی پاچه گیر فلکزده مردنی![]()
![]()
بعدنترترترترترتر: رفتین اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا یا نه؟؟؟؟؟؟
نمی دونم شما هم تو شهرتون "کباب کثافت" دارین یا نه؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
توی شهر مقدس شهیدپرور ما ، از زمانی که شب سایه شو می گسترونه بر کله آدما ، توی میدون اصلی شهر ، بساط "کباب کثافت" بر پا می شه....
به اینصورت که " کباب فروش روی یه چرخ دستی رو پر از سیخای گوشت و دل و قلوه و جیگر و یه چیز بدبد بی تربیتی بی ناموسی دیگه موسوم به دمبلان
تو این لینک توضیح داده درباره ش:
(http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%86)
و اینا می کنه و بساط می کنه و جالب اینه که این کباب کثافتا اینجا خیلی طرفدار داره
و همه شونم فروش می ره
و خود من به شخصه با توجه به مرض غیرقابل درمان وسواسم که نمی تونم هر غذایی رو و هر دستپختی رو بخورم
، به یمن نائل شدن به درجه همسری "موری" یکی از مشتریای پرو پا قرص این کبابا هستم که همه پر از چرک دست و جینگیل بینگیل بینی و گرد و خاک هوا و آت و اشغالای غنی شده هستن....
از ظرفاشون چرک و کثافت می باره و نوناشون اکثر بیاته...لامصب این کبابا با مخلفاتشون انقدر هم خوشمزه و لذیذن که دلت نمی یاد یه دونه شو بدی به یکی دیگه....
حالا داشته باشین اینا رو....
همسر من یه دائی داره که جوون سال و متعصبه
.... فکر می کنم قبلن در باره ش براتون گفتم.... اونا هم مطابق با ذائقه خیلی از همشهریاشون کباب کثافت خورند....![]()
یه روز این آق دائی با همسر و دو تا بچه هاشو و خواهر همسر و شوهر خواهر همسرش که اسمش "بهرنگه" رفتن بیرون جهت تناول کباب کثافت.... وقتی "بهرنگ" داشت از بقیه می پرسید که کی چی می خواد ، "نازنین" که دختر دائی "موریه" تند تند گفت :" برای من یه سیخ دنبلان بگیر " که همون لحظه با چشم غره آق دائی ، بچه م نطقش کور شد....
"بهرنگ" سفارشا رو گرفت و رفت پایین .... که یهویی همسر "بهرنگ" بی توجه به آق دائی دو بار صاعقه وار فریاد کشید :" بهرنگ .... منم دنبلان.... منم دنبلان می خوام".
که صداشو تا هفت تا کبابی اونور تر شنیدن ....
حالا
دائی "موری" به نظرتون چه کار کرد؟؟؟؟
یکم :درباره معایب خورده شدن دمبلان توسط بانوان محترم و قبح این عمل شنیع مخالف عرف و شرع، یه سخنرانی دشمن شکن در سالن اجتماعات اصلی استانداری شهر برپا کرد
بعدن : نیشش رو تا بناگوش واکرد![]()
بعدنتر : گفت :" زشته.... تو نباید بگی دنبلان ...."
بعد یه واژه معادلش رو به خواهر زنش یاد داد که خیلی خیلی بی ناموسی تره و من نمی تونم بگم.... اصرار نکنین دیگه.....![]()
بعدنترتر: قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر![]()
اما .... همه گزینه ها سرکاری بود .... چون ....
دائی مورچه رو می گی....!!!! سرخ شد....
سفید شد ....
زرد شد....
ولی خورد و دم نزد و دل "نازنین" همچین بسان یه بستنی خامه ای قابل بلع شد....![]()
حالا بشنوین از آقا بهرنگ که وقتی می ره و و سفارشا رو به آقا کبابی می ده ، نمی دونم چه حرفی بینشون رد و بدل می شه که یهویی آقا کبابی رو می کنه به یکی از همکاراش که فاصله قابل توجهی باهاش داشته و با صدای خیلی بلند ، طوری که توی اون همهمه هم طرفش بشنوه و هم همه بدونن که چقدر فروش بالایی داشته ، با لهجه محلی نعره می کشه : "
"حاجی ..... حاجی ... به من نیگاه کن.... "
و وقتی خیلی از چشما _ گفتم که جمعیت زیاد بوده_ به طرفش بر می گرده .... سرافرازانه می گه:"
من دنبلانم تموم شده.... اگه تو دنبلان داری .... دو تاشو ببر واسه آدمای داخل اون ماشین "![]()
![]()
نازنین می گه :"یهویی دیدیم هوارتا چشم چرخید به طرف سه تا بانو مستقر در صندلی عقب ماشین که ظاهرن با آب دهان آویزان از لب و لوچه خواهان دنبلان اون آقاهه بودند..." ![]()
![]()
مادر عروس :
صفرم: بابا این ملت منحرفن.... آخه کی حرفای اون برادر کبابی رو به منظور بد گرفته؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟![]()
![]()
یکم : حاجی توی این ماجرا ، یه حاجی خاص شطرنجی شده بوده و هر گونه تشابه اسمی ، همینجوری ، یهویی شد... پس یهویی فردا نیاین بگین که چرا با آبرو وحیثیت من بازی کردی و اینا....
بعدن : آخرش یادم رفت بپرسم که خلاصه دنبلا خوردن یا نه؟؟؟؟؟![]()
بعدنتر: تازه ش یادم رفت بپرسم که حالا مثلن دنبلان رو خوردین.... آخه از گلوتون پایین رفت؟؟؟؟؟![]()
بعدنترتر: البته بگما ....من هنوز نمی دونم دنبلان یعنی چه و وقتی "نازنین" داشت این قضیه رو واسه من تعریف می کرد , من خیلی ازش پرسیدم که این که گفتی یعنی چه ؟؟؟
اما اون توضیح مبسوطی ارائه نکرد.... فقط گفت که خیلی لغتی بی ناموسیه.... ![]()
![]()
بعدنترترتر: من خیلی گلبانو هستم.... و حرفای بدبد بی ناموسی نمی زنم.... "جوجو" منو اغفال کرده.... نرسی جونم... من پایه م هنوز واسه تنبیه جوجو.... این "جوجو" همه ش حرفای بدبد آموزش می ده به ماها و ما رو از صراط مستقیم به صراط ضالین می بره.....![]()
بعدنترترترتر: این مانی خیلی گل پسر بلاگفاست....
اصلن حرفای بدبد هم نمی زنه... این که چه نوع گلیه .... دیگه به من ربطی نداره....![]()
بعدنترترترترتر: حمیدرضاخان جان .... نبینم و نشنوم که این پست رو خوندی.... مگه الکیه؟؟؟ تو زیر ۱۸ سالی.....![]()
بعدنترترترترترتر: ظاهرن دوستان یه کمی با این کلمه دنبلان مشکلات داشتن.... منم الان رفتم از نازنین با هزار تا منت پرسیدم.... بعدش هم دخمل بابا اومد و اون لینک رو بهم داد که گذاشتمش اون بالا....با عرض معذرت خواهی و شرمندگی ![]()
به اندام نرینه جانوران به خصوص گوسفند و گاو گفته می شه....![]()
![]()
جدی نوشت:
یکم: برید اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا سر بزنین... چند بار بگم بهتون؟؟؟؟؟
بعدن: جسارت منو ببخشین....
شرمنده م .....
ولی احساس کردم که مطلب جالبیه واسه نوشتن....![]()
یکی بود یکی نبود
توی این دنیای به این بزرگی یه بلاگفا بود و یه هاله جون بود که خیلی خیلی قشنگ طنز می نوشت و نفر اول بلاگفا هم شد در زمینه طنز نویسی، منتها چون این آقای شیرازی خان جان باهاش دشمن بود و بهش حسودی می کرد 4 تا رتبه آوردش پایین تر و شد نفر پنجم ....
عیبی نداره.... بعضی ها خیلی حسودن.... حسود هرگز نیاسود...![]()
از این حرفا بگذریم .... یه مانی هم توی بلاگفا بود که خیلی دوماغ بود و توی چونه ش خار بود و کاکتوس بلاگفا هم بود و مید این افریکا (Made in Africa) هم بود و اینا بود و خیلی خیلی پسر بدبدی بود و همه ش هم سالاد می خورد....
اولش عین سیریش چسبیده بود به محمدعلی و فکر کرده بود انتفاضه ست و جو زده شده بود در حد رضا زاده....
بعدش از محمدعلی دست کشید و شد دشمن خونی سیریش این هاله طفلکی
و همه جا با اون زبون نیش کبرائیش هی به هاله نیش زد و هی دل رئوف و مهربون هاله رو شکست تا اونجا که خدا صدای شکسته شدن دل هاله رو شنید و یه روز صبح که مانی از خواب بیدار شد دیدش که روی سرش فقط سه تا تار مو وجود داره ، خیلی ترسید...
ولی از اونجا که حس خودشیفتگیش در حد علی دائی خفن بود
، با خودش گفت :"به به .... چه شویدای خوشکلی.... امروز موهام رو مدل آبا و اجدادیم یعنی آفریقایی می بافم بعد صبح تا ظهر نشست و اون سه تا شوید رو بافت و هی تکون تکونش داد و هی با خودش حال کرد
و هرچند وقت یه سرکی به وبلاگا کشید و یه زهری با زبون آب پاشش پاشید و اینجوریا..... مگه در طول روز کاری غیر از اینم داشت؟؟؟؟؟ ![]()
خلاصه خدا دید که بابا این خیلی خودشیفته ست .... واسه همینم صبح فردا که از خواب بیدار شد دید که به جای اون سه تا شوید الان دو تا بیشتر شوید نداره.... دیگه خیلی ترسید ![]()
و اینجا بود که اون دوگوله ریزه میزه ش یه کمی تکون تکون خورد که ای دل غافل نکنه من دارم کچل می شم....!!!!؟؟
اما بعدش دوباره با خودش اندیشید که :"نه بابا... می گن ریزش مو تا صدتار ، طبیعی!!!!
از سر من که یه تار بیشتر فرو نریخته..." و اما ظاهرن جدی جدی این مانی خان جان یه ربطی به علی دائی داشت به خاطر اینکه در کمال خودشیفتگی کلی محو اون دوماغ زیباش توی آینه شد که به نظرش کلی هم با موهاش ست بود و خیلی به اون آی کیوش فشار آورد و به این نتیجه رسید که امروز موهامو از فرق باز می کنم که دوماغم توی صورتم مثل یه غنچه شکفته باشه که از وسط دو تار شوید خیلی خوش منظره ست....![]()
بعد موهاشو !!!!! از فرق باز کرد و دو تا سنجاق سر سیاه که روش مروارید داشت بهشون زد و دو سه تایی هم عکس باهاش انداخت که نمی دونم دوربینهای مداربسته ما اون رو ثبت کردن یا نه؟؟؟
"سمیــــــــــــــــــه گلم ، کجایی عزیزم؟؟؟؟" بعد رفت پی آزار و اذیت این هاله طفلی و بقیه بچه های گل بلاگفا که موسومند به "فرشتگان چارلی" و روز به روز هم خدا رو شکر و به کوری چشم دشمنان داره تعدادشون افزوده می شه
که صد البته کلی دمغ و شکست خورده برگشت .... چون مگه زورش می رسه به اون گروه....![]()
![]()
الکی فقط داره جیزجیزجیگر می زنه و هیچ..... و شما که فکر نمی کنین مانی کاری غیر از این هم داشته باشه؟؟؟؟؟![]()
در مورد خونه عمه خانومم قبلن در اینجــــــــا براتون حرف زدم....![]()
یه روزی یکی از فامیلای مامانم بنا به دلیلی که الان یادم رفته به همراه بابام رفتن خونه عمه اینا.... این آقاهه که خداوند بیامرزدش هم سن شوهر عمه من بود اما صدای جوون و دلبر و مامان و خیلی قشنگی داشت و کسی اگه صداشو می شنید گمون می کرد که یه جوون خیلی خوش صحبتی داره حرف می زنه و اینا...
اون موقعی که این "علی آقای مرحوم خان جان" رفته بود خونه عمه من .... "دخترعمه سحر من" دختر جوونی بود حدودن 20 ساله و کمی تا اندکی بیشتر از کمی تپل مپل بود
.... که نمی دونم چرا هی اینقدر دوس داشت ازدواج کنه و خدا به دور فکر می کرد همه می خوان باهاش مزدوج شن... اییییییییییششششش
واسه همینم وقتی که از اتاقش صدای مرد جوونی رو می شنوه که در حال صحبته.... همچین این دوز کنجکاوی خونش می زنه بالا و صدای تالاپ و تولوپ قلبش به حد فراگوشی می رسه....بعد که کلی کنجکاو می شه و حس جوون پسندیش و اصوات زیبا پسندتریش گل می کنه که این جوون خوش صحبت کیه!!!
که با آق دائیش اومده خونه شون و همینجور یک روند داره حرف می زنه..!!!![]()
حتمن اومده خواستگاری دیگه...!!!!! به به!!!!!
وگرنه چه دلیل دیگه ای داره که داره پیام عشق و محبت رو اینگونه و با صدای رسا به گوش "سحر جون جانم" می رسونه؟؟؟؟؟؟![]()
به هر حال در پی گل کردن اون حس فضولی مرموز تصمیم می گیره که سرکی به اطراف بکشه....![]()
اما مشکل اینجا بود که پله های خونه دوبلکس عمه م اینا طوری بود که اگه رو آخرین پله وامی ستادی نمی تونستی به هال خونه اشراف داشته باشی
و اگه دو پله می اومدی پایینتر.... قبل از اینکه تو افراد موجود توی هال رو ببینی اونها تو رو می دیدن....
چون "سحر جون جان" هم از اون ابتدا اون بالا بود و نمی خواست بی دلیل بیاد پایین مونده بود که چطوری این خواستگار رعناش رو ببینه تا بتونه بعن با فراغ بال جواب مثبتش رو بهش اعلام کنه؟؟؟؟![]()
در جهت نیل به این هدف فقط یه راه بیشتر نموند.... "سحر جون جان" چمباتمه زد روی زمین و خودشو به طرف جلو کشوند تا یه دید اساسی بزنه....
اما هر چقدر سعی کرد چیزی دستگیرش نشد ....
برای همینم مدام بر طول گردنش اضافید و بالا تنه شو هی کشید و هی کشید....![]()
که توی ان حیص و بیص "سحر جون جانم" تصمیم صغری گرفت که یه موجود دیگه ای باشه.... بععععله .... اون یهویی با یه تصمیم از پیش طراحی شده و یه حرکت انقلابی اسلامی تبدیل به یه توپ غلطان شد و از اون بالای پله ها قل قل خورد و قل قل خورد تا رسید به پاگرد....
و اما واکنش مرحوم علی آقا خان جان:
یکم : به سحر جون جانم گفت :"کدوی قل قله زن کجا می ری؟؟؟؟ و اینا.... بیا من تو رو بخورم"![]()
بعدن:" با یه شوت بلند "سحر جون جانم" رو کوبوند به طاق دروازه"![]()
بعدنتر:" به سحر جون جانم گفت:" زنم می شی؟؟؟؟" ![]()
بعدنترتر:"دستش رو تا آرنج کرد تو دهنش و به افتخار سحر جون جانم سوت بلبلی زد"![]()
بعدنترترتر:" چی؟؟؟؟ آهان.... !!!!!!
قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر"
اما اینقدر قضیه ناگهانی و نفس گیر بود که ظاهرن نه تنها مرحوم علی آقا خان جان زبونش بند اومده بود و داشت با چشمای از حدقه در اومده قضیه رو تماشا می کرد که تمام اهل خونه موجود هم با همون چشمای از حدقه در اومده داشتن به صحنه جنایی اجتماعی اخلاقی خانوادگی درام روبرو نگاه می کردن....
سحر جون جان بیچاره که انگاری در مرکز توجهات بود بدجور ،
در اون لحظه بدون اینکه کوچکترین استفاظی از دیدن چهره مرحوم علی آقا خان جان ببره در حالیکه حتی نیم نگاهی هم به دور و برش ننداخت
و عین یه گلوله آتیش شده بود ،
از همون پله هایی که غلطان و شادی کنان از اون پایین اومده بود ، سر افکنده و نالان بالا رفت.... در حالیکه درد ناشی از سقوط رو یادش رفته بود طفلی... و البته هنوز داشت به یه جوون خوش صدایی فکر می کرد که احتمالن پرید....![]()
مادر عروس:
یکم :" یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه "
گوشه هایی از وصایای پرگهر مرحوم علی آقا خان جان
بعدن : شنیدید که :"گوش پیش ازچشم عاشق می شود....؟؟؟؟؟"
واسه همینم من شماره مو به هیچ کی نمی دم دیگه.... می ترسم عاشقم شن![]()
![]()
بعدنتر: من مطمئنم که این "علی آقا خان جان مرحوم" اگه یه کمی جونتر بود خواستگار من می شد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدنترتر: تیم ملی از "سحر جان جونم" به علت سرعت فوق تصور و رکورد تعداد قلهای موجود در یک دقیقه ، در همون موقع یه دعوت رسمی به عمل آورد که بره و در نقش توپ فوقبال براشون بازی کنه..... منتها پیشاپیش نفرینش کرد که اگه بره و توی تیم قلعه نوعی فلکزده پاچه گیر
بازی کنه الهی یه شوهر جیزی جیزی شبیه مانی
گیرش بیاد....
بعدنترترتر: ببین مانی موقر متین و محجوب و دوست داشتنی و عزیز و گل پسر بلاگفا(این دنباله های بیخود رو که اصلن هیچ سنخیتی با اسم مانی ندارن به خاطر گریه ها و خواهش ها و التماسهای مانی به این قسمت اضافه کردم)....
من امروز اصلن بهت گیر ندادم ![]()
جدی نوشت:
پ . ن 1: حسین یعنی همه عشق...
پ . ن 2 : هر کی معتقده به خوندن فاتحه برای مرحومین.... واسه آرامش روح علی آقا یه فاتحه بخونه
پ . ن ۳: اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هم برین بدک نمی شه ها .... خب چرا واستادید منو نگاه می کنین؟؟؟؟ برین دیگه...
پسورد سیستم شما چیه؟؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟
یه زمانی سیستم من پسوردی داشت بسی دلبرانه.... که به عقل جن هم نمی رسید که این پسورد سیستم من باشه.... چه برسه به کارمندای فضول حراستی اداره که همچین جونشون در می ره واسه مچ گیری و ملت آزاری و بسان مانی بودن.... اما صد البته که از رمز و رموز هک و هک برسری خبر ندارن به همین دلیل هم فقط خاک بر سرشون می کنن(آیکن آخیش.... چقده دلم پر بود)
اما پسورد رایانه من :
یکم: مانی جیزجیزجیگر شده![]()
بعدن: مورچه نازه![]()
بعدنتر: زی زی گولو آسی پاسی درا کوتا تا به تا و آقای پدر و خانوم مادر(لبته فینگیلیشش)![]()
بعدنترتر: کدوم فضولی پرسید پسوردت چیه؟؟؟؟ مگه فضولی؟؟؟؟
منظورم اصلن با مانی نبودا....![]()
بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده![]()
![]()
البته گزینه بعدنترترتر
که همیشه صحیح می باشد اما .... همون بعدنترتر صحیح می باشد
یه روز از اداره مرکزی یکی از همکارامون که "صال صال" اسم داشت
در حالیکه عین یه پنگوئن با یه شیکم گنده غلطان غلطان خودش رو رسوند به اتاق من ، یه سی دی برنامه رو محکم چسبونده بود به سینه ش و از خودش جداش هم نمی کرد و دیگه داشت اون سی دی رو می نداخت تو قلبش ، فرمود :"واسه نصب و راه اندازی یکسری نرم افزارهای ویژه که سرورش توی مرکزه بود تشریف فرمودم به اداره شما..... "![]()
قرار بود نرم افزار روی سیستم من نصب بشه... و البته بعد از نصب نرم افزار قرار بود که یه سری تنظیماتی هم از مرکز انجام بشه روی سیستم من و لازمه ش این بود که ریموت سیستمم رو فعال کنم تا همکارم آقای "شون شون" از مرکز روی کامپیوترم کار کنه....
تا اینجاش که مشکلی نبود
اما یهویی دیدم که آقای "شون شون" زنگ زد به مبایل آقای "صال صال" که :"به خانوم هاله بگو که پسورد ادمینستریتور سیستمت رو بده ، که بتونم وارد کامپیوتر شم....."
وقتی آقای "صال صال" موضوع رو بهم گفت .... یهویی کله م داغ کرد... طرف پشت تلفن منتظر بود و من مبهوت نگاه میکردم به آقای "صال صال" ... آخه چه جوری بهش می گفتم که پسوردم چیه ![]()
![]()
یه مدتی نبودم .... خب نبودم دیگه.... که چی؟؟؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟![]()
یکم: دلم خواست![]()
بعدن: مانی![]()
بعدنتر: دل ترم ، خواست![]()
بعدنترتر: ای به روح اون کسی که این شایعه رو بین ملت پراکنده سازی کرد صلوات.... آخه کی گفته من نبودم؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟
من همینجا بودم....
بابا... دست و پا و ایادی کفر و استکبار جهانی و مرگ بر اسرائیل و همینطور قلعه نوعی فلکزده بدبخت به همراه مانی جیزو در میانه می باشد.... شما چرا باور می کنین آخه؟؟؟؟؟![]()
بگذریم....
داشته باشین اینو :
تاریخ : چهارشنبه 20/۹/87
مکان (عیب می باشد
) : در اتاق دوتا آقای همکار که حسب اتفاق آقای "سین" معروف – همون که باعث و بانی پست "فیروز کریمی" شد- هم همچنان بعد از بازنشستگی و بدون دریافت ذره ای اجر و مواجب در اون حضور مستمر داره.....
هاله رو به آقای همکار: یعنی واسه "عید قربان " اداره نمی خواد هیچ چی بهمون بده محض مفتخوری؟؟؟ ![]()
آقای همکار :" چرا.... من شنیدم قراره به هر همکار نفری یه "گوسفند" بدن....!!!!!!![]()
هاله ، با یه ژست متفکرانه و کاملن فی البداهه در حالیکه از همین الان خیلی حس خوبی داره بابت حرفی که می خواد بزنه... ، و صد البته پیشاپیش ردیف دندوناشو نشون می ده
:" خب هفته دیگه هم که به سلامتی عید سیداست ... نمی خوان یه سید بهمون بدن؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
آقایون همکار :" سکوت" ![]()
![]()
هاله در حال تلاش برای گندزدایی :" نه .... نه.... نمی خوانه بهتون "سیده" بدن؟؟؟؟؟؟![]()
آقایون همکار :"سکوت همراه با یه سر پایین که مثلن دارن کاراشونو انجام می دن" ![]()
هاله در حال دست و پا زدن در گرداب بی آبرویی مثلن داره راست و ریست می کنه :" چیزه... به خانوما "سید" بدن.... به آقایون "سیده" .....؟؟؟؟؟؟"![]()
آقایون همکار همچنان فرو رفته در پیله سکوت....![]()
هاله : .....![]()
![]()
![]()
هاله با سرعت چی !!! از اتاق آقایون همکار با سری افکنده خارج می شود....![]()
![]()
مادر عروس:
یکم : خب سوتی دادم... که چی ؟؟؟؟ هان هان هان؟؟؟؟؟![]()
بعدن: خب من هنوزم برام مشخص نشد که آیا قراره بهمون "سید" و "سیده" بدن یا نه؟؟؟؟؟ حالا قراره بدن آیا؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
بعدنتر : چند روز پیش این خانوم همکار هم اتاقی من در حالیکه داشت تلفنی حرف می زد و در عین حال به من هم اشاره می کرد و تازه همین آقای همکار هم توی اتاق ما بود ، فرمود :" شوهرای همکارم ... فلان و فلان...." مهم اون فلان و فلانش که نبود .... مهم "شوهرای همکارم" بود .... که آقای همکار هر و هر و کر و کر به من خندید.... حالا سوتی من بدتر بود یا این خانوم خانوما؟؟؟!!!
آخه یکی نیست که بهش بگه چرا اسرار خصوصی زندگی مردم رو لو می دی؟؟؟؟؟![]()
بعدنترتر: من الان خیلی جدی و عصبیم..... هر کی نفس بکشه ، نفسشو می گیرم.... اوهوم....![]()
بعدنترترتر: مانی .... تو الان نفس کشیدی؟؟؟؟؟؟
زن دائیم می گه:
اون موقعها که من مجرد بودم و هنوز انقلاب نشده بود ( یعنی کشور از امنیت پایینی برقرار بود و اراذل و اوباش توی خیابونا زیاد بودن و هی با اخلاقای بدبدشون دوشیزگان و بانوان محترم رو می آزردن
.... خیلی بدبد بودن مثل الان نیست که هی فرت و فرت امنیت از در و دیوار می ریزه و دوشیزگان و بانوان محترم هی چشم به دهان آقا پسرا دارن که می شه آیا یه متلکی ، چیزی ، خواسته گهرباری از دهان شیرینشون تراوش کنه و کلی دچار شادمانی بشن؟؟؟؟!!! آیا؟؟؟؟
) یه روز زمستونی که برف سنگینی هم روی زمین نشسته بود ، ساعت 8 غروب مجبور شدم برای انجام کاری از خونه خارج بشم ....
از لحظه ای که پاهامو گذاشتم از خونه بیرون ، سایه سنگین یه شخصی رو پشت سرم احساس کردم... یه لحظه برگشتم پشت و دیدم یه آقا پسر خیلی خیلی محترمیه که نیشش تا بناگوش بازه و داره پا به پای من می یاد.... ![]()
![]()
شب بود و تاریک بود و توی خیابون پرنده هم پر نمی زد.... دلم داشت آب می شد از ترس....![]()
![]()
واسه همینم قدمهام رو تند کردم.... اما به موازات من اون آقا پسرهه هم قدمهاش رو تند کرد....![]()
![]()
منم توی اون برف ، افتان و خیزان شروع به دویدن کردم....![]()
![]()
اونم چون دید که من می دوم ، شروع کرد به دویدن و چون مرد بود و سرعتش بالاتر و قدرت بدنیش هم طبیعتن بیشتر ، توی جیک ثانیه بهم رسید .... ![]()
و :
یکم : به من رسید و ازم رد شد و واسه همینم من دویدم دنبالش تا بهش برسم... بعد هی من به اون رسیدم ، هی اون رسید به من... تا الانم که دارم این موضوع رو تعریف می کنم ، داریم همینطوری می دویم... فعلن من که من جلوترم....![]()
بعدن: رفتم روی یه بلندی و گفتم :" بالا بلندی ... دختر هندی
"
بعدنترتر: به من رسید و گفت:"اووووووووووووووووووووول
"
بعدنترترتر: همه ش سر کاری بود و اصلن مردی وجود نداشت و اصلن من از خونه بیرون نرفتم و اصلن هم زن دائی این هاله جون گل و گلاب نیستم حالا هم همه زود باشین برین خونه های خودتون....![]()
بعدنترترترتر: قلعه نوعی فلکزده بدبخت بود اون پسرهه بی ادب....![]()
نه دیگه.... ظاهرن موضوع خیلی جنایی تر از این حرفا بود
... چرا که یاروهه همچین که رسید به زن دائی بیچاره من ، با اون دست سنگین و خدانشناسش که الهی به حق دل شکسته مانی (آیکن پنجه بر قفسه سینه کشیدن) تمامی ناخنهاش ریش ریش بشن و نتونه بلندشون کنه ، بدون هیچگونه شرحی ، یکی محکم کوبید توی نشیمنگاه زن دائی بیچاره من....
بعد شاد و شادان راهشو کج کرد و رفت....![]()
![]()
![]()
زن دائیم همیشه با یادآوری این خاطره بسی دلچسب و شادی آور می گه
: " ای بابا ، برادر من ... خب زودتر می گفتی می خواستی چیکار کنی... من خودم دودستی نشیمنگاهم رو تقدیمت می کردم تا یه دونه دو دستی شتلق بکوبی روش....
اینهمه دزد و پلیس بازی و بدو بدو نداشت که.... دلم رو ترکوندی خب
"
مادرعروس:
یکم : انگیزه اون آقاهه از انجام اون عمل بدبد:
یکم - یکم: چون اون موقع قبل از انقلاب شکوه آور حماسه ریز اسلامی ایران بود ، این کارا اصلن بدبد نبود و تازه خیلی هم خوب خوب بود و تازه همه همینکار رو می کردن....![]()
بعدن - یکم: اون آقاهه میخواست میزان سفتی و شلی نشیمنگاه زن دائی من رو بسنجه که مبادا خدای ناخواسته از حد استاندارد پایینتر بوده باشه....![]()
بعدنتر - یکم: نیتش خیر بوده.... می خواسته زن دائی مو ادب کنه تا دیگه این موقع شب از خونه بیرون نزنه![]()
بعدنترتر - یکم: نیتش خیرتر بوده ، می خواسته بیاد خواستگاری زن دائیم .... منتها می خواسته بفهمه که خداناخواسته زن دائیم کلاژن ملاژن تزریق نکرده باشه....![]()
![]()
بعدنترترتر – یکم: همه قلعه نوعی های فلکزده از این کارا می کنن.... این که دیگه تعجب نداره....
بعدن: بگو مرگ بر شاه....!!!!
گفتی؟؟؟؟
آخرین عکس ماهواره ای از هدیه دست به کمر زده در حالیکه قصد فروختن من را به مامان داشت![]()
قبل از شروع اين پست لازمه كه ذكر كنم توي اين دنيا ، هيچكس به اندازه خواهر خوبم برام ارزش نداره
و من نمي تونم كسي رو به اندازه هدیه جووونم دوست داشته باشم![]()
.... حتی مورچه رو (آیکن الفرار) واسه همینم همیشه رفیقام بهم می گفتن :"تو بیشتر از اونکه خواهر هدیه باشی ، انگاری مامانشی.... بسکه حمایتش می کنی" ... لذا دلم نمی خواد که کسی ـ به خصوص بعد از خوندن این پست که جنبه شوخی داره ـ به هدیه عزیزم نازکتر از گل بگه که حسابش با مورچه ست....(آیکن یه مورچه قاتل)(آیکن با کسی شوخی ندارم)(آیکن قاط می زنم ها)
وقتي مامانم هديه رو باردار بود ، من حدودن 5 سالم بود ، يادمه هميشه مراقب بودم كه مبادا وقتي مامان واسه انجام كاراي خونه خم و راست مي شه ، مبادا هديه از شكمش بيفته...
بالاخره يه روز صبح كه از خواب بيدار شدم ، مامان نبود ... شب برگشت با يه جوجوي تپل مپل....
اولین سوتی فردا صبح اتفاق افتاد ؛ وقتي مامانم واسه بدرقه مهمونا رفته بود جلوي در ، من به همراه دو بچه موجود در اتاق به جهت تصاحب اين موجود كوچولو ، از سه طرف شروع كرديم به كشيدن هديه بيچاره
، كه يهويي سرش محكم خورد به ديوار.... البته اين مسئله تاثير زيادي رو بر مخ هديه گذاشت كه از جمله اون فضوليهاي بيش از اندازه در دوران كودكي و سكوت و درونگرايي بيش از اندازه تر در دوران كهنسالي اكنونش مي باشد.... خلاصه یه آدم که همه ش طرفدار صلح باشه ، از مخ تعطیله دیگه ....
این صلح دوستی هدیه از عوارض همون ضربه ایه که به سرش وارد اومد....![]()
کلمه "بع" جزو اولین اصواتی بود که "هدیه" از دهنش خارج کرد
، هر وقت صداش می کردیم :"هدیه" ، جواب می داد "بع" و خیلی احساس همذات پروری با ببعی ها می کرد و البته ما خیلی سعی کردیم تا بهش بفهمونیم که حسابش از حساب ببعی ها جداست... و درسته که موهاش عین پشم گوسفند فرفریه، ولی دلیل نداره که تمام ملت مسلمان و شریف پی به این خصیصه ش ببرن که!!!!!...حالا هم اگه به وبلاگش برید کاملن متوجه می شید که چقدر به ببعی ها علاقمنده.... ولی رو نمی کنه...![]()
عارضم به خدمتتون که از اونجايي كه مامان و بابام جفتشون كارمند بودن ، واسه نگهداري از ماها يه دخترخانومي به اسم فاطمه رو شبانه روزي استخدام كرده بودن كه حدود 7 ، 8 سالي بزرگتر از من بود.... كه البته به جاي مراقبت از ما ، از اونجايي كه خودشم بچه بود ، شده بود يه پايه واسه شيطتنهاي من....
تا اینجا رو داشته باشین ....وقتي هديه كمي بزرگ شد ، تبديل به يه موجود فوق العاده مظلوم اما پاچه خوار مامان و بابا شد...
منم كه از همون اوان كودكي بسي كنجكاو و اندكي مردم آزار بودم ، مدام در حال آتيش سوزوندن بودم و راپورت اين قضایا در جيك ثانيه به بابا و مامان مي رسيد و از همونجا بود كه انديشه توليد "اينترنت" و "فنآوري اطلاعات" به ذهن خلاق انديشمندان خطور كرد....
يادمه يه روز وقتي من و فاطمه داشتيم تو خونه آتيش مي سوزونديم و جنگ تن به تن راه انداخته بوديم و در حاليكه يكي از ماها داشت با جارو اون یکی رو كتك مي زد ، يهويي جارو خورد به دستگيره در آشپزخونه و دستگیره در عین بمب منفجر شد و هر تیکه ش افتاد یه گوشه.... در اينكه دوتا بچه فينگيلي چطور تونستيم اون دستگيره رو بعد از حدود دو سه ساعت تعميرش كنيم تا مبادا مامان بعد از برگشت از سر كار از دعواهامون باخبر شه ، بماند ،
اما همينكه مامان رسيد خونه ، در كوچه رو نبسته بود كه هديه كه اون موقع هنوز به زبون نيومده بود، دست مامان رو كشيد و برد جلوي در آشپزخونه و چنان پانتوميمي اجرا كرد كه همون لحظه مجيد قناد زنگ زد خونه مون و از هديه درخواست كرد كه به جاي "قلقلي" بياد روي صحنه و لال بازی کنه.... آخه اگه بدونين چه بال بالي مي زد!!!!! البته از اونجا كه مامانم نتونست جواب مسابقه رو حدس بزنه، همه چيز رو ربط داد به همون ضربه اي كه قبلنا خورده بود تو سر هديه.... هدیه هم عین این "شیپورچی پسر شجاع" اینا ، در حالیکه داشت به نقشه شوم آینده فکر می کرد ، از چشاش برقی از سر کینه ساطع شد.....![]()
دوستان عزیز..... ادامه مطلب رو بخونید لطفن![]()
شنیدین که :"حرف راست رو باید از بچه شنید؟؟؟؟"
خواهر زن دایی همسر من ـ مورچه خان جان ـ حدود سه ، چهار سال پیش به همراه همسر و فرزندش مهاجرت کردند به کانادا ... اسم دختر کوچولوشون که حدود هفت ، هشت سالی سنشه ، رو دقیقن به خاطر ندارم .... نمی دونم ... "دراژه" بود؟؟؟؟ "گل واژه" بود ؟؟؟ " ویژ ویژه" بود؟؟؟؟ خلاصه حروف "واو" و "ژ" داشت توش... ![]()
بگذریم....حالا .... شاید بعدن یادم اومد....
خلاصه این خانوم بعد از این مدت تصمیم گرفت که به همراه خونواده به ایران برگرده و از اونجائیکه خونه دایی "مورچه" همیشه کاروانسراست ، طبیعتن اونا هم تصمیم گرفتن که اون یه ماه رو در خونه خواهر عزیزشون سپری کنن...
اون جوری که راویان خبر گزارش کردند ، ظاهرن این دختر کوچولوی گل ، گاه و بیگاه و به خصوص بعد از غذا ، در کمال آرامش و بدون هیچگونه استرسی ، خونه رو با بوی پس مانده غذاهای موجود در روده مبارک ، عطرآگین می کرده![]()
و هر از چندگاهی هوای خونه رو شدیدن تعویض می نموده....![]()
طبیعتن دور و بریها که معمولن تعدادشون توی خونه "دایی قاسم " کم هم نیست ، هر بار بعد از شنیدن صدای تیز باد معده دخترک و بعد از اون استشمام بوی خوش ، پقی می زدن زیر خنده...![]()
و ظاهرن دخترک که از حدود سه، چهار سالگی در مملکت غریب تحت تهاجم فرهنگی قرار گرفته بوده ، هر سری کلی از خنده اطرافیان عصبی و ناراحت می شده و در حالیکه خنده اونا باعث تعجبش بوده ، با عصبانیت سوال می پرسیده :" چیه ؟؟ چرا می خندین؟""
و طبیعتن لبهای خندون هیچکدوم از دور و بریها ، حرفی برای گفتن نداشت.....
در یک روز غم انگیز که این عزیز دل ، باز هم همین عملیات شنیع پرتاب گازهای شیمیایی به اتاق پذیرایی رو مرتکب شد![]()
و دورو بریهاش که مامان خودش هم جزو اونا بود باز هم هر و هر و کر و کر بهش خندیدین و باز این دختر کوچولو عصبانی شد ، دوباره با حالتی عصبی پرسید :" چیه؟؟؟ چرا دارین می خندین؟؟؟؟" و چون بازم جوابی نگرفت ، یهویی انگاری چیزی یادش اومده باشه و کشف مهمی کرده باشه رو به مادرش گفت :" مامانی ، تو و بابا که همیشه توی خونه می گوزیدید ، چرا یه مدته که اینجا تو خونه خاله دیگه نمی گوزید؟"![]()
می تونید خودتونو بذارید جای مامانش که اند ادبه و کلی هم ادعای باکلاسی داره؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مادر عروس:
یکم : به قول مورچه احتمالن تنها چیزی که این خونواده محترم از حضور در یک مملکت تهاجم زده فرهنگی بی ادب اییییییییشششش یاد گرفتن ، همین عمل شنیع تخلیه باد معده در ملاعام و کاملن ریلکس می باشد....![]()
بعدن : بابا .... آخه چرا اینهمه راحت فرهنگ غنی خودمون رو فراموش می کنید؟؟؟؟؟ پس این تخلیه باد معده که به صورت کاملن بی صدا انجام می شه و فقط کمی تبحر می خواد ، به درد کجاها می خوره؟؟؟؟
خلاصه با بوی بدش هم یه کاری می کنین دیگه.... اونهمه بچه مچه اون دور و بر پس به درد چی می خورن؟؟؟؟
فقط کافیه یکی بکوبین پس گردن یکیشون و بهش یه ذره بد و بیراه بگین ![]()
بعدنتر: اگه من توی اون مهمونی بودم ، حتمن گوشه ای کناری ، یه حالی از نوع نیشگون، به اون بچه هه می دادم که دیگه در ملاعام و به خصوص در حضور من از این کارای بدبد نکنه و غذا رو کوفتم نکنه.... این یه مدلش رو دیگه نمی تونم تحمل کنم..... اییییییششششش![]()
بعدنترتر: اینهه می گن که بچه ها از والدینشون الگو برداری می کنن و حرف راست رو باید از بچه شنید ، همینه دیگه..... حالا شما هی هر کاری دلتون خواست جلو بچه تون بکنین تا این مدلی ضایعتون کنه...
بعدنترترتر: اه .... اه... حالم بد شد.... فقط فکر کنین که تو خونه این خانومه ، به خصوص بعد از صرف غذا چه خبره؟؟؟؟؟ احتمالن باید با ماسک رفت و آمد کرد....![]()
بعدنترترترتر: جمعه قبل رفته بودیم خونه "بابابزرگ مورچه" .... از همون وسط غذا ، یه "آروغ خیلی خوش صدا و کشدار و رسا " تحویلمون داد ، طوریکه حالمو به هم زد و من دیگه نتونستم غذا بخورم و بعد از اون هم در حالیکه کنار آتیش دراز کشیده بود ، هی ما رو مستفیض می کرد.... اگه بدونین چه ریلکس بود و اصلن به روی خودش نمی آورد و تازه از عمد هم هی کشش می داد.... حالمو گرفت ، بدبختیش این بود که از رو رودرواسی نمی تونستم عکس العملی هم نشون بدم....... البته منم بعدن سر همین قضیه با "مورچه" دعوام شد... اون بیچاره هی می گفت :"خب به من چه؟؟؟ بیچاره پیرمرده دیگه... اشکالی نداره"
بعدنترترترترتر: راستی ؛ اسم اون بچه هه "آویژه" بودا....
بعدنترترترترترتر: ایییییییییییییییییییییییییییییییشششششششششششش![]()
بعدنترترترترترترتر: ببینید چقدر گلم.... ادامه مطلب نذاشتم![]()

عکسی از مانی خان جان .... ، زمانیکه تازه عزم ترک وطن کرده بود...![]()
اینم آخرین عکس ماهواره ای از مانی خان جان که توسط سميه جون شکار شده....
حالا به نظر شما کدوم عکس مانی واقعیه؟؟؟؟؟![]()
و اما .... بالاخره ما هم چشممون به جمال مانی خان جان روشن شد.....![]()
رونمایی از کامنت خصوصی مانی در آخرین ساعات روز دوشنبه:![]()
هاله بانوی عزیز و دوست داشتنی بلاگفا.... من به زودی عازم اونجا هستم... خیلی دلم وولی وولی می ره که بانوی طنزنویس بزرگ بلاگفا رو ببینم...دارم از تصور اینکه ممکنه تو رو ببینم رو به جنون می ذارم....یعنی واقعن می شه نویسنده توانای بلاگفا رو دید؟؟؟؟
راستی ، هوا هنوز بارونیه؟؟؟؟ گرچه اگه باشه هم خیالی نیست.... دلم از همین الان از دیدن آفتاب روی تو تابناک شده ..... و اینا...![]()
من هم که دلسوز... !!! گفتم:" باشه..... پس شماره تو بده که باهم هماهنگ کنیم هر وقت رسیدی"
جواب داد :" نه دیگه..... اینو مامانم نمی ذاره.... گفته شماره مبایلم نباید تو دست جمعیت اناث باشه"![]()
من :"خب پس چطور باید با هم قرار بذاریم؟؟؟؟"
و مانی خان جان در حالیکه از توی کامنتش معلوم بود که بادکنک غبغبش خیلی هوا داره گفت: "خب من گل پسر بلاگفام.... معلومه دیگه..... در ضمن با یه شاخه گل توی دستای قشنگم منتظرتم"![]()
خلاصه قرار ما شد همون رستوران جهانگیر ساعت 8 غروب پنجشنبه......
رستوران جهانگیر غلغله ای بود.....10 دقیقه ای دیر رسیدم..تا چشم کار می کرد آدمهای دهن باز با چشمای ورقلمبیده خیره شده به کته کبابای هوس آور اونجا می پلکیدن... اما اثری از این گل پسر نبود..... توی دست کسی گل هم ندیدیم... اما همونطور که با چشمام داشتم میزان گرسنگی افراد رو از روی دهنای بازشون تخمین می زدم ، یهویی یه گوشه از سالن نزدیک به درب توالت ، روی یک میز یه گلدون کوچولو کاکتوس دیدم که شبییه زبون مانی بود..... همونجوری پر از خار...... آماده نیش زدن....
حدسم کاملن درست بود .... اونجا جایگاه مانی بود.... منتها اگه شما تو اون لحظه مانی خان جان رو دیدید ، منم دیدمش... یه ربعی نشستم اون گوشه عزلت اما چون خبری از گل پسر نشد ، راه افتادم دنبال ایشون... اما چون ملاک شناسایی ایشون همون کاکتوس موصوف بود ، ناچار از یه آقاهه گارسون سراغ مانی خان جان رو گرفتم....اما هنوز حرفم از دهنم خارج نشده بود با اشاره به دفتر ریاست محترم اونجا در حالیکه لب و لوچه ش شبیه اییییییییییشششش شده بود گفت :"دنبال اون می گردی؟؟؟"![]()
نگاهم که در امتداد نگاه اون آقاهه چرخید به طرف دفتر ، دیدم : بعله ..... یک عدد جهانگیر خان نشسته توی دفتر و پاچه های شلوارش رو بالا داده و مانی هم نشسته کنار صندلی ، حالا نخارون ، کی بخارون...." جهانگیرخان هم هی کیف می کرد و هی پشت سر هم می گفت :"آفرین گل پسر بلاگفا ، اینورتر..... اینورتر"
مطمئنن تشعشات نگاه مبهوت من خیلی غراتر از این حرفا بود که مانی خان جان به طرف من برگشت ، به یکباره از جاش بلند شد و ایست خبردار جلوی جانگیر خان رو با اون هیکل لاغرش پر کرد تا من پاچه های بالا زده شلوار و لنگهای قرمزگلی ناشی از چنگالهای مانی خان جان رو رویت نکنم....
ایستاد و یه لبخند ژینگولو تحویل من داد که در اون هزار مدل منت کشی بود به این مضمون که تو رو خدا لو نده منو که داشتم اینجا چی کار می کردم
و البته من از همونجا به جای نقشه تکه تکه کردن مانی خان جان ، ایده شوم این مانی خان جان فروشی در ذهنم تداعی شد ...
بعد مانی خان جان با یه چشمک به جهانگیر خان که هنوز از کیف اون خارخاریها در نیومده بود و ادا و اشاره هایی که بهش کرد، نمی دونم چه قول و فرارهایی باهاش گذاشت و عین جن خودش رو رسوند به منی که همچنان محو پیرهن گل درشتش بودم و تندی آستین مانتوی منو گرفت و کشوند به طرف همون میزه که نتونم در جهت سواستفاده های بعدی، بیشتر از این فیلمبرداریهای لازم رو انجام بدم...
مانی ظاهرن عینک آفتابی مارکدارش رو خونه "مودی" اینا جا گذاشته بود و به جای اون عینک یه دونه از این چشم بندهای مدل زورو زده بود .....
در ضمن برخلاف تصورم اصلن ریش نداشت و یا اینکه واسه سنگ رو یخ کردن من ، تمام دونه های ریشش رو به باد منجیل سپرده بود.... البته اون چندتا تار ریشی که توی عکسش مشاهده می کنید در واقع از اون جهت به وجود اومد که ایشون زمانیکه پشت میز نشست ، دستش رو زیر چونه ش گذاشت و تا اومد چونه ش رو به کار بندازه و دو کلمه باهام حرف بزنه ، یهویی دستش از زیر چونه ش لیز خورد و با چونه رفت توی گل کاکتوسی که با خودش آورد و چندتا خار کاکتوس رفت توی چونه ش و اولش خیلی گریه کرد ، اما چون دید خیلی بهش می یاد و کلی شبیه همون "مانی ریشو" شده که من قبلنا بهش اشاره می کردم ، هر چی بهش اصرار کردم ، حاضر نشد اون خارا رو از چونه ش در بیاره....![]()
ادامه مطلب لطفن....
دوستای گلی که با مطالب وبلاگ من آشنایی دارن اما با وبلاگ این مانی جیزجیز شده آشنایی ندارن یا حداقل این پستش رو نخوندن ... حتمن یه سری بهش بزن... قربانی این دفعه ش من بودم![]()
مادر عروس:
جیگرتون رو در می یارم اگه بهم بخندین.... ایییییییییییییییییییییشششششششش![]()
در دوران دانشگاه استاد درس "رياضيات مهندسيمون" يه پرفسور مسن بااعتبار بود كه كلي هم اسم و رسم داشت..... يه آدم كوچولوي ريزه ميزه ، كه موهاش رو رنگ مشكي مي كرد و گاهي هم از سر حس جوون خواهي از اون ور بوم مي افتاد و يه شلوار جين عهد بوقي و جوات پاش مي كرد كه ؛ اوووووووف ... ازين شلوار لي هاي مدل پاكو كه حقانيتش بر مي گرده به 13 ، 14 سال پيش.... دختركش بود لامروت....![]()
اين استاد ما اصليت شرق گيلاني داشت و اهل يكي از روستاهاي اونجا بود.... و با اينكه ساليان سال در تهران زندگي كرده و در دانشگاههاي اونجا تدريس كرده بود ، باز هم لهجه ش براي هم استانيهاي خودش غيرقابل فهم بود ، چه برسه به اينكه دانشجو هم ولايتي اون نباشه....
من خودم به شخصه يادمه كه دوتا جلسه اول رو هيچ چي از حرفاش نفهميدم..... خدا وكيليش اون اوايل گريه م گرفته بود سر كلاسش....![]()
اين آقا ، كتابي كه خودش نوشته بود رو تدريس مي كرد و به هيچ كي هم اجازه نمي داد واسه كتابش حل المسائل تهيه كنه و يه امتحاني پايان ترم مي گرفت كه اشك همه رو در مي آورد ..... يادمه امتحانش رو شده بودم 14 و اين افتخاري بود واسه خودش.... از بس كه خر زده بودم.... تمام اون ترم رو فقط خونده بودم "رياضيات مهندسي"....![]()
بگذريم.... داشتم از خصوصيات بارز اين استاد ارجمند مي گفتم....
اين آقا انقدر حال مي كرد كه يكي بهش مي گفت :"دكتر" يا "پروفسور" و اصلن با كلمه استاد حال نمي كرد.... و يه خصوصيت بدبدي داشت اين بود كه يه كمي هيز بود و اصولن با پسرای کلاس چندان میونه خاصی نداشت و مدام بهشون گیر می داد ولی تا دلت بخواد ناز دخترا رو می کشید ، البته در مورد نمره دادن دیگه واسش دختر و پسر نداشتا.....و گاهي هم با اون همه سواد و تحصيلات حرف دهنشو نمي فهميد..... نمي جويد و ... مدام به پسرا تاكيد مي كرد كه براي اينكه بتونن از زندگيشون لذت ببرن ، در سنين پايين ازدواج كنن و نذارن 30 ، 40 سالشون بشه و پير بشن....
يادمه پايان يكي از كلاسها بود و من و يكي از همكلاسيهام رفته بوديم كنار ميزش تا ازش سوال بپرسيم.... اين همكلاسي من دخترخانومي بود كه چشماي عسلي فوق العاده نازي داشت.... همچين كه رفت جلو تا سوالش رو بپرسه ، اين استاد گرامي در حاليكه خيره به چشماش شده بود و غرق در عالم روياگونه ش، یکهویی گفت :" چه چشماي قشنگي داري!!!!!"
دختر بيچاره بهت زده پرسيد "بله؟؟؟؟" كه استاد محترم خودش رو زد به نشنيدن و حرف رو عوض كرده.... من و اون دخترخانوم مبهوت به هم نگاه كرديم و خب چي مي تونستيم بگيم؟؟؟؟؟ پاي نمره درميون بود آخه....
يه همكلاسي ديگه هم داشتم كه اين خانومه از زيبايي شهره خاص و عام بود تو دانشگاه.... ترمهاي آخر ديگه ازدواج كرد با يه پزشك.... همون ترم هم اين درس رو با اين استاد ورداشت....يه روزي كه حدود دو سه هفته اي از عقد اين خانوم مي گذشت ، اين استاده يه گوشه كناري چسبيد يقه دختره رو كه:" حواست هست بعد از ازدواجت چقدر چاق شدي؟؟؟؟؟ هواي خودتو داشته باش.... فكر مي كني من حواسم به تو نيست؟؟؟ حواستو جمع كن...."![]()
البته قابل توجه دوستان عزيز كه اين دوست قشنگه ما يه ترم از اون درس افتاد.... جناب پروفسور از همون ابتدا هم بهش اولتيماتوم داده بود كه "من اين ترم پاست نمي كنم" و هر چقدر این بیچاره می پرسید چرا؟؟؟ فقط یه لبخند ملیح ـ اییییییییییش
ـ تحویلش می داد... ![]()
خب به من چه؟؟؟؟ حجم مطلب زیاد شد دیگه....
ادامه مطلبو عشق است
نیست؟؟؟!!!
الهي كه خدا در زمين گرم جيزت كنه .... ![]()
الهي كه مثل نمك توي آب دريا حل شي...![]()
الهي اين ساعتهاي كاريت تا بازنشستگي در عرض جيك ثانيه بگذره و تو خونه نشين بشي و دق كني از بيكاري....![]()
الهي كه مداد و دفتر و كاغذت گم شه تا ديگه نتوني هيچ چيزي بنويسي....![]()
الهي كه خدا تو رو با اين قلعه نوعي بدبخت فلكزده محشورت كنه.....![]()
اي خدا ....![]()
![]()
![]()
چقدر الان دلم مي خواد خرخره اين همكار بي ادب مهربونم رو بجوم و بعدش صد البته تفش كنم بيرون.... اييييییيش![]()
دلم مي خواد كه الان تك تك او ريشاي گل منگلي .... نه ببخشيد جو گندميش رو با اين موچين تيزم دونه به دونه بكنم....![]()
دلم مي خواد خفه ش كنم... واي .... نمي دونيد دارم با چه حرصي الان اينا رو مي نويسم .... اينجا... اييييييييش......![]()
البته قبل از هر چیزی باید بهتون بگم که اين همكار محترم بنده كه الان دارم بهش بد و بيراه نثار مي كنم... يه آقاي فوق العاده مهربون و بي آزاريه كه البته یه سری اخلاقیات خاصي داره و اون اخلاقیاتش هم معمولن هم مايه آزاره و هم باعث خنده....![]()
از خصوصيات بارز اين آقاهه اينه كه فكر مي كنه همه اسناد محرمانه ست.... همه نامه ها رو كه رو ميزشه به پشت مي ذاره كه كسي نخوندشون.... از همه نامه ها يه كپي مي گيره و مي ذاره توي كمد.... تمام حجم كمدش پر از نامه هاي به درد نخور و كپي هاي بدردنخورتر از اوناست كه تحت هيچ عنواني حاضر نيست نابودشون كنه.... ![]()
![]()
خیلی ترسو و حساسه... کامپیوتر نمی خواد.... مبایل نمی خره... می گه اشعه دارن.... خطرناکن....![]()
جای ده نفر کار می کنه.... خیلی مقرراتیه و تحت هیچ عنوانی از مقررات رایج و گاه بی خود اداری تخطی نمی کنه...![]()
یکی دیگه از خصوصیاتش اینه که اگه بهش بگي سلام ، درجا يه خودكار و كاغذ در مي ياره و يادداشت مي كنه....
اصلن بيماري نوشتن داره....يادمه يه امتحان توي اداره برگزار شده بود ، فكر كنيد 10 دقيقه مونده بود به امتحان.... اين آقا داشت رونويسي مي كرد از روي كتاب.... آخه چي داري مي نويسي بنده خدا؟؟؟؟!!!!!![]()
به عنوان مثال ، هر هفته جمعه ، صدا و سيما واسه تهيه خبر از نماز جمعه ، مشروح گزارش رو از اداره ما تحويل مي گيره...
قبلن اين آقا هر هفته مي رفت نماز جمعه و توي دهن اون امام جمعهه زل مي زد و هر چي از دهن اون در مي اومد ..... اين مي نوشت روي كاغذ....
طرف مي گفته : اوهوم.... اين مي نوشته اوهوم....
مي گفته : اهم.... اين مي نوشته اهم
مي گفته: پيف.... اين مي نوشته پيف....
بدبخت سرفه می کرده ، این آقا شکل سرفه طراحی می کرده روی کاغذ....
اون جابجا می شده ، این می اومده سر خط....
شرمنده.... بازم ظاهرن طولانی شد.... ادامه مطلب لطفن![]()
یه آدم که همیشه نمی تونه شاد باشه.... بخنده..... بی غصه باشه... و یا از همه مهمتر همیشه اون نقاب مسخره رو به چهره بزنه و به همه القا کنه که من شادمان ترینم.... !!!!! می شه؟؟؟؟؟
وبلاگهای بعضی از دوستای گلم من به يا اين انداخت كه قرار بوده توي اين دنياي مجازي ، راحت باشم .... بي دردسر باشم و هر چي كه دلم خواست رو بتونم بنويسم.... حتي اگه تكان دهنده باشه... حتي اگه دوستاي عزيزم رو با حقايقي آشنا كنه كه ممكنه از من بدشون بياد.... ولي خب... بهترين چيز همانا صداقته و گرچه ممكنه لزومي نداشته باشه كه آدم همه ي چيزايي رو كه روي دلش تلنبار شده رو بر روي كاغذ يا صفحات نتي بياره ، اما ...
نمي دونم چي بايد بگم.... آيا بايد بگم يا نه؟؟؟؟؟ آيا بايد اين متن رو منتشر كنم يانه؟؟؟ اون وقت مي ترسم دوستام رو از دست بدم.... به خصوص دو سه تا از دوستايي رو كه اخيرن بهشون دروغ گفتم... و مطمئنم كه با اين اعتراف دلشون مي شكنه.... البته بهتره از همين الان و پيشاپيش ازشون عذرخواهي كنم ..... شايد كه قصور من رو ببخشن و بدونن كه در اون لحظه اي كه بهشون دروغ گفتم ، يه مدلايي ناچار به اين عمل شنيع شدم و صد البته كه اين توجيهي بيش نيست.....
و با عرض پوزش و شرمندگي از دوستاي برگ گلم كه چون اين متن مطابق معمول زياد و طويله ، بازم ناچارم كه توي ادامه مطلب حرفامو بزنم.... يه لرزش عجيبي داره دستام كه نمي دونم از استرسه يا..... ؟؟؟؟ خداوند بايد كمك كنه.....
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید دوستان....
خب....
ما برگشتیم....
خیلی خوش گذشت....
کته با کباب چنجه....![]()
به...به...![]()
می خواستیم مهمان کنیم اما مهمان شدیم....
خب .... فکر می کنید من با کی رفته بودم بیرون؟؟؟؟؟ پلوکباب خوری؟؟؟؟![]()
نه دیگه..... توی ادامه مطلب بخونیدش....![]()
آخیش....
دلم خنک شد.....![]()
فردا قرار دارم
ناهار.... فکر می کنم البته...
با یکی از این دوستای گل منگلی وبلاگیم![]()
انقده خوبه..... انقده هیجان داره![]()
بعدن می یام بهتون می گم چی شد!!!!!![]()
فقط خدا کنه مورچه بویی نبره![]()
اگه گفتین کیه؟؟؟؟![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مي گما دوستان....![]()
دیگه صفر نیست![]()
اما خدا رو شکر به نظر می یاد چندان صعودی نبوده!!!!![]()
نمي دونم دیگه چه دعایی باید بکنم؟؟؟!!!!![]()
مادر عروس:
يكم : ديدين ادامه مطلب نذاشتم؟؟؟؟؟ يه ماچ گنده واسه خودم كه اينقده خانوووومم![]()
بعدن: الان نمي گم.... بعدن مي گم......![]()
اگه از بيشتر اوناي كه توي دانشگاه تحصيل كردن بپرسين كه بهترين دوران تحصيليتون چه زماني بوده ، از دانشگاه و دوران دانشجويي حرف مي زنن....
گرچه من جزو اون معدود آدمايي بودم كه هيچ وقت با دانشگاه حال نمي كردم و دانشگاه براي من خلاصه شده بود در رفت و آمد توي مسير خونه تا دانشگاه با يه دوست پاستوريزه تر از خودم و نشستن توي كلاساي درس كه عاري از هر گونه شيطنتي بود (لااقل براي من)
و دوباره بدو بدو براي رسيدن به خونه.... واسه همينم اصلن دلم نمي خواد پاهامو بذارم تو دانشگاه محل تحصيلم... ايييييييييييش...![]()
ولي يه خاطره فوق العاده مضحكي از اون روزا دارم كه امروز مي خوام براي شما عزيزان كوچولو اون قصه رو تعريف كنم..... فقط قول بدين بعد از اون ، اون چشماي زشتتون رو روي هم بذاريد و بخوابيد گلاي من.....![]()
يكي بود يكي نبود ، توي يكي از كلاساي دروس عمومي من و دوستم تنها گلهاي مونث اونجا بوديم
و بقيه همه از نوع آقايون ناجون ( به قول مودي جون ) بودن.... اين رو بايد قبل از همه چيز ذكر كنم كه كلن توي دانشگاه جزوه هاي من خيلي طرفدار داشت چون هم نهايت دقتم رو مي كردم كه مو به موي حرفاي استاد رو بنويسم و هم چون خطم خيلي قشنگه....![]()
تميز و خوش خط هم مي شدن اون جزوات....
يه روزي بعد از اتمام درس ، وقتي داشتم از پله ها مي اومدم پايين ، يكي از پسراي گل گلاب عرق بيدمشك ،
كه تا به اون روز من اصلن توي كلاس نديده بودمش ( به علت درسخوني زياد و خر زدن در اين امر حياتي ، فرصت حضور در كلاسها رو پيدا نمي كرد حتمن) بدو بدو دنبالم دويد و از اونجايي فاميلي منو هم نمي دونست ، صدا زد :" خانوم.... خانوم...."
ايستادم و با يه حالت پرسشگر نيگاش كردم.... ![]()
آقا پسره واستاد و از اونجايي دنبال يه آهو گريزپا دويده بود
، نفسش گرفته بود ، ليكن نفسي تازه كرد و فكر مي كنيد كه چي گفت ؟؟؟؟؟
ادامه مطلب رو كليك كن عزيزم![]()