تبليغاتX
اجق وجق های بی اجازه !! - اندر حکایت آقای دادستان جیزجیزجیگر زده
؟؟؟؟؟ در هاله اي از ابهام ؟؟؟؟؟؟

در اوج دوران کاری ، در پی تکمیل اطلاعات یکسری از این آدم کله بزرگا در بانک اطلاعاتی اداره مون ، ناچار به تیلیف زدن به اونا شدم. از اونجاییکه بنا به اعتراف رفقا و عده ای نارفقا من جمله مانی خارخاری بنده صدایی بس شیوا و زیبا و گل سرخ و دلبرانه دارم ، همه اون کله بزرگا که تعداد انسانهایی بالغ بر 15 نفر بودند ، در حالیکه دست و دلشون می لزرید و کاملن مشخص بود که قصد ازدواج با من رو داشتن ، به سوالات من پاسخ دادن ، تا اینکه نوبت رسید به دادستان جیزجیزجیگرزده... منم هلک هلک شماره مبایل ایشون رو  که ماموریت "سی آی آی وای" به دستم رسونده بودن ، گرفتم و از ایشون درخواست کردم که کلیه اطلاعات شخصیشون رو رد کنن بیاد... . ایشون در حالیکه همچین یه نمه مات شده بودن که این بانو محترم صدا قشنگه دست به تیلیف یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟؟؟ هان هان هان؟؟؟ ، جواب دادن که :"خانوم ، من فقط در صورتی به شما اطلاعات می دم که فرماندار از من تقاضا کرده باشه...." منم در حالیکه به غرورم برخورده بود خیلی متمردانه ، در حالیکه رنجش وافر زده از صدام پیدا بود ، گفتم :" باشه ... هر مدل که راحتین!!! " و بعد از یه خداحافظی بسی سرد، بدون اینکه منتظر پاسخی باشم ، فرت گوشی رو گذاشتم.... بعد هم پرش کنان رفتم تا دفتر مدیرکلمون و همه حسم رو ریختم تو صدام و بهش گفتم :" من به آقای دادستان زنگ زدم و ایشون جواب منو ندادن.... ببینین از طرف وزارت ؟؟؟؟؟ این اطلاعات رو از ما می خوان... بعد نگید چرا نشده و نیست و اینا...."  حسب اتفاق آقای فرماندار هم که در اتاق مدیرمون تشریف داشتن!!! رو به من کرد و گفت " خانوم "هاله" تو واقعن به دادستان زنگ زدی؟؟" منم که سرخوش ، جواب دادم بعله... به مبایلش.... " فرماندار که چشاش گرد شده بود از شدت هیجان غیر قابل باوری که من بهش وارد کرده بودم ، با دهن باز _ دهنشو اصلن نبست ها _ دوباره پرسید : " به مبایلش زنگ زدی؟؟؟ خانوم من در مقابل این آقا دست به عصا راه می رم...." . منم در حالیکه نمی خواستم از مواضع خودم پایین بیام ، گفتم :" اوهوم... مگه چیه؟؟؟ مگه کیه؟؟؟ تازه من به مبایل همه شون زنگ زدم...." ایشون فرمود باز با همون دهان منتها کمی بازتر :" به مبایل همه شون زنگ زدی؟؟!!! جوابتو دادن؟؟""  و بعد از همونجا دستور داد که زنگ بزنن به محل کار دادستان !!! و ضمن عذرخواهی از جسارتهای وارده ازشون خواستن تا اطلاعات لازم رو رد بفرمایند تا ما بتونیم اونها رو ضبط کنیم. البته بعدن آقای دادستان، از محضر من عذرخواهی کردن و فرمودن که بنا به مسائل امنیتی نمیتونستن پاسخ منو بدن... منم چه کار کنم.... به خانومی خودم بخشیدمش...!!!  

فرماندار خندید و بهم گفت :"جسارت شما قابل تحسینه خانوم" .... منم خندیدم و گفتم :" خواهش می کنم... اما یکی هست که برای من توجیه کنه که این آقای دادستان مگه یعنی چه الان؟؟"

مادرعروس:

یکم : آقای دادستان مگه شخصیت مهمیه؟؟ یعنی از امام جمعه موقتم بالاتره که من زرتی زنگ زدم به مبایلش و اونم کلی پروفایل شخصیش رو با دل و جون گذاشت کف دستم و تازه تو دلشم از من خواستگاری کرد!!!

بعدن: به خدا اگه می دونستم دادستان خیلی مهمه ، هرگز از اون جسارتا به خرج نمی دادم

بعدنتر: من همیشه آخر گند زدنم.... سال پیشتر توی یه اتاق بودیم با بعضی از همکاران و منم نزدیک در ورودی نشسته بودم و مدام این آدم مهما و غیرمهما هی می رفتن و هی می اومدن... مثلن نماینده های مجلس و بقیه کله گنده ها... منم که نمی دونستم کی به کیه... نماینده هه می اومد تو اتاق ، من چشم تو چشم می شدم باهاش و روم رو بر می گردوندم اون ور... بعد می دیدم که ای دل غافل ، نصف کله همکارا توی زمینه اینقدر که خم شدن براش ( البته از این خما ، از اون خما نه ها) ... دفعه بعد یکی می اومد تو اتاق و منم از جام براش پرش می کردم و کلی تحویل ، بعد می دیدم که یه دستمال دستشه اومده واسه گردگیری...  (آخه اون موقعها به دلیل ترافیک کاری ، از ادارات دیگه می اومدن برای انجام کارای خدماتی و ماها نمی شناختیمشون) ... بعد من قرار گذاشتم با همکارم که هر وقت یه مهمی اومد تو اتاق ، یه چشمکی ، سوتی ، سرفه ای ، پس گردنی ای ، باتومی چیزی بهم بزنه که من حساب کار بیاد دستم...

بعدنترتر: تقصیر من چیه که طرز لباس پوشیدن نمایندگان مجلس و بقیه کله بزرگا با عوام فرقی نداره.... اون موقع از سر دولتی دولت هشتم اینجور شده بود...

بعدنترترتر: قلعه نوعی بدبخت فلکزده خس و خاشاک خور

بعدنترترترتر: من از اون موقع تا به الان به عنوان یک فرد چه جسارتا در اداره معروف شدم و هیچ کی حق نداره پیشم جیک بزنه.... آی نفس کش.... (به ضم کاف)

بعدنترترترترتر: از همه دوستای عزیزی (که معمولن جزو خواص هستند) و در صحت گفته های من مبنی بر زیبا بودن صدام شک دارن ، از همینجا اعلام می کنم که به ....... (این قسمت به دلیل عمق فاجعه سانسور گردید) که شک دارین. قربون من بری الهی مانی خارخاری !!!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط :: مادرعروس ::